سلمان فارسى

 

اين بار قهرمان داستان ما از سرزمين فارس چهره نشان مى‏دهد.

پس از ظهور اسلام، از سرزمين ايران رجال بسيارى برخاستند كه به آئين اسلام گرويدند و اسلام از آنها بزرگمردانى ساخت كه در ميدان مسابقه علم و ايمان و در اين جهان و آن جهان كسى به گردشان نمى‏رسد.

و اين، يكى از نكات جالب و اسرار عظمت اسلام است كه در روى زمين به هيچ كشورى قدم ننهاد مگر اينكه تمام نبوغها و استعدادها را بطرز اعجاب ـ آميز و خيره كننده‏اى بر انگيخت و ذخائر معنوى و نبوغها و ذوقها را كه در عقل و فكر مردم، همچون گنجى شايگاه در دل زمين، خوابيده بود، همه را بيرون آورد.

و لذا مى‏بينيد فلاسفه مسلمان، اطباى مسلمان، فقهاى مسلمان، ستاره شناس و فلكى دان مسلمان، مخترعان مسلمان، دانشمندان مسلمان، و رياضى دانان مسلمان همچون ستارگان فروزان از هر افقى درخشندگى آغاز كرده و همچون آفتاب درخشان در آسمان هر سرزمينى طلوع كردند بحدى كه تاريخ قرون اوليه اسلامى پر از نبوغهاى شگفت انگيزى است كه در جنبه‏هاى مختلف عقل و اراده و تكامل روحى به ظهور پيوسته است. درست است كه وطنهاى اين افراد، مختلف بود ولى همه از يك دين پيروى مى‏كردند!

خود پيامبر (ص) از جانب خداى بزرگ و دانا، از اين گسترش فرخنده آئين خود خبر داده بود و در پرتو مساعدت زمان و مكان روزى فرا رسيد كه پيامبر به چشم خود ديد پرچم اسلام در آسمان كشورهاى روى زمين و بالاى كاخهاى زمامداران دنيا چگونه به اهتزاز در مى‏آيد؟

سلمان فارسى شاهد جريان بود، و به آنچه پيامبر فرموده بود نهايت ايمان و اطمينان را داشت.

جريان در سال پنجم هجرت روز خندق اتفاق افتاد، موقعى كه عده‏اى از سران يهود به منظور دسته بندى و عقد اتحاد ميان عموم مشركين و تمام قبايل و دسته‏ها، بر ضد پيامبر اسلام و مسلمانان، به مكه رفتند تا از آنها پيمان بگيرند كه همگى در جنگ مهمى شركت جويند كه ريشه دين جديد را بركنند و يهود را يارى كنند و همگى صف واحدى تشكيل دهند تا اساس آن دين را بر اندازند.

نقشه خائنانه جنگ چنين طرح شد كه سپاه قريش و قبيله«غطفان»، مدينه، پايتخت حكومت اسلامى را از خارج مورد حمله و ضربت تهاجمى قرار دهند و در همان حال قبيله«بنى قريظه» كه در مدينه سكونت داشتند، از داخل مدينه و از پشت سر صفوف مسلمانان، حمله را شروع كنند و به اين ترتيب مسلمانان را در ميان دو سنگ آسياى جنگ قرار داده كاملا خرد كنند و چنان بلائى بر سر مسلمانان آوردند كه هرگز فراموش نكنند.

ناگهان پيامبر (ص) و مسلمانان در برابر سپاهى قرار گرفتند كه با عده‏اى انبوه، و ساز و برگ جنگى سهمگينى نزديك مدينه كنار چاه آبى اردو زده بودند. مسلمانان كه ناگهان در برابر عمل انجام شده وحشتناكى قرار گرفته بودند، نزديك بود از وحشت غافلگيرى قالب تهى كنند.

قرآن وضع آن روز مسلمانان را چنين تصوير نموده است:

«بياد آوريد آن وقتى را كه لشگر كفار از بالا و پائين بر شما حمله ور شدند و چشم‏ها حيران شده و جان‏ها به گلو رسيد و به وعده خدا گمان‏هاى مختلف برديد، مؤمنان حقيقى به وعده حق و پيروزى اسلام خوش گمان و ديگران بد گمان بودند». (1) بيست و چهار هزار نفر مرد جنگى تحت فرماندهى«ابو سفيان» و «عيينة بن حصين» نزديك مدينه رسيدند تا مدينه را محاصره نمايند و چنان ضربت سخت و قاطعى وارد سازند كه يكباره از محمد (ص) و آئين او آسوده گردند.

چنانكه گفتيم اين سپاه تنها از طرف قريش بسيج نشده بود، بلكه تمام قبائل و دسته‏هائى كه اسلام را براى خود خطر بزرگى حساب مى‏كردند، در كنار قريش بودند اين لشكر كشى آخرين كوشش و مبارزه قاطعى بود كه دشمنان پيامبرـاعم از افراد پراكنده، و جمعيت‏ها و قبايل و قشرهاى مختلفـآن را آغاز نموده بودند.

مسلمانان خود را در موقعيت دشوارى ديدند، پيامبر اصحاب خود را گرد آورد تا با آنها در اين باره مشورت كند، طبعا پس از تشكيل شورا، همگى رأى به جنگ و دفاع از پايتخت اسلامى دادند ولى در اين كه اين دفاع چگونه بايد باشد، اختلاف نظر وجود داشت، در اين هنگام مرد بلند قامتى با موهاى پر پشت و انبوه كه بسيار مورد علاقه و محبت پيامبر (ص) بود از جا حركت كرد.

آرى«سلمان»حركت كرد و از بالاى تپه بلندى نگاه دقيق و كنجكاوى به شهر مدينه افكند و مشاهده كرد كه مدينه در ميان حصارى از كوهها واقع شده و سنگها و صخره‏ها اطراف آن را احاطه كرده است، فقط در ميان آنها يك شكاف طولانى و وسيع و هموارى وجود دارد كه سپاه دشمن به آسانى مى‏تواند از آنجا به حريم شهر مدينه يورش و حمله كند.

سلمان در وطن خود ايران، بسيارى از وسائل و نقشه هاى جنگى را ديده و از آنها اطلاع داشت، لذا طرحى خدمت پيامبر (ص) عرضه داشت كه در هيچ يك از جنگهاى عرب سابقه نداشت و مردم عرب اصولا تا آن روز كوچك ترين آشنائى با آن طرح نداشتند. پيشنهاد او اين بود كه: خندقى كنده شود كه تمام منطقه باز و بلا مانعى را كه در اطراف مدينه است، حفظ كند.

خدا مى‏داند اگر اين خندق را نمى‏كندند، سر انجام مسلمانان در آن جنگ چه مى‏شد؟قريش كه اصولا چنين خندقى را نديده بودند از مشاهده آن دچار حيرت شدند،قواى قريش مدت يك ماه در خيمه‏ها لميدند، و در ظرف اين مدت نتوانستند به مدينه راه يابند، عاقبت در يكى از شبها خدا باد بسيار تند و سرد و سياهى را بر انگيخت و خيمه‏ها را از جا كند و قريش را پراكنده ساخت، ابو سفيان در ميان سپاه خود فرمان داد: كوچ كنند و به همان جائى كه آمده‏اند برگردند، و گر نه روز بروز نا اميدى بر آنها چيره شده و ناتوان خواهند گشت!

در ايام حفر خندق، سلمان در ميان مسلمانان كه همگى مشغول كندن خندق و تلاش و كوشش بودند، در محل مأموريت خود قرار مى‏گرفت. پيامبر (ص) نيز هماهنگ با ساير مسلمانان ضربات كلنگ را بر زمين وارد مى‏آورد، روزى در قسمتى كه سلمان با گروه خود كار مى‏كرد، كلنگ‏ها بر سنگ سياه رنگ بسيار سختى برخورد.

«سلمان» مردى قوى بنيه، و داراى بازوان نيرومند بود بطورى كه يك ضربت بازوى پر قدرت او سخت ترين سنگها را مى‏شكافت و ريزه‏هاى آن را به اطراف پراكنده مى‏ساخت ولى وقتى كلنگ او به اين سنگ رسيد در برابر آن عاجز ماند. به ياران خود گفت كار اين سنگ بر عهده همگى شماست،ولى به زودى ناتوانى آنها نيز آشكار گشت.

«سلمان» نزد پيامبر (ص)رفت و اجازه خواست براى رهائى از مشكل كندن آن سنگ سخت و استوار، مسير خندق را تغيير دهند. پيامبر (ص) به اتفاق سلمان آمد تا آن زمين و سنگ را شخصا مشاهده نمايد، وقتى ملاحظه كرد، كلنگى طلبيد و به ياران خود فرمود كمى دورتر بروند تا ريزه‏هاى سنگ به آنها اصابت نكند.

آنگاه نام خدا را بر زبان جارى ساخت و هر دو دست را كه دسته كلنگ را محكم گرفته بود، با اراده آهنين بلند كرده چنان بر سنگ فرود آورد كه سنگ شكافته شد از شكاف بزرگ آن برق و شعله بلندى به هوا برخاست!

«سلمان» مى‏گويد: من شخصا آن شعله را ديدم كه اطراف مدينه را روشن ساخت، پيامبر (ص) صدا زد:

«الله اكبر!كليدهاى سرزمين ايران به من داده شد، كاخهاى حيره و مدائن كسرى بر من روشن گرديد، بى شك امت من بر آن ممالك غلبه خواهند كرد»بعد كلنگ را بلند نمود و ضربت دوم را فرود آورد، عين همان پديده تكرار شد، از سنگ شكافته شده، برقى جهيد و شعله‏هاى نورانى به هوا برخاست و پيامبر تهليل و تكبير بر زبان جارى ساخت و گفت:

«الله اكبر! كليدهاى سرزمين روم به من عطا شد، اين شعله، كاخهاى آنجا را بر من روشن ساخت، بى شك امت من بر آنجا غلبه خواهند كرد».

سپس ضربت سوم را وارد ساخت، سنگ استوار و سر سخت تسليم شد و در برابر نيش كلنگ پيامبر (ص) از جا تكان خورد و برق درخشان و خيره كننده‏اى از خود ظاهر ساخت ،پيامبر تكبير گفت، مسلمانان نيز با او همصدا شدند پيامبر (ص) فرمود: هم اكنون كاخهاى سوريه، صنعاء و ساير كشورهاى روى زمين را كه بزودى پرچم اسلام در آسمان آنها به اهتزاز در خواهد آمد، مى‏بينم، مسلمانان با اعتقاد كامل فرياد بر آوردند:« اين،وعده‏اى است كه خدا و پيامبر او داد بى شك خدا و پيامبر راست مى‏گويند».

سلمان يگانه عضو شوراى عالى جنگى بود كه حفر خندق را پيشنهاد كرد، سنگى هم كه پاره‏اى از اسرار غيب و آينده از آن پديد آمد، مربوط به كار سلمان و در قسمت او بود كه در كندن آن از پيامبر (ص) يارى خواست، او كنار پيامبر(ص) ايستاده و آن نور را مى‏ديد و بشارت را مى‏شنيد و آن قدر عمر كرد تا مصداق آن بشارت را در خارج به چشم خود مشاهده كرد و بر ايمان او افزوده شد و مايه نشاط حيات معنوى او گرديد، سلمان ديد در شهرهاى ايران، روم، قصرهاى صنعا ( يمن)، سوريه، مصر، عراق و بالاخره در تمام گوشه و كنار زمين نغمه‏هاى دل انگيز اذان از بالاى مأذنه‏ها طنين مى‏افكند و امواج هدايت و خير را پخش مى‏كند و دلها را به وجد و سرور مى‏آورد.

اينك سلمان است كه در زير سايه درخت سر سبز و خرمى كه در جلو خانه او در مدائن، شاخ و برگ بر افراشته است، نشسته، با همنشينان خود از جانبازى هاى بزرگى كه در جستجوى حقيقت به عمل آورده، سخن مى‏گويد براى آنها حكايت مى‏كند كه چگونه دين قوم خود يعنى مردم ايران را رها كرد و اول به سوى مسيحيت و بعد به سوى اسلام گرايش نمود و آنرا پذيرفت، و چگونه در جستجوى آزادى عقل و روحش، خانه و خاك پدر بزرگوار و مهربان خود را ترك گفت و خود را در دامن فقر و تنگدستى انداخت! و چگونه در جستجوى حقيقت در بازار برده روشى به فروش رفت؟.

و بالاخره چگونه با پيامبر (ص) ملاقات كرد، و چگونه به او ايمان آورد؟ اينك بيائيد به مجلس با شكوه او قدرى نزديك شويم و به داستان شگفت انگيزى كه حكايت مى‏كند، گوش فرا دهيم:

من در اصل اهل اصفهان بودم، از قريه‏اى كه«جى»ناميده مى‏شد، پدرم در زمين خود كشاورزى مى‏كرد، پدرم فوق العاده به من علاقه داشت.

در آئين مجوس خيلى زحمت كشيدم، حتى پيوسته ملازم آتشى بودم كه مى‏افروختيم و نمى گذاشتيم خاموش گردد.

پدرم ملكى داشت، روزى مرا به آنجا فرستاد،از خانه بيرون آمدم، در راه گذارم به معبد نصارى افتاد، از داخل معبد صداى خواندن دعا و نماز به گوشم رسيد، داخل شدم تا ببينم چه مى‏كنند، دعا و نماز آنها، مرا تحت تأثير قرار داد، با خود گفتم: اين دين بهتر از دينى است كه ما داريم، تا غروب آفتاب همان جا ماندم و به ملك پدر و نزد او بر نگشتم تا اينكه كسى را به دنبال من فرستاد.وقتى كه وضع و دين نصارى مرا تحت تأثير قرار داد از مركز دين آنها پرسيدم گفتند: در شام است.

موقعى كه نزد پدرم برگشتم به او گفتم:گذار من به مردمى افتاد كه در كنيسه خود نماز مى‏خواندند، از نماز آنها خيلى خوشم آمد، فكر كردم دين آنها بهتر از دين ما است، پدرم خيلى با من بحث و جدل كرد، من نيز با او مشاجره كردم، پدرم مرا زندانى ساخت و زنجير بر پاهاى من بست!، به نصارى پيام فرستادم كه من دين آنها را اختيار كرده‏ام، و درخواست كردم وقتى كه قافله‏اى از شام بر آنها وارد مى‏شود، پيش از آنكه به شام برگردند، مرا خبر كنند تا همراه قافله به شام بروم.آنها نيز چنين كردند، زنجير را پاره كردم و از زندان گريخته با آنها به شام رفتم، آنجا پرسيدم عالم بزرگ شما كيست؟

گفتند اسقف رئيس كنيسه است، نزد او رفتم و داستان خود را براى او تعريف كردم و نزد او، ماندگار شدم، در اين مدت خدمت مى‏كردم، نماز مى‏خواندم و درس مى‏آموختم، اين اسقف در دين خود، مرد بدى بود چون صدقه‏ها را از مردم جمع آورى مى‏كرد تا در ميان مستحقان تقسيم كند ولى آن را براى خود مى‏اندوخت و ذخيره مى‏كرد.

او بعد از مدتى از دنيا رفت. ديگرى را جانشين او قرار دادند، من در دين آنها كسى را نديدم كه به امور آخرت راغب تر و به دنيا بى اعتناتر و در عبادت كوشاتر از او باشد.

آنچنان محبتى نسبت به او پيدا كردم كه فكر نمى‏كنم پيش از آن، كسى را آن اندازه دوست داشته باشم، وقتى كه مرگ او فرا رسيد، گفتم، چنانكه مى‏بينى پيك اجل فرا رسيده، چه دستورى به من مى‏دهى و به التزام خدمت چه كسى وصيت مى كنى؟.

گفت:پسرك من، كسى را مثل خودم سراغ ندارم مگر مردى كه در «موصل» هست.وقتى او از دنيا رفت نزد مرد موصلى رفتم و جريان را به او گفتم و مدتى نزد او ماندم.

بعد از مدتى، مرگ، او نيز دريافت، از آينده خود سؤال كردم، مرا به عابدى كه در «نصيبين» بود، راهنمائى كرد، نزد او رفتم و جريان خود را به او گفتم و سپس مدتى نزد او ماندم .

زمانى كه اجل او نيز فرا رسيد، از آينده خود سؤال كردم، گفت: بعد از من حق با مردى است كه در «عموريه» (يكى از نقاط روم) اقامت دارد نزد او سفر كردم و همانجا ماندم، و براى امرار معاش خود، چند تا گاو و گوفند دست و پا كردم.

بعد از مدتى اجل او نيز فرا رسيد، به او گفتم:مرا به التزام خدمت چه كسى وصيت مى‏كنى؟گفت : «پسرك من، كسى را سراغ ندارم كه عينا مثل ما باشد تا به تو معرفى كنم ولى تو در عصرى زندگى مى‏كنى كه نزديك است پيامبرى مبعوث شود كه آئين او بر اساس آئين حق ابراهيم استوار است و به سرزمينى كه داراى نخلستان و بين دو «حره» (2) واقع شده است، هجرت مى‏كند. اگر توانستى خود را به او برسانى غفلت نكن، او داراى علائم و نشانه‏هائى است كه پنهان نمى‏ماند: او صدقه نمى‏خورد ولى هديه را قبول مى‏كند، ميان دو كتف او نشانه نبوت نقش بسته است، اگر او را ببينى حتما مى‏شناسى».

روزى قافله‏اى مى‏گذشت، از وطنشان سؤال كردم، فهميدم كه آنان از مردمان جزيرة العرب هستند، به آنها گفتم: اين گاوها و گوسفندهاى خود را به شما مى‏دهم در برابر اينكه مرا همراه خود به وطنتان ببريد، گفتند: قبول كرديم.

مرا همراه خود بردند تا به «وادى القرى» رسيديم در آنجا بود كه به من ظلم كردند و مرا به يك نفر يهودى فروختند!.

در آنجا درختان خرماى فراوان ديدم، گمان كردم همان شهرى است كه براى من تعريف كرده‏اند، همان جائى كه به زودى شهر هجرت پيامبرى خواهد شد كه جهان در انتظار ظهور او بود، ولى افسوس، اين، آن نبود!.

نزد شخصى كه مرا خريده بود، ماندم تا اينكه روزى يك نفر از يهود «بنى قريظه» نزد وى آمد و مرا خريد و با خود بيرون برد تا وارد شهر مدينه شديم، به محض اينكه مدينه را ديدم، يقين كردم همان شهرى است كه صفات آن را براى من تعريف كرده‏اند، نزد آن شخص ماندم، در باغ خرمائى كه وى در زمين بنى قريظه داشت كار مى‏كردم، تا آنكه خدا پيامبر (ص) را بر انگيخت، و پيامبر (ص) سالها پس از بعثت، به مدينه هجرت نمود و در «قبا» در ميان طايفه«بنى عمرو بن عوف» فرود آمد.

من روزى بالاى درخت خرما بودم، مالك من زير درخت نشسته بود، ناگهان يكى از عموزادگان وى، از يهود، نزد او آمد و با او به گفتگو پرداخت و گفت: خدا قبيله «بنى قيله» را بكشد، در«قبا» براى مردى كه تازه از مكه آمده،سر و دست مى شكنند، گمان مى‏كنند او پيامبر است !.

همينكه او نخستين جمله را گفت، چنان لرزه بر اندامم افتاد كه از شدت آن درخت خرما به حركت در آمد، بطورى كه نزديك بود بر سر مالك خود بيفتم!بسرعت پائين آمده گفتم: چه گفتى؟ چه خبر است؟!

صاحبم دستها را بلند كرده مشت محكمى به من فرو كوفت و گفت: اين حرفها به تو چه مربوط است؟ تو دنبال كارت برو!

سر كار خود برگشتم، چون شب شد هر چه پيش خود داشتم جمع كردم و راه قبا را در پيش گرفتم، در آنجا بود كه خدمت پيامبر رسيدم و وقتى داخل شدم ديدم چند نفر از يارانش همراه او هستند، گفتم:شما لابد غريبه و از وطن دور هستيد و احتياج به طعام و غذا داريد، من مقدارى غذا همراه دارم نذر كرده‏ام آن را صدقه بدهم، چون محل اقامت شما را شنيدم شما را از همه كس نسبت به آن سزاوارتر ديدم لذا آن را پيش شما آورده‏ام،بعد، خوراكى را كه همراه داشتم گذاشتم زمين.

پيامبر (ص) به اصحاب خود گفت: بخوريد بنام خدا، ولى خودش خوددارى كرد و اصلا دست به سوى آن دراز نكرد. با خود گفتم اين يكى ـ او صدقه نمى‏خورد!آن روز برگشتم، فردا دوباره نزد پيامبر (ص) رفتم و مقدارى غذا بردم، به او گفتم: ديروز ديدم از صدقه نخوردى، نزد من مقدارى خوراك بود، دوست داشتم تو را بوسيله اهداء آن احترامى كرده باشم، اين را گفتم و غذا را در برابرش نهادم، به اصحاب خود گفت: بخوريد به نام خدا و خودش نيز با آنها ميل فرمود، با خود گفتم: اين دومى او هديه مى‏خورد!

آن روز نيز برگشتم و مدتى نتوانستم به ملاقات او بروم، پس از چندى باز رفتم، اوء را در «بقيع» يافتم كه دنبال جنازه‏اى آمده بود و اصحاب، همراهش بودند، دو عبا همراه داشت يكى را پوشيده و ديگرى را به شانه انداخته بود، سلام كردم و پشت سرش قرار گرفتم تا قسمت بالاى پشتش را ببينم، فهميد مقصود من چيست، عبا را از پشت خود بلند كرد، ديدم علامت و مهر نبوت، چنانكه آن شخص براى من توصيف كرده بود، ميان دو كتفش پيداست، خود را به قدمهايش انداختم، بر پاهايش بوسه زدم و گريه كردم، مرا نزد خود فراخواند، در محضرش نشستم و ماجراى خود را چنانكه اكنون براى شما نقل مى‏كنم از اول تا آخر حكايت كردم. بعد، اسلام اختيار كردم ولى بردگى ميان من و شركت در جنگ«بدر» و «احد» مانع شد.

روزى پيامبر (ص) فرمود:«با صاحب خود مكاتبه كن تا تو را آزاد كند». (3)

ادامه نوشته

حکومت امام علی (ع) ودوستان وفادارش

حكومت پنج ساله امام على‏عليه السلام از جهات گوناگونى قابل بررسى است و تأمّل در سيره حكومتىِ آن حضرت، از ابعاد مختلفى تنبّه آفرين و آموزنده است. كارگزاران حكومت على‏عليه السلام يكى از ابعاد مهمّ سياست علوى را مى‏نمايانند: چگونگى گزينش آنان و نظارتى كه امام‏عليه السلام پس از گزينش داشته است و...
از اين مسائل، گاهى در ابواب و فصول مختلف اين اثر، سخن رفته است. اكنون در اين مدخل، يادآورى مى‏كنيم كه كارگزاران امام على‏عليه السلام را در چند دسته مى‏توان طبقه‏بندى كرد:
1. افراد متديّن، مورد اعتماد، مدير، مدبّر و داراى شخصيت اجتماعى ويژه‏اى كه مى‏توان آنان را از ياران برجسته على‏عليه السلام و از پيشتازان آنها ناميد.
اينان، بازوان ستبر على‏عليه السلام در حكومت و مشاوران نيكْ‏خوى و مخلص آن بزرگوار بودند.
مالك اشتر، از اين مجموعه است كه ابتدا بر حكومت «جزيره» (منطقه‏اى بين دجله و فرات كه به لحاظ نزديكى به شام از اهميّت ويژه‏اى برخوردار بود) گماشته شد و سپس، حكومت مصر به وى واگذار گرديد كه در راه به وسيله جاسوسان معاويه مسموم و شهيد شد.
همچنين در اين مجموعه، عبد اللَّه بن عبّاس است كه فرماندار بصره بود و نيز قيس بن سعد بن عباده، كه ابتدا به مصر رفت و آن گاه به حكومت آذربايجان گماشته شد.
اينان به هنگام نبرد، در سپاه على‏عليه السلام بودند، نه در منطقه حكومت خويش؛ زيرا كسانى كه قابليت فرماندهى و شايستگى مشاورت داشتند، اندك بودند.
با نگاه تاريخى، دراين ميان، مالك اشتر، چهره منوّرى است كه هيچ گونه پيرايه‏اى ندارد. درباره ابن عبّاس، شايعه چنگ‏اندازى وى بر بيت المال بصره، قابل تأمّل است (2) و درباره قيس بن سعد، با همه بزرگى، عزل وى از حكومت مصر، قابل توجّه است. (3)
2. افراد متديّن، متعهّد و معتمدى كه به گونه‏اى ضعف مديريت داشتند و در تدبير امور، از جايگاهى بلند برخوردار نبودند. اينان، چهره‏هايى موجّه بودند؛ امّا در كوران حوادث نتوانستند تصميمى استوار بگيرند و به درستى از بحران‏ها نجات يابند.
محمّد بن ابى بكر، با همه ارجمندى، نتوانست مصر را آرام نگه دارد و پس از شورش هواداران معاويه، توان دفاع را از دست داد.
ابو ايّوب انصارى، با همه جلالت و عظمت، از رويارويى با بُسر بن ارطات، عاجز آمد و فرار كرد.
سهل بن حُنَيف، پس از شورش فارس و سر برتافتن مردمان آن سامان از پرداخت ماليات، نتوانست بر آنها چيره شود و از اين رو، بركنار شد.
عبيد اللَّه بن عبّاس نيز از مقابل بُسر، فرار كرد.
عثمان بن حُنَيف، در رويارويى با فريبگرى جَمَليان، ميدان را از دست داد و شكست خورد و دستگير شد.
كُمَيل بن زياد، در رويارويى با هجوم‏ها و غارتگرى‏هاى معاويه، تاب نياورد. از اين رو، آهنگ «مقابله به مِثْل» كرد و به غارت مناطق شام، روى آورد كه على‏عليه السلام او را سرزنش كرد.
3. كسانى كه باورى استوار نداشتند و از ايمانى ريشه‏دار، برخوردار نبودند، گو اين كه سياستمدارانى بودند اهل تدبير با مديريتى كارآمد. اينان، از چنگ‏انداختن بر بيت المال و اسراف و تبذير در آن، باكى نداشتند. امام‏عليه السلام از چنين كارگزارانى شكايت داشت و خطاب به آنان مى‏فرمود:
لَوِ ائْتَمَنْتُ أَحَدَكُم عَلى‏ قَدَحٍ، لأخَذَ عِلاقَتَهُ! (4)
اگر باديه‏اى به يكى از شما بسپارم، دسته‏اش را مى‏دزدد!
زياد بن ابيه، از اين گونه كسان است. او به سبب تصرّف‏هاى ناروا در بيت‏المال، اعتراض امام على‏عليه السلام را عليه خود برانگيخت و پس از شهادت امام‏عليه السلام به معاويه پيوست و از ارتكاب جنايت، روى برنتافت.
مُنذِر بن جارود نيز بدان جهت كه در بيت المال، حيف و ميلْ روا داشته بود، مورد عتاب امام‏عليه السلام قرار گرفت.
نُعمان بن عَجْلان، پس از بذل و بخشش بيت المال به افراد قبيله‏اش و تصرّفات ناروا به نفع خود، عتاب على‏عليه السلام را برانگيخت. آن‏گاه فرار كرد و به معاويه پيوست.
يزيد بن حجيَّه و مَصْقَلة بن هُبَيره و قَعْقاع بن شور نيز چنين كردند.

روش سياسى و محدوديت‏هاى امام على‏عليه السلام در انتخاب كارگزاران

تأمّل در چگونگى زندگانى كارگزاران على‏عليه السلام و تحليل مواضع آنان و نگريستن به فرجام حيات سياسى آنان، نكته‏آموز است و مَنِش سياسى و نيز محدوديت‏هاى امام على‏عليه السلام را در انتخاب كارگزاران، نشان مى‏دهد.
در اين مجال، لازم است نكاتى را در اين باره طرح كنيم:
1. چهره‏هاى كارآمد و مطمئن در كنار على‏عليه السلام اندك بودند. از اين رو، آن‏گونه كسان - كه پيش از اين، ياد كرديم -، در موارد مختلف به كار گرفته مى‏شدند. پس از هنگامه صِفّين كه تنى چند از اين كارگزاران نمونه على‏عليه السلام به شهادت رسيدند، به واقع، على‏عليه السلام تنها شد و اطراف وى از بزرگْ‏مردان، خالى گشت. امام‏عليه السلام تصميم داشت پس از قيس بن سعد، هاشم بن عُتْبه را به حكومت مصر بگمارد؛ امّا به رزم‏آورى چون وى در صفّين، نياز بود. از اين رو، محمّد بن ابى بكر را - كه جوان و كم تجربه بود - فرستاد و چون هاشم در جنگ صفّين به شهادت رسيد، چاره‏اى نداشت، جز اين كه مالك اشتر را با همه نيازى كه به وى در حكومت مركزى داشت، روانه آن ديار كند.
2. چهره‏هاى بسيار موجّه، امين و صالح، با پيشينه‏اى پيراسته از هرگونه ناراستى در ميان ياران على‏عليه السلام بودند كه چونان استوانه‏هاى حكومت و بازوان ستبر نظام علوى بايد در كنار حضرت مى‏ماندند تا امام‏عليه السلام بتواند در هر آن، با آنها در مسائل حكومت به رايزنى بپردازد.
عمّار، صحابى بزرگوار پيامبر خداصلى الله عليه وآله و يار و همراه راستين على‏عليه السلام، چنين بود. وجود عمّار و دفاع بى‏دريغ او از على‏عليه السلام، ترديدها را مى‏زدود و بسيارى از كسانى را كه با تبليغ‏ها و جَوسازى‏هاى شبكه تبليغاتى شام درباره على‏عليه السلام متزلزل مى‏شدند، استوار مى‏داشت.
از سوى ديگر، به لحاظ ريشه‏هاى قبيله‏گرى، هنوز بودند قبايلى كه جز از رئيس قبيله خود، حرفْ‏شنوى نداشتند. از اين رو، كسانى چون عَدىّ بن حاتم، در كنار على‏عليه السلام در كوفه باقى ماندند تا قبايل آنان نيز همراه على‏عليه السلام بمانند.
3. وجود كسانى چون زياد بن اَبيهْ در ميان كارگزاران امام على‏عليه السلام سؤال‏انگيز است. پس از شورش‏هايى كه در ديار فارس صورت گرفت و مردمان آن سامان از پرداخت ماليات، سر بر تافتند، على‏عليه السلام به پيشنهاد عبد اللَّه بن عبّاس و تأييد جارية بن قُدامه، زياد را با نيروى نظامى براى آرام ساختن آشوب‏هاى آن ديار، به فارس فرستاد، كه زياد نيز با تدبير و سياستى ويژه، بر آن سامان، چيره گشت.
زياد، به آلودگى در نَسَب، متّهم بود. او، با وجود ضعف بنيادهاى ايمانى‏اش، از زيركى و هوشيارى شگفتى برخوردار بود، تا جايى كه مى‏توان او را نمونه متخصّص نا متعهّدى دانست كه آتشْ‏نهادى و تيره‏جانى را با تدبير و زيركى، يك‏جا داشت. همراهى وى با معاويه، با آن همه هشدارهاى على‏عليه السلام و نيز عملكرد وى در «عراقين»، نشانى است از پليدى درونى او؛ اگرچه در زمان على‏عليه السلام اين پليدى را بروز نداد.
بدين نكته بايد توجّه داشت كه على‏عليه السلام در مسند حكومت، مانند هر حاكمى، با واقعيت‏هاى انكارناپذيرى روياروى بود. على‏عليه السلام با توجّه به لزوم اداره جامعه و بهره‏گيرى از نيروها و با توجّه به خالى بودن دست خود، چاره‏اى جز استفاده از اين گونه كسان نداشت؛ امّا اين همه را يكسر، با نظارت و هشدار در مى‏آميخت و زير ذرّه‏بين مى‏نهاد.
4. برخى افراد، ضمن آن كه با على‏عليه السلام كار مى‏كردند، امّا بعضى از مواضع آن بزرگوار را قبول نداشتند. زياد، در هيچ يك از نبردهاى امام‏عليه السلام شركت نكرد. ابومسعود انصارى نيز تمايلى به شركت در جنگ نداشت و در هنگامه جنگ صِفّين، حاكم كوفه شد و در آن ديار ماند. همچنين يزيد بن قيس كه به حكومت اصفهان منصوب شد، به خوارج تمايل داشت و امام‏عليه السلام با واگذار كردن اين مسئوليت به او، وى را از چنگ آنان رهانْد.
اينها از يك سو نشان دهنده سَماحتِ (5) رفتارىِ على‏عليه السلام در منصب ولايت و حكمرانى است و از سوى ديگر، نشان دهنده آنچه در سخن پيشين آورديم: على‏عليه السلام بود و واقعيت‏هاى جامعه و گريزناپذيرىِ آن واقعيت‏ها!

(1)

ابو الأسْوَد دُئِلى

ظالم بن عمرو، (6) معروف به ابو الأسود دُئِلى، (7) از چهره‏هاى برجسته و صحابيان بلند آوازه مولا على‏عليه السلام است. (8) او به روزگار پيامبر خداصلى الله عليه وآله اسلام آورد؛ امّا توفيق ديدار ايشان را نيافت. (9) او از شيفتگان على‏عليه السلام و دوستدار راستين فرزندان اوست (10) كه اين شيفتگى و شيدايى را مى‏توان از اشعار زيباى او دريافت. (11)
شرح‏حال‏نگاران از او با عناوينى چون: علوى، (12) شاعرى شيعه، (13) و از سرشناسان شيعه، (14) ياد كرده‏اند.
ابو الأسود در نبردهاى مولاعليه السلام عليه فتنه‏آفرينان، در جَمَل (15) و صِفّين، (16) شركت كرد و امام‏عليه السلام پس از آن كه ابن عبّاس را به حكومت بصره گمارد، سمت قضاوت آن جا را به ابو الأسود سپرد. (17)
ابن عبّاس، او را مى‏نواخت و چون از بصره بيرون مى‏رفت، مسؤوليتش را به او واگذار مى‏كرد (18) و على‏عليه السلام نيز او را تأييد مى‏كرد. (19) ابو الأسودّ، دانش نحو را كه على‏عليه السلام بنياد نهاده بود، به دستور وى بگسترد (20) و استوار ساخت. (21) او اوّلين كسى است كه قرآن را اِعرابگذارى كرد. (22)
ابو الأسود، در ادبيات عرب، جايگاهى بس والا دارد. او را از فصيح‏ترين افراد برشمرده‏اند. (23) نمونه‏اى از اين فصاحت، در شعر زيباى او در رثاى على‏عليه السلام (24) تبلور يافته است كه نمونه‏اى است از عشق به مولاعليه السلام و كين و خشم نسبت به دشمنان او.
او از حقگزارى و دفاع از على‏عليه السلام هرگز دريغ نمى‏كرد و گفتگوها و مناظراتش با معاويه، (25) گواهى است بر صراحت، شجاعت و استوار گامى او در شناخت خلافت حق و حقّ خلافت و جايگاه والاى على‏عليه السلام.
ابو الأسود، پس از شهادت مولاعليه السلام، خطابه‏اى پرشور و از سرِ سوز و گداز ايراد كرد و از مردم براى خلافت امام حسن‏عليه السلام بيعت گرفت. (26) ابو الأسود به سال 69 هجرى زندگى را بدرود گفت. (27)

ادامه نوشته