سرگذشت آهوى كوچولو
واژا پشاولا
خيلى زود يتيم شده ام. سرنوشت به من ستم روا داشته و مرا در اول كودكى يتيم كرده است. هنوز پالتو قشنگم با خال هاى سفيدش خيلى نازك است و كركهاى روى آن كوتاه هستند. شاخ ها و دندانهايم همين تازگى ها درآمده و سم هايم هنوز محكم نشده است.
سرگردان راه ميروم. نگاه كنيد چطور پايم را خون آلود كرده ام، وقتيكه از توى دره بطرف آبشار ميرفتم پايم ضرب ديد. دلم از غم و غصه فشرده شده و بدرد آمده است...
مادر بيچاره من! چطور وقتيكه زنده بود مرا نوازش ميكرد، شير ميداد، با ناز بزرگ ميكرد، ازهر گزندى محفوظم ميداشت! حالا كه از من بدبخت نگاهدارى ميكند؟ از وقتيكه بى مادر شدم هميشه از تشنگى رنج مى برم. شبنم هاى صبح و شب را كه روى علفها ريخته اند مى مكم، اما اينهم عطش مرا فرو نمى نشاند.
همه چيز من بى پشت و پناه را مى ترساند و مى لرزاند. بى مقصود راه ميروم و هميشه منتظر مرگ هستم... خدايا ما چقدر دشمن داريم!
كمى پيش از اين افسرده وارد علفزار شدم... به اطراف نگاه كردم، ناگهان صداى موحش پرنده اى را بالاى سر خود شنيدم. پرنده بزرگ خاكسترى رنگى را ديدم كه با منقار باز بالهايش را جمع كرده مستقيماً بطرف من مى آيد. هراسان خود را در انبوهى جنگل انداختم. پرنده منفور هم تأمل نكرد، و خود را درست بهمان محلى كه تازه من آنجا ايستاده بودم پرتاب كرد.
هر وقت منقار كج و ناخنهاى تيز او را بياد مى آوردم بدنم مى لرزد. با چشمهاى زردرنگ و غضبناك خود اطراف را جستجو كرد اما نتوانست مرا پيدا كند، بعد بزحمت خود را از زير توت فرنگيهاى انبوه بيرون كشيده با سرعت و عصبانيت بطرف بالا پريد. من پشت درختها ايستاده قلبم مى طپيد و يك چشمى به او نگاه ميكردم.
اى جنگل عزيز من! تنها تو تاكنون مرا نگاهدارى كرده اى والا خيلى وقت بود كه يك موهم از پالتو پشمى من باقى بمانده بود. قلبم احساس مى كند كه از دست دشمنان خلاص نميشوم.
آخر من هنوز چيزى از زندگى نفهميده ام- رويهمرفته فقط يك هفته با مادرم زندگى كردم. او بمن ياد داد كه چطور بايد دوست را از دشمن تشخيص بدهم. حالا كه بمن ياد خواهد داد؟ شبها خود را زير بوته زارهاى انبوه ميرسانم، اما آنجا هم از دست مگس و پشه را حتى ندارم. با مادرم خوب زندگى مى كرديم، نفس راحت مى كشيديم...
با هم در آن كوه پر جنگل كه بين دو دره قرار دارد بسر ميبرديم. مخصوصاً ساكت ترين نقطه ها را انتخاب مى كرديم. معمولاً مادرم روى تپه دراز مى كشيد و من پهلوى او قرار مى گرفتم. از سه طرف درختها ما را پنهان مى كردند، مادرم هم طرف چهارم را مواظب بود. گاهى هم اعلام خطر مى كرد. منهم بعضى وقتها به او نگاه ميكردم و گوشهاى كوچكم را مانند او تيز ميكردم. سه دفعه ما فريادى غيرعادى شنيديم:
اين صدانه شبيه زمزمه جويبار بود كه من به آن عادت داشتم، نه جيرجير گنجشك جنگلى، نه جرنگ جرنگ سينه سرخ، نه ترق تروق شاخه هاى خشك كه از درخت مى افتاد، نه خش خش برگهائى كه از باد تكان ميخوردند... ديدم همينكه مدرم اين سروصداى غريب و نامأنوس را شنيد يكدفعه از جا پريد و با اضطراب بگوشم گفت:«طفلك عزيزم! زود پشت سر من بيا!» و ما با تمام قوا شروع بدويدن كرديم. من آنوقت نمى فهميدم كه مادرم از كه اينطور ميترسد. اما حالا اين را خوب مى فهمم!
چقدر ما دشمن داريم! اى انسان! چرا تو به من كوچولو رحم نميكني؟ چرا مرا از اين خوشبختى محروم ميكنى كه آزادانه روى علفهاى سبز و قشنگ راه بروم، راحت روى تخته سنگها بايستم و از وزش نسيم شبانه لذت ببرم؟
من ميل ندارم جنگل را ترك كنم. اگر تصادفاً از جنگل خارج شوم گوئى كه عمرم از ترس نصف ميشود. هميشه بايد مواظب باشم. به اطراف نگاه مى كنم، پشت درختها و تخته سنگها پنهان مى شوم، در ميان بوته زارهاى انبوه مى ايستم و حتى موقعيكه علف ميخورم از ترس مثل مرده ميشوم!... اى انسان من چه گناهى پيش تو كرده ام؟! بگو چه كرده ام؟ و يا مادرم چه تقصيرى در حق تو كرده بود؟ مگر نان و آب تو را از دستت گرفته بود؟ چرا او را كشتى و مرا يتيم و بى پشت و پناه گذاشتي؟
اى مردم! شما چابك و نيرومند هستيد اما بما هيچ رحم نمى كنيد! شما درك نمى كنيد كه ما هم آزادى را دوست داريم، دل بيرحم تان حس نمى كند كه ما هم حيات و طبيعت، خش خش برگها، زمزمه جويبارى را كه من هميشه نفس خود را حبس كرده بدان گوش مى كنم و صداى علفها را دوست داريم و ما هم ميل داريم با حيوانات جنگلى با هم تفريح و بازى كنيم.
اما تو اى انسان، با چشمان خون آلود خود من و هزاران امثال من ضعيف و بى پشت و پناه را تعقيب ميكنى... پنهان و بى صدا نزديك مى آئى، در دستت سلاح كشنده است و گلوله خائنت زندگى ما را از دستمان ميگيرد.
بله، چطور نترسم؟ آخر فقط كمى بيش از يك هفته است كه پا به اين دنيا گذاشته ام و در اينمدت چقدر وحشت و غم و غصه تحمل كرده ام!
چندى پيش يك روز بارانى بود. مادرم كه آنوقت هنوز زنده بود خوش و خرم زير درختهاى جنگل ايستاده با اشتهاى تمام علف ميخورد. منهم خوشحال و بى خيال پهلوى او ايستاده نه از دشمنان انديشه ميكردم نه از مرگ. قطرات شفاف باران آهسته روى برگهاى كلفت جارى بودند. من سرم را زير اين قطرات گرفته از طراوت آنها لذت ميبردم.
مادرم از من پرسيد:- دختركم خوشت مى آيد؟
من سرم را تكان دادم، دورو بر او جست و خيز كردم و پوزه ام را بسينه اش زدم. نزديك ما درخت خشكيده اى بود، سينه سرخى از تنه آن بالا رفته و منقارش را جرنگ جرنگ به آن ميزد.
من تعجب ميكردم كه چطور اين پرنده كوچك در جنگ سروصد راه مى اندازد ولى مادرم به اين بزرگى نميتواند چنين كارى بكند؟ سينه سرخ اطراف تنه درخت حركت كرده، با چنگالش آنرا خراش ميداد و با منقارش بدور و بر آن ميزد. من با خوشحالى شيطنت سينه سرخ را تماشا ميكردم، در اينموقع ناگهان صداى چق چقى شنيدم. سرم را برگرداندم: پرنده اى را ديدم كه بالاى سر ما دور ميزند. مادرم گفت:- پشت سر من قايم شو، زود مخفى شو! اين كلاغ جنگلى است، چشمهايت را درمى آورد!
من حرف مادرم را گوش كردم و مادرم با سرش اين حيون منفور را از من دور ميكرد. كلاغ آنقدر در حمله بمن سماجت كرد كه آخر خودش خسته شد. با بيچارگى روى شاخه درخت نشست و هق هق ميكرد، مثل من از ته دل گريه ميكرد.
مادرم با خنده گفت: اين كلاغ خيلى مكار است، خودت ر از او حفظ كن! هميشه به آهوهاى كوچك مثل تو حمله كرده همينطور گريه و زارى ميكند. اگر تصادفاً در آن نزديكى بچه احمق و بى تجربه اى پيدا شود و بداد و فرياد او گوش دهد، همين كافى است كه پائين بيايد و چشمهاى او را در بياورد!...
از صحبتهاى مادرم بدنم لرزيد.
- هرگز گول او را نخواهم خورد، الان قايم ميشوم!
- بلى دختركم، همين كار را بكن! تا وقتيكه مادرت زنده است از هيچ چيز نترس، ولى وقتيكه من نبودم از همه چيز احتياط كن!
آه، من بدبخت هنوز بايد چقدر چيزها را بدانم!...
چند روز پيش هوا خيلى گرم بود. مادرم ازجاى خود برخاست و مرا كنار آب برد. از تپه كم درختى گذشتيم و از نيزارى عبور كرده وارد دره عميقى شديم كه حتى نور آفتاب به آنجا نمى تابيد.
درختهاى دو طرف ايندره خم شده و سر شاخه هايشان بهم پيچيد بود. در انتهاى سرازيرى، در پاى درختان، بوته هاى تمشك روئيده بودند و سر قرمز خود را بيرون آورده و در طول جوى آب صف كشيده بودند. جويبار خنك و شفافى كه جارى بود از روى تخته سنگها گذشته در بعضى جاها بصورت بركه هاى كوچك ايستاده بود. مادرم به طرف جوى آب رفته مستقيماً داخل يكى از اين بركه ها گرديد. من در طول سنگهاى تيز ساحلى بزحمت پشت سر و حركت ميكردم و سمهايم درد گرفته بود.
- دختركم نزديكتر بيا و توى آب بايست، در اين گرماى سوزان توى آب مطبوع است. من نزديك رفتم. اول يك پايم را با احتياط در آب گذاشتم. اما از شدت سردى آب طاقت نياوردم، و خود را عقب كشيدم.
- اوه چقدر سرد است، نميتوانم!...
- دخترك، هيچ طور نخواهى شد، بايد از بچگى عادت كني!
كمى در آب ايستاديم، و بعد درآمديم. از بالا، از طرف زمين باز جنگل همهمه اى شنيده ميشد.
مادرم گفت:- اينها آدم هستند، ما از آنها ترسى نداريم. يك زن با بچه اش آنجاست. دشمنان ما اينطور سر و صدا نميكنند. ولى با اين همه بايستى احتياط كنيم. از اين كوره راه بالا برويم و از علفزار عبور كنيم كه ما را نبينند.
مادرم جلو رفت. من نتوانستم خوددارى كنم و به صحرا نگاه كردم. همينكه سرم را از پشت بوته درآوردم صدائى شنيدم كه ميگويد:
- اوه مادر جان، گرگ است! مادر، گرگ!
زن گفت:
- نترس عزيزم، نترس. نشان بده، ببينم كجاست؟
پسر بچه با چشمهاى پر از اشك مرا با انگشت نشان داده گفت: - آنجاست، نمى بيني؟ گوشهايش را از پشت درخت درآورده.
- بچه عزيزم، چه ميگوئي؟ اين گرگ نيست، آهوى كوچكى است، ببين چقدر قشنگ است!
بچه گفت:- مادر جان او را بگيريم. و ميخواست بطرف من بدود. مادرش گفت:- نه، پسر جان، بيچاره است. آخر آهو هم مادر دارد و براى او غصه ميخورد.
من نفسم را حبس كرده گوش ميدادم. بالاخره كلمات خيرى درباره خودمان شنيدم. ميخواستم باز هم اين كلمات را بشنوم، اما مادرم پى من آمد و با اضطراب گفت:
- اوه، تو چقدر احمق هستي! حرفهاى آنها را باور كردى (گوشهاى خودش را تيز كرد.) زود پشت سر من بيا! آنها بمنزل خود برميگردند و براى شكارچى ها تعريف مى كنند كه ما را ديده اند. آنوقت بايد از زندگى خود وداع كني!
مادر بيچاره ام مثل اينكه قبلاً حس ميكرد كه چه اتفاقى خواهد افتاد.
مادرم خيز بزرگى زد و كنار رفت. من هم مثل او جستى زدم و هر دومان راست از كوه بالا رفتيم. در همين موقع شنيدم كه كسى پشت سرما فرياد زد: «اوه، مثل اينكه مادرش هم اينجاست!»
وارد بوته زار انبوهى شديم و پنهانى از سراشيبى كه روى آن نيشكر سبز شده بود گذشتيم.
ريشه هاى نيشكر با آب خنك چشمه ها سيراب مى شدند. روى زمين همه جا اثر سم آهوهاى كوچكى مثل من ديده مى شد. هوا فوق العاده گرم بود. ما از شدت گرما بيحال شده در نيزار دراز كشيديم. برگهاى پهن ما را از اشعه سوزان آفتاب حفظ ميكردند.
ناگهان از پشت كوهها ابرهاى سياه بالا آمده جمع شدند. آسمان غريد و برق زد. ستونهاى كج باران روى كوههاى دور دست فرو ميريخت و قطرات بزرگ آن بسرعت به برگها خورده صدا ميكرد. چنان غرشى برخاست مثل اينكه كوهها خراب شده جنگلها از هم ميريزند. همه جانداران ساكت بودند: پرنده ها ديگر بازى و جيك جيك نميكردند. كلاغ منفور كه كمى پيش آنقدر مرا ترسانده بود، حالا بهيچوجه بنظرم وحشتناك نمى آمد. روى شاخه هاى بيد نشسته و چشمهايش را بسته بود، از منقارش جوى آب جريان داشت و بالهاى خيسش بوضع اسف انگيزى آويزان شده بود. پهلوى او سينه سرخ نجيب و بى آزار نشسته و پلكهاى چشمش را بطرز مخمورى بسته بود. بعد گنجشك جنگلى بطرف پائين پريد و «جيرجير» كرد. كلاغ از صداى او چنان ترسيد كه چشمهايش از حدقه بيرو آمد. هراسان به شاخه نگاه كرده فرياد ميزد: «چخى، چخي!» من خنده ام گرفت، چه فكر ميكردم كه او از همه قوى تر است. اما حالا چه از آب درآمده بود!
رعد و برق تمام شد. يكدفعه همه جا اطراف ما بصدا درآمد. برگها و علفها اشك زلال شادى ميريختند.
مادرم هميشه دوست داشت بعد از باران گردش كند. مقدار زيادى روى چمن ها راه رفت و مرا همراه خود برد. اين دفعه هم بالاى كوه رفتيم.
صداى دلنواز نى شنيده مى شد. در پاى كوه گله بزرگى مى چريد. گوسفندها علفهائى را كه از باران شسته و مرطوب شده بود ميكندند و با لذت ميخوردند. نصف قرص خورشيد در پشت كوهها پنهان شده اشعه رنگ پريده آن با سر كوهها و درختها وداع ميكردند.
در انتهاى دره چوپانى كه خود را به كپنگ پيچيده بود نشسته نى ميزد. پهلوى او سگ پشمالوئى خوابيده و سر موحش خود را روى پاهايش گذاشته بود. با دقت تمام گوسفندان ر ميپائيد و گاهگاه نگاه باوفائى به صاحب خود ميكرد.
مادرم گفت:
- اينجا جاى بديست. چوپان اسحله ندارد و براى ما خطرناك نيست. اما ممكن است سگ بفهمد و به ما حمله كند. برگرد و مواظب باش: اگر بطرف ما آمد من سعى ميكنم سر او را گرم كنم و تو از موقع استفاده كرده توى علفها مخفى شو. گوسفندها فهميدند ما آنجا هستيم و با اضطراب سر خود را بطرف ما برگرداندند. من داخل بوته زارهاى انبوه خود وحشى شدم و بى آنكه چشم هم بزنم، سگ موش بادم پشمالو و گرد را تعقيب ميكردم. سگ ناراحتى گله را حس كرد و گوشهايش تيز شد. شروع بجست و خيز و عوعو كرد.
چوپان فريادى زد. بدنم از ترس لرزيد. سگ مادرم را ديد و بطرف او پريد. مادرم كنار جست و بسرعت مخفى شد. چشمهايم را اشك پر كرد و قلبم از حركت ايستاد. واى بر من اگر اين سگ لعنتى مادرم را بگيرد!
تا مدتى بعد از آن هم صداى پا و گرمب گرمب سنگهائى را كه به دره مى افتادند مى شنيدم.
آه، اگر اين اژدها بتواند مادرم را بگيرد و او را با دندانهاى تيز خود پاره كند، چه خواهد شد؟
هوا تاريك شد. چوپان سو زد و گوسفندان را جمع كرده و به آغلشان برد. من لرزان و هراسان ميديدم كه چطور چوپان گوسفندان بدبخت را با چوبدستى خود ميراند و به آنها سنگ مى اندازد. خود را با سنگ بروى بره كوچولوئى مثل من انداخت. بره بدبخت بزمين افتاد و پاهاى كوچكش ضرب ديد. چوپان سر كوه رفت و كورشيا سگ خود را صدا كرد. كمى بعد ديدم كه كورشيان زبان سرخ درازش را درآورده بالاى تپه پهلوى صاحبش راه ميرود. ترس مرا فرا گرفت: نكند كه اين پوزه موحش با خون مادر من رنگين شده باشد؟ تاريكى و سكوت همه جا را فرا گرفت. مادرم كجا رفت؟ آيا او زنده است؟ اگر مرا پيدا نكند چه به سرم خواهد آمد؟ در همين موقع صداى بع بع كه خيلى شبيه صداى مادرم بود شنيدم. من همه به او جواب دادم. مادر بدبختم كف كره و خيس عرق خود را بطرف من انداخت.
- كوچولوى من، تو اينجا هستي؟ نترس، مادرت زنده است. سگ و گرگ هيچوقت نميتواند مرا بگيرند. بعد از من پرسيد:- تو در اينجا چه بسرت آمد؟
گفتم:
- هيچ اتفاقى براى من نيفتاده.
مرا ناز كرد.
آه، پيش كه بروم و اشك بريزم؟ از كه خواهش كنم؟ كه ميتواند به من كمك كند كه اگر يك دفعه هم باشد باز چشمان مادرم را ببينم؟ كه نوازش او را به من برميگرداند؟
چطور اين غم و غصه را تحمل كنم؟ آه، چرا اين دشمن خونخوار يكباره مرا هم با او نكشت؟ چرا من بايد در دنيا رنج بكشم؟
همين ديروز به مادر زرنگ و قشنگم نگاه ميكردم و لذت ميبردم. هيچ ميتوانستم فكر كنم كه امروز او را براى هميشه از دست خواهم داد؟...
تمام شب روى چمن ها راه رفتم و چيزى را حتى ما را بهم نزد. بعد وارد جوزارى شديم و شكم سير علف هاى تر و تازه خورديم. همينكه هوا روشن شد. بجنگل برگشتيم.
لعنت بر اين سپيده صبح!
روى صحرائى كه راه ميرفتيم علف پرپشتى روئيده بود. چند درخت آلبالوى كوچك نيز آنجا ديده ميشد. دسته هاى پرندگان بالاى درختان حركت مى كردند و غلغله شادى آنها از دور به گوش ميرسيد. بعضى از آنها نزديك مى شدند و بعضى ديگر با منقارشان دانه براى بچه هاى خود ميبردند.
مادرم مرا متوجه كرد كه بايد بهر دو طرف نگاه كنم: در اينموقع راه رفتن خطرناكست، دشمن بعد از باران ما را بارد تازه پاهايمان دنبال ميكند. اين آخرين هشيار باشى بود كه از مادرم شنيدم. او مضطرب بود، مثل اينكه چيز بدى احساس كرده بود، برگى از درخت ميكند و ساكت گوش ميداد...
جلو ما بوته زار انبوهى بود كه چند چنار كوچك آنجا سبز شده بود. يكدفعه صدائى شبيه غرش رعد شنيده شد. غلغله در كوهها و تپه ها افتاد، برگهاى درختان بجنبش آمد و گلها تكان خوردند. دود به داخل علفهاى پر شبنم نفوذ كرد.
مادرم ناله اى كرد و با سنگينى روى دستهايش نشست و بزمين غلطيد. آه، مصيبت بر من وارد شد!
من سرجايم خشك شده ديدم چطور سر مادرم خم شد و بزمين افتاد و رد پهن قرمزى روى علفها باقى گذاشت.
جوانى با چوخاى خاكسترى رنگ از ميان بيشه چنار بيرون جست.
فرياد زد:- اوه، موفق شدم! او بسرعت بطرف مادرم دويد مادر بدبختم چند بار سعى كرد بلند شود، اما زانوهايش خم شد و دوباره بزمين افتاد و بتدريج غلطيده دورتر رفت. وقتيكه ديدم شكارچى منفور خنجر براق خود را بيرون كشيد و به گردن مادرم زد، بدنم از وحشت سرد شد. خون او جهيد و درختان را آبيارى كرد.
آه، مصيبت، مصيبت بر من! من همه اينها را ميديدم و نميتوانستم هيچ كمكى به او بكنم. جوان بار ديگر خنجر را به سينه مادرم، به همان سينه اى كه من ميمكيدم، فرو برد و آنرا شكافت. بعد مادرم را روى شانه اش انداخت و برد.
من از شدت گريه بزمين افتادم. چشمانم سياهى رفت.
از آن زمان من نه زنده هستم و نه مرده. هميشه گريه ميكنم و فقط گريه مرا تسكين ميدهد. راه ميروم و به درختها، كوهها و تخته سنگها شكايت ميكنم، به چشمه ها و علف ها شكايت ميكنم. ولى مادرم نيست. ديگر مادرم را نمى بينم. يتيم ماندم و نميدانم فردا بدست كه خواهم افتاد، طعمه كه ميشوم و چه كس دستش را بخون من رنگين ميكند.