مشتري پادشاه سياره ها

http://www.marshal-modern.ir/Archive/6698.aspx

 

غول سیاره های منظومه شمسی مشتری است. این سیاره را با نام های «هرمزد»، «برجیس» یا «ژوپیتر» هم می شناسیم؛ سیاره یی که نسبت به دیگر سیاره های منظومه شمسی از جنبه هایی رکورددار است. مشتری، این بزرگ ترین سیاره منظومه شمسی، یک کره تشکیل شده از گاز است. مشتری بعد از عطارد، زهره، زمین و مریخ در جایگاه پنجمین سیاره منظومه مان قرار دارد. چهار سیاره اول را سیاره های زمین مانند می دانیم زیرا جنسی از خاک دارند اما مشتری و سیاره های بعد از آن، هیچ کدام دارای جنسی همانند زمین نیستند بلکه آنها مانند خورشید از گاز تشکیل شده اند اما همانند خورشید ستاره نیستند و همچنان در قلمرو سیاره ها به حساب می آیند زیرا مانند ستارگان دارای نور و روشنایی نیستند و فرآیند همجوشی هسته یی انجام نمی دهند.
اگر بخواهیم روی سیاره های گازی فرود بیاییم هرگز به سطحی مستقل همچون سطح سیاره های سنگی مانند زمین و مریخ نخواهیم رسید بلکه تنها با نزدیک شدن به مرکز سیاره از لایه های مختلف گازی با فشارهای متفاوت عبور می کنیم. اما در مرکز سیاره به دلیل فشار زیاد می توان گاز را به صورت مایع یافت. مشتری سیاره یی گازی

از جنس هیدروژن است.
از روی زمین و با یک تلسکوپ مناسب آماتوری می توانیم تصویری شگفت انگیز از مشتری در آسمان شب مشاهده کنیم. لکه یی که ناشی از جریان های سطحی سیاره است به راحتی مشاهده می شود؛ حتی با یک دوربین دوچشمی ساده به راحتی می توانیم رقص چهار قمر را که به نام اقمار گالیله یی معروفند، به دور این سیاره مشاهده کنیم. ۴۰۰ سال پیش هم زمانی که گالیله تلسکوپ خود را به سوی آسمان نشانه برد برای اولین بار همین اقمار را رصد کرد و ایده خورشید مرکزی را در ذهن خود پروراند.
مشتری آنچنان بزرگ است که زمین در برابرش تنها مانند یک نوزاد است. برای درک بهتر می توانیم بگوییم قطر مشتری ۱۱ برابر قطر زمین است و حجمی برابر ۱۳۰۰ برابر زمین دارد. اما آنچه جالب است آن است که مشتری با این بزرگی همچون فرفره یی غول پیکر آنچنان

 

بقيه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

كشف بزرگترين ستاره ي عالم هستي

این ستاره هیولا از ستاره خورشید 300 برابر سنگین‌تر است و همچنین 150 برابر این سیاره درخشان است. به گزارش شبکه ایران و به نقل از پایگاه اینترنتی "Tgdaily" ستاره‌شناسان موفق به کشف ستاره‌ای شده‌اند که در خارج از منظومه شمسی دارای جرمی در حدود 300 برابر خورشید است و به طور کلی 150 برابر از خورشید بزرگتر است.

یک تیم ستاره‌شناسی به رهبری "پل کروتر" استاد فیزیک نجومی در دانشگاه شفیلد با بهره‌گیری از تلسکوپ بسیار بزرگ و پیشرفته VLT و همچنین داده‌های آرشیوی از تلسکوپ فضایی هابل و مطالعه دو خوشه جدید RMC 3،603 136a و R136a1 موفق به کشف این ستاره عظیم شده‌اند.

اخبار هفتگی ایران و جهان - ویژه گروه پرشین استار

پل کروتر در این مورد می‌گوید: "این ستارگان بر عکس نژاد بشر در هنگام تولد دارای وزن بسیار سنگین بوده و به مرور وزن خود را از دست می‌دهند". البته کروتر در مورد تشکیل چنین ستاره‌ای می‌گوید: "تشکیل این ستارگان بسیار گیج کننده است و به احتمال فراوان از ادغام ستاره‌های کوچکتر تشکیل شده‌اند". البته با توجه به علت نادر بودن این هیولا بعید به نظر می‌رسد رکورد او به این زودی‌ها شکسته شود.

انگور

                                       

پزشکان متخصص تغذیه معتقدند؛انگور میوه ای سرشار از پتاسیم و مقادیری منیزیم؛کلسیم؛آهن...............

                                            

پزشکان متخصص تغذیه معتقدند؛انگور میوه ای سرشار از پتاسیم و مقادیری منیزیم؛کلسیم؛آهن؛فسفر؛آلبومین و ویتامین های( A و B و C )است که ضعف بدن را سریع کاهش میدهد. 

به گفته ی آنان هر شخص در روز باید انگور میل کند،زیرا میوه ای ضد عفونی کننده نیز می باشد و همچنین برای در درمان بیماری هایی مثل یبوست،عوارض روماتیسم،کم خونی و حتی سرطان نیز سودمند است. 

وقتی انگور میل میکنید پس از آن آب سرد ننوشید یا میوه های خشک مثل برگه ی هلو و غیره را با انگور و آب میل نکنید زیرا دچار دل درد میشوید. 

یکی از خواص انگور،صاف کننده و (مولد خون بودن)آن است. انگور قند خون را هم تنظیم میکند.به علاوه انگور قرمز برای تصفیه ی خون و خون سازی هم بهتر است.

شب يلدا مبارك

شبيه سازي حيوانات منقرض شده

                                        

دانشمندان ژاپنی از بدن موش هایی که شانزده سال منجمد شده بودند،شبیه سازی کردند.................            

                                              

دانشمندان ژاپنی از بدن موش هایی که شانزده سال منجمد شده بودند،شبیه سازی کردند.تاکنون شبیه سازی ها با استفاده از سلول های اهدایی از بافت کبد و انتقال مولکول DNA آنها به سلول های تخم گیرنده انجام می شده است. 

کارشناسان پیش از این معتقد بودند که استفاده از سلول های منجمد برای این منظور غیر ممکن است،چرا که فرایند انجماد به مولکول های DNA آسیب میرساند.اما دانشمندان ژاپنی که به تازگی موفق به انجام این کار شده اند،اعلام کردند که با این روش می توان مخلوقات منقرض شده مانند ماموت ها را از بقایای یخ زده ی آنها دوباره ایجاد کرد. 

از زمان شبیه سازی دالی(گوسفندی که در سال 1996 به دنیا آمد) تا کنون هر نمونه ی شبیه سازی شده ی موفق با روشی انجام شده که طی آن اسید نوکلئیک از سلول خارج و سپس یک سلول تخم خالی جاسازی میشود و فرایند تقسیم سلولی با کمک مواد شیمیایی یا الکتریسیته آغاز میشود اما در تحقیق اخیر با عملیاتی موفقیت آمیز و با استفاده از سلول های مغز موش هایی که در دمای منهای بیست درجه منجمد شده بودند،نمونه ی شبیه سازی شده ی آن ها خلق شد.

شيوه ي يافتن مواد غذايي توسط زنبورها

                                             

زنبور ها برای اطلاع هم گروه های خود از مکان منابع غذایی از رایحه ی گل ها استفاده میکنند........

                                                

زنبور ها برای اطلاع هم گروه های خود از مکان منابع غذایی از رایحه ی گل ها استفاده میکنند. 

به گفته ی محققان دانشگاه لندن؛برای بسیاری از حیوانات یافتن غذا بسیار زمان گیر و نا کار آمد خواهد بود.اما بعضی از جانداران مثل زنبور ها این مشکل را با مطلع کردن هم گروه های خود از مکان هایی که غذا به وفور یافت میشود حل کرده و آن ها را در عملیات جست و جوی غذا شرکت میدهند.زنبور های عسل با انجام پروازهای چرخشی به زنبور های دیگر آدرس و جهت منابع غذایی را نشان میدهند اما زنبورهای دیگر با استفاده از انتشار رایحه یا فرومون در کندو های زیستگاه خود؛زنبورهای دیگر را برای بیرون آمدن و جست و جو تشویق میکنند.

 دانشمندان برای کشف چگونگی مسیریابی زنبورها رایحه ی گیاه آنیس و فرومون جمع آوری نیرو را با هم ترکیب کرده و در کندوی زنبورها منتشر کرده و سپس فعالیت های زنبورها را تحت نظر گرفتند.زنبورها زمانی که رایحه ی گیاهان آنیس توسط زنبوری دیگر به کندو آورده شد دریافتند که گل هایی با رایحه ی مشابه گیاه آنیس برای آن ها بسیار مفید بوده و برای یافتن آن گلها؛کندو را ترک کردند. 

آن ها مشاهده کردند که زنبور های فعال؛هم گروه های خود را با حرکت هیجان زده در اطراف کندو؛وزوز کردن و انتشار فرومون جمع آوری نیرو برای یافتن غذا تحریک میکنند.به این معنی که این زنبورها عطر گل هایی را که از آن ها تغذیه کرده اند با خود به کندو آورده و طعم آن ها را وارد عسل میکنند. 

در این صورت زنبور های دیگر کندو را برای یافتن گل هایی با همان عطر و طعم ترک خواهند کرد.

كشف راز سرعت كوسه ها

                                             

محققان با بررسی ساختار پوست کوسه ها دریافتند که این جانداران با استفاده از حفره های موجود بر روی پوست خود .................

                                             

                                               

محققان با بررسی ساختار پوست کوسه ها دریافتند که این جانداران با استفاده از حفره های موجود بر روی پوست خود میتوانند با سرعتی بالا شنا کرده و به راحتی و در همان سرعت تغییر مسیر بدهند . 

مطالعات جدید نشان میدهد که کوسه ها برای افزایش سرعت حرکت در آب؛روی پوست خود  حفره هایی ایجاد میکنند که شبیه به گودال هایی که روی توپ گلف قرار دارند میباشد که وجود همین حفره ها منجر به افزایش سرعت آن ها میشود.

نفس كشيدن سيب و گلابي

                                                 

سیب و گلابی دارای لوله های هوایی هستند که به آن ها اجازه میدهد نفس بکشند و اگر در این تنفس خللی وارد شود،میوه شروع به خراب شدن میکند...............

                                                  

سیب و گلابی دارای لوله های هوایی هستند که به آن ها اجازه میدهد نفس بکشند و اگر در این تنفس خللی وارد شود،میوه شروع به خراب شدن میکند. 

این گذرگاه های هوا،ساختار های میکروسکوپی کوچکی برای تامین اکسیژن هستند و در سلامت میوه،عناصر تعیین کننده ای به حساب می آیند. 

محققان دانشگاه کاتولیک(لوی ون)بلژیک برای اولین بار این گذرگاه های هوا را مشاهده کردند و به این ترتیب فرضیه مبتنی بر وجود آنها را اثبات کردند. 

این گذرگاه های هوا در سیب شبیه به فضاهای خالی نامنظمی میان سلول ها هستند حال آن که در گلابی ها،به کانال هایی ظریف و مرتبط با یکدیگر میمانند. 

سیب و گلابی بعد از چیده شدن همچنان تنفس میکنند.برای سالم نگاه داشتن این میوه ها باید حداقل میزان لازم اکسیژن به همه ی سلول های آنهابرسد،در غیر این صورت سلول های میوه رفته رفته میمیرند و در نتیجه داخل میوه شروع به قهوه ای شدن میکند و کیفیت آن افت میکند. 

به همین دلیل است که میوه ها برای سالم ماندن باید در انبارهای خنک با میزان کنترل شده ی اکسیژن نگه داری شوند. 

پیتر فربوون از دانشگاه لوی ون می گوید:هنوز روشن نیست که گذرگاه های هوا در میوه ها چگونه تکامل میابند و چرا سیب ها ساختار تو خالی دارند اما گلابی ها دارای شبکه هایی از کانال های میکروسکوپی هستند؟ 

با این حال نتیجه ی این تحقیق نشان میدهد که چرا گلابی ها در انبار تا این حد خراب شدنی هستند.به گفته ی او کانال های میکروسکوپی هوا در گلابی ها بسیار باریک و کوچک و میزان اکسیژنی که به هسته ی میوه میرسد بسیار محدود است و زمانی که سطح اکسیژن،اندکی به زیر حد مطلوب میرسد،سلول های گلابی از نفس می افتند.

چگونگي يادگيري آواز توسط جوجه پرنده

                                       

مطالعات جدید نشان میدهد؛جوجه های پرندگان هنگامی که در خواب به سر میبرند با مرور آواز در ذهن خود میتوانند آن را..............

                                                

مطالعات جدید نشان میدهد؛جوجه های پرندگان هنگامی که در خواب به سر میبرند با مرور آواز در ذهن خود میتوانند آن را بیاموزند سیگنال های ضبت شده توسط محققان دانشگاه شیکاگو از مغز ده ها پرنده بیانگر این نکته است که مغز این جانداران در ارتباط با آوازی که روز گذشته آن را شنیده اند فعالیت شدیدی از خود به نمایش میگذارد.تاثیر خواب به شکل گیری حافظه امری است که از گذشته به اثبات رسیده اما اطلاعات جدید از این لحاظ با ارزش هستند که توانسته اند اولین تغیرات مغزی را در پرندگان و در ارتباط با اولین لحظه های شکل گیری حافظه به ثبت برسانند.آزمایش ها نشان میدهد که جوجه های پرندگان پس از اتمام زمان استراحت؛نسبت به روز گذشته در ارائه ی آواز خود پیشرفت کرده اند که این پدیده فعالیت مغزی آن ها را در ارتباط با آواز شنیده شده تایید میکند به این معنی که یاد گیری جوجه های پرندگان در طول روز؛ از خود پیشرفت فراوانی نشان نداده و با گذشت یک روز دچار تغیییر میشود.محققان این تغییرات را در فعالییت های مغزی پرندگان با استفاده از قرار دادن الکترودی بسیار کوچک در میان سلول های مغز  به ثبت رسانده و مشاهده کردند که این فعالیت ها شب هنگام به صورتی انفجاری افزایش میابند. مغز پرندگان هنگام شب آواز های شنیده شده را شناسایی کرده و سپس به صورت اطلاعاتی جداگانه رمز گذاری میکند و این فرآیند در میان پرندگان مختلف متفاوت است.نکته ی قابل توجه در این مطالعات این است که فرآیند یاد گیری پرندگان پس از شنیدن صدای آواز خودشان تسهیل شده و انفجار فعالیت های مغزی در ذهنشان ناپدید میشود. 

محققان بر این باورند که بسیاری از جانداران از جمله انسان از این شیوه به یادگیری و تشکیل حافظه ی بلند مدت خود میپردازند و به همین دلیل افزایش دامنه ی مطالعات در این زمینه میتواند قسمت هایی از اسرار حافظه ی انسانی را نیز آشکار کند.

آواز خواندن پرندگان صدبرابرچشم زدن...

                                         

 برخی از پرندگان نغمه خوان میتوانند با سرعتی که قبلا غیر ممکن تصور میشد یعنی یک صدم یک چشم به هم زدن انسان،ماهیچه ی صوتی خود را منقبض و آزاد کنند.

                                      

                                           

 برخی از پرندگان نغمه خوان میتوانند با سرعتی که قبلا غیر ممکن تصور میشد یعنی یک صدم یک چشم به هم زدن انسان،ماهیچه ی صوتی خود را منقبض و آزاد کنند.

تحقیقات جدید نشان میدهد دو نوع پرنده ی نغمه خوان،لحن خود را با ماهیچه هایی اَبَر سریع به وجود می آورند که این کار مشابه ی شیوه ای است که مارهای زنگی ، برخی از گونه های ماهی و کبوتر طوقی به کار میبرند.

سار اروپایی که در سراسر اروپا و آسیا و شمال آمریکا یافت میشوند و فنچ گورخری که در استرالیا و اندونزی زندگی میکنند،با سریع ترین انقباض ماهیچه های هنجره که تا کنون تشریح شده است،آوازشان را کنترل میکنند.

هر چند آن ها فقط دو نوع پرنده ی نغمه خوان را آزمایش کرده اند اما به  احتمال زیاد همه ی پرندگان آواز خوان این ماهیچه را دارند.

گريه ي گياهان

                                                 

گیاهان هنگام جراحت از طریق مواد شیمیایی که از ریشه ی آن ها متصاعد میشود؛درخواست کمک میکنند..........

                                                 

گیاهان هنگام جراحت از طریق مواد شیمیایی که از ریشه ی آن ها متصاعد میشود؛درخواست کمک میکنند. 

وقتی که گیاهی مورد هجوم عوامل بیماری زا مانند باکتری های مضر قرار میگیرند برگ های آن به ریشه پیغام میفرستند و در درخواست کمک میکنند تا ریشه اسیدی ترشح کند تا به کمک آن باکتری های سفید به کار گرفته شوند. 

هارس بیس؛دانش یار علوم خاک وگیاه از دانشگاه دلاور گفت:گیاهان از آن چیزی که تصور میشود عاقل ترند!مردم تصور میکنند که ریشه ی گیاهان در برابر حملات عوامل بیماری زا واکنشی ندارند؛در حالی که تحقیقات جدید نشان میدهد که گیاهان راه هایی برای درخواست کمک از محیط اطراف دارند. 

گیاهان در این مواقع امواجی با طول موج بلند از برگ به ریشه ارسال میکنند و ریشه با تولید مواد آلی به این درخواست کمک پاسخ میدهد(ایسنا)

عقربها چگونه تنفس مي كنند؟

                                           

فناوری مدرن میکروسکپی با فراهم کردن امکان مشاهده ی خصوصیات ریخت شناسی ناپیدای عقرب ها، بینش جدیدی نسبت..............

                                           

فناوری مدرن میکروسکپی با فراهم کردن امکان مشاهده ی خصوصیات ریخت شناسی ناپیدای عقرب ها، بینش جدیدی نسبت به روابط تکاملی این جانداران برای دانشمندان رقم میزند. دانشمندان به کمک این فناوری توانستند نگاه نزدیکی به پیکره ی زوائد مویی شکل روی کفه های ورقه ورقه ی جاندار داشته باشند و تصویر جدیدی از ساختار سامانه ی تنفسی عقرب ارائه کنند. محققان با نفوذ به سامانه ی تنفسی عقرب که به دلیل شباهت آن با ورقه های تا خورده ی کتاب به(شش کتابی) معروف است،موفق به دستیابی اطلاعات توارثی با ارزشی شده اند که بینش جدیدی به روابط تکاملی، میان عقرب ها می بخشد. به اعتقاد دانشمندان ساختار شش کتابی ها برای بعضی از عنکبوتیان از جمله تمامی عقرب ها،اکثر عنکبوت ها و عقرب های شلاقی امکان تنفس هوا را فراهم میکند و شناخت بیشتر ریخت شناسی این عضو،اطلاعات زیادی درباره ی تبارشناسی این گونه های جانوری به دانشمندان ارائه میکند.

گل میمون

نام علمی: (Antirrhinum majus) یک گونه گل است.

گل میمون یکی از گلهای زینتی است که در باغبانی بسیار معمول است و در فصل تابستان با گلهای رنگارنگ و مخملی خود جلوه خاصی به باغچه ها می دهد.

این گیاه از جنس Antirrhinum و متعلق به خانواده scrophulariaceae میباشد. از گلهای زینتی دیگری که از این خانواده در باغبانی معمول است گل انگشتانه Digitalis و گوشی calceolaria را می توان نام برد

ز جنس Antirrhinum حدود 40 گونه مختلف علفی یکساله و دو ساله و چند ساله و نیمه درختچه ای شناسایی شده که یکی از این گونه ها Antirrhinum majus میباشد که نام علمی گل میمون است که از گیاهان علفی چند ساله این جنس میباشد ولی معمولا" از آن بعنوان گل یکساله استفاده می شود و دارای تعداد زیادی واریته و فرم مختلف میباشد . طول گیاه و رنگ و اندازه گل در واریته های مختلف متفاوت بوده و همین تنوع این گونه را جزء یکی ازپر استفاده ترین گیاهان در گلکاری قرار میدهد.

ارتفاع این گیاه در واریته های مختلف بین ده سانتیمتر تا یک متر متغییر است . از فرم های بلند آن برای گل بریده و از فرم های کوتاه آن برای کاشت در حاشیه باغچه ها میتوان استفاده کرد

طرز نگهداری و کاشت

گل میمون برای رشد و گلدهی به نور کافی احتیاج دارد . بنابراین بایستی آن را در محل آفتابگیر در باغچه بکارید . خاک باغچه باید بایستی قوی و دارای زهکشی خوبی باشد .

فاصله کاشت نسبت به طول گیاه فرق می کند معمولا" فرم های کوتاه را با فاصله 25 سانتیمتری و فرم های بلند را با فاصله 50-40 سانتیمتری میکارند .

برای طولانی شدن طول گلدهی میتوانید گلها را ببرید و از آن به عنوان گل بریده استفاده کنید و یا بعد از پژمرده شدن و قبل از تشکیل بذر آنها را قیچی کنید

وقتیکه گیاه بعد از مدتی گل دادن فرم شاداب و جوان خود را از دست داد آنرا از محل نزدیک به زمین قیچی کرده و سپس با یک کود مایع آنرا کودپاشی کنید در این صورت گیاه ازنو شروع به رشد و فعالیت کرده و گلهای خوبی خواهد داد.

گل میمون را در گلدان نیز میتوان پرورش داده و نسبت به زمان کاشن بذر در فصول مختلف در گلخانه به گل می نشیند.

ازدیاد گل

بهترین روش تکثیر کاشت بذر است که آنرا به دو صورت میتوان انچام داد: 1- در فصل پاییز بذر ها را در ترکیبی خاکی که نصف ماسه و نصف پیت یا خاک برگ است در گلخانه بکارند . بذرها معمولا" بعد از 20-10روز سبز میشوند . بعد از اینکه نشاء ها باندازه کافی رشد کردند آنها را در گلدانهای کوچک بکارید و در گلخانه سرد یا شاسی قرار دهید . این گیاهان در فصل بهار به باغچه منتقل کنید و گیاهانیکه بیین ترتیب پرورش یافته اند زودتر از سایرین به گل می نشینند و در واقع با این روش گلهای زودرس بدست می آیند . در صورتیکه فرم های بلند آنرابرای گل بریده پرورش داده اید میتوانید بعد از جابجا کردن نشاها آنها را در گلخانه ای که حداقل درجه حرارت آن بین –7و 4 درجه سانتیگراد باشد قرار دهید و در فصل زمستان از گلهای آن استفاده نمایید .

2- طریقه دیگر کاشت مستقیم بذر است یعنی میتوان بذر را در بهار مستقیما در خاک باغچه بپاشید و در آبیاری آن دقت شود که بطور یکنواخت با آبپاش که سوراخهای ریز دارند آبیاری شوند و بعد از سبز شدن بذر ها آنها را تنک کنید و فاصله مناسب رعایت شود. esdd

بیماری و آفت

یکی از بیماریهای رایج در گل میمون بیماری قارچی زنگ میباشد که بسرعت در گیاه پیشرفت میکنند .لکه های قهوه ای رنگ پودر مانند که درزیر برگ و در روی ساقه ظاهر می شود از علائم بیماری می باشند

آفت شته نیز معمولا" روی شاخه های جوان بچشم میخورد که میتوان با استفاده از سممومی که در بازار موجود است نسبت به سمپاشی اقدام نمایید

گل همیشه بهار

آذرگون با نام علمي (Calendala officinalis) كه به گل هميشه بهار معروف است گياهي است علفي و يكساله و ساقه هايي به طول 70-40 سانتي متر دارد. برگهاي ساده ، بيضوي دراز اين گياه پوشيده از كرك با كناره هاي موجدار به رنگ سبز مايل به قهوه اي روشن است و روي ساقه منشعب آن، گلهاي درشت و زيبا ظاهر مي شود. گل هميشه بهار داراي خاصيت معرق با اثر قوي، تصفيه كننده خون و التيام دهنده است و از آن به عنوان نيرودهنده و ضدتشنج استفاده مي شود. اختلالات كبدي و زردي نيز با مصرف اين گياه از بين مي رود، زيرا داراي اثر قطعي روي كيسه صفرا و ترشحات آن و كبد است. مصرف گل يا برگ هميشه بهار براي رفع التهاب و زخم معده و دستگاه گوارش مفيد است. اين گياه التهاب و تورم غدد لنفاوي را رفع مي كند و براي رفع جوشهاي صورت، كورك، پينه بستن دست يا پا، ميخچه و زگيل و زگيل نيز كاربرد دارد. گل هميشه بهار به صورت ضماد نيز به كار مي رود و ضماد حاصل از جوشانده 2 مشت گل در يك ليتر آب در درمان زخم و جراحات، سوختگي ها، سرمازدگي و بيماريهاي مختلف پوست اثر قاطع دارد. از گل هميشه بهار در توليد فرآورده هاي دارويي، مايعات شوينده و... نيز استفاده مي شود. همیشه ­بهار از جمله گیاهان مقاوم به سرما بوده و بذر آن همراه با گل­های بنفشه و مینای­چمنی در اواخر تابستان در خزانه کاشته شده و سپس در زمین اصلی نشا کاری می­شود. بذرهای همیشه­بهار درشت و خشن بوده و به سرعت سبز می­شوند. منشا همیشه­بهار را جنوب اروپا و دریای مدیترانه می­دانند. استفاده­های زینتی و دارویی زیادی برای این گیاه ذکر شده است. در گلکاری به عنوان گیاه یکساله استفاده شده و درصورت استفاده چندساله، از مرغوبیت گل­های آن کاسته می­شود. رنگ گل­ها از زرد تا نارنجی پر رنگ متغییر بوده و در مواقع ابری و شب­ها گل­های همیشه­بهار بسته می­شوند. دارای ارقام پرپر و کم­پر بوده و ارتفاع آن از 30 تا 60 سانتی متر متفاوت می­باشد. گلدهی این گیاه در فصل بهار شروع شده و تا اواخر پاییز ادامه می­یابد. برای افزایش دوره گلدهی چیدن مرتب گل­های خشک آن توصیه می­گردد. نور زیاد و هوای خنک برای رشد مطلوب آن موثر است. خاک­هایی با زهکشی و تهویه مناسب را ترجیح داده و به آبیاری زیاد حساس است. مادرانی که از سوختگی­های ادراری نوزادان خود نگران هستند به خوبی پماد کالاندولا را می­شناسند و برای رفع التهابات پوستی از پماد همیشه بهار (کالاندولا) استفاده می­کنند. همچنین از همیشه­بهار به صورت خوراکی در درمان التهاب معده و به صورت موضعی در التیام اگزما، برطرف کردن خشکی و ترک­های پوست، همچنین شادابی پوست و مو استفاده می­شود. برای مصارف دارویی گل­ها بلافاصله پس از باز شدن و در ساعات ابتدایی روز برداشت شده و به سرعت در محل­های سایه خشک می­شوند. قرار گرفتن در مجاورت آفتاب موجب از بین رفتن رنگ گل می­شود.

عفو  کنى از کرمت

عفو  کنى از کرمت

شاعر : غلامرضا سازگار

عمرم همه را تباه کردم چه کنم

پرونده خود سياه کردم چه کنم

تو عفو کنى از کرمت اما من

از اين که تو را گناه کردم چه کنم

با من همه جا رفيق راهى يارب

از درد نگفته ام گواهي يارب

من عبد ذليل و تو خداوند جليل

از من آهى زتو نگاهى يارب

بگذشته گناهم از شماره يارب

جز عف تو نيست راه چاره يارب

من عبد فرارى تو ام يا الله

در باز کن آمدم دوباره يارب

در کوى تو رنج ره نيايد به حساب

جرم من رو سيه نيايد به حساب

سوگند به عفوت که گناه ثقلين

پيش کرمت گنه نيايد به حساب

عمرى به گناه پا فشردم يا رب

بار دل خود به دوش بردم يارب

تو ناز مرا کشيدى و من غافل

سيلي زهواى نفس خوردم يا رب


چگونه كودك را به كتاب خواندن علاقه مند كنيم؟

زمانى خواندن يك كتاب براى كودك خوشايند و لذتبخش است كه موجودات خيالي داستان به پرواز درآيند، قطارها به صورت واقعى حركت كنند و صدا بدهند و خرگوش ها در زير نور ماه به خواب بروند. هنگامى كه براى كودك خود كتاب مي‌خوانيد فرصت پيدا مى كنيد تا با صداهاي موجودات و شخصيت هاى داستانى سخن بگوييد تخيلي رفتار كنيد و حتى مانند يك كودك باشيد. به عبارت ديگر از شخصيت واقعى خود خارج شده و مانند شخصيت هاى داستاني رفتار كنيد. شما تصميم مي‌گيريد كه چقدر هيجان زده باشيد شادى كنيد يا غمگين و حتى عصباني شويد. چقدر بايد روى يك شخصيت تأكيد كنيد و چه اندازه لازم است كه بر هيجان قصه بيفزاييد به اين ترتيب نتيجه كار منحصر به فرد خواهد بود.

كودك در سنين خيلى پايين (شير خوارگي) كه دركى از معانى واژه ها ندارد و تفاوت ظريف موجود بين آنها را نمي فهمد، از شنيدن صداهاى متنوع شما و ديدن احساسات و عواطف شما لذت مى برد. اداى عبارت هاى داستان توسط شما حاوى علايم و نشانه هاى محرمانه است كه فقط شما و فرزندتان مفهوم آن ها را درك مي‌كنيد.

چگونه براي فرزند خود كتاب مى خوانيد؟ با صداى آهسته با لحنى گرم و دلنشين با شور و حرارت يا ...؟ به هر شيوه اى كه براى كودك خود كتاب بخوانيد؟ مى توانيد بيش از پيش به او نزديك شده و از كنار يكديگر بودن لذت ببريد. وقتى كه كودك از سنين پايين با كتابخوانى آشنا شود همراهى شما به او كمك مي كند كه به

ادامه نوشته

10 بار دوستت دارم

راه حل‌هاى مناسبى براى كم كردن اختلاف خواهر و برادر

معمولا خواهر و برادرهاى بزرگتر درباره اين كه كودك تازه چقدر بامزه خواهد بود افكار جالبى دارند اكثر والدين نيز نظرات رمانتيك و آرمانى درباره اين كه كودكانشان چه لحظات زيبايى را با هم سپرى خواهند كرد در ذهن مى پرورانند. آنها مي‌انديشند كودكانشان بهترين دوستان يكديگر خواهند شد.

ولي حقيقت اين است كه خواهر و برادرها حداقل در سالهاى اوليه زندگى شان هميشه با همديگر خوب نخواهند بود و زمان بسياري را در حال جنگيدن و مشاجره سپرى خواهند كرد. البته اختلاف بين خواهر و برادرها طبيعى است و از تفاوت سنى شخصيت و علايق آنها ناشى مى شود ولى بدان معنا نيست كه نمى توانيد به كودكانتان كمك كنيد تا با هم پيوندهاى محكمى پيدا كنند و با همديگر خوب تر باشند.

اختلاف خواهر و برادرها 3 عامل عمده دارد : جلب توجه والدين ، دستيابي به قدرت و دستيابى به مالكيت هر يك از كودكان مي خواهند تمام توجه شما را و يا حداقل بيشتر از خواهر و برادرهايش به دست مى آورند به دست آورند معمولا يك كودك خردسال پس از به دنيا آمدن يك نوزاد جديد در خانواده به عادت هايى مثل كميدن شستش ، آب خوردن از شيشه و خيس كردن خودش بازمى گردد تا حداقل به همان ميزان كه كودك جديد توجه مى بيند به او هم توجه شود در هر گروهى

ادامه نوشته

چه كنيم تا به سلامت روان كودكان آسيب نرسد

شناخت جايگاه كودك در عرصه اجتماعي زندگي از دير باز توجه كارشناسان مسائل خانواده  را به خود جلب كرده است . طي سالهاي اخير مقالات و كتب متعددي در زمينه چگونگي رفتار با كودكان چاپ شده است ، ولي باز هم به عنوان روانشناسي با مقوله تعليم و تربيت كودك و پيامدهاي آن به موارد تازه اي برخورد شده كه نياز به بررسي ديدگاههاي تازه اي ضروري مي نمايد تابا آگاهي بيشتري بتوان از مشكلات عديده اي كه آينده بهداشت رواني كودكان را به خطر مي اندازد جلوگيري نمود . در اين نوشته به طور خلاصه به مواردي كه در درمانگاه و كلينيك در رابطه با مشاوره و روان درماني كودكان با آنها مواجه بوده ايم اشاره مي شود :

1. اسم گذاري و دادن پسوند و يا تحريف اسم و فاميل كودكان :

كودكي را به خاطر چاقي ، ديگري را بعلت لاغري و يا شباهت چشم و اعضا او را ژاپني خواندن و چيني گفتن ، آن يكي را به خاطر نقص عضو از سوي دوستان ، همبازيها ، و حتي فاميل و پدر يا مادر با واژه هاي ناپسند كودكان را به مسخره گرفتن ، همواره سبب احساس حقارت شديد ، حمله به عزت نفس و اعتماد بنفس كودك مي شود كه پي آمد آن بي علاقگي به خود ، گوشه گيري و مواردي چون افت تحصيلي و بالاخره هراس از مدرسه را براي كودك به ارمغان خواهد آورد ، به مثالهايي از مراجعين اشاره مي شود تا بتوان مسئله را بهتر باز نمود ، حسين 9 ساله به علت افت تحصيلي به كلينيك ارجاع شده است ، وقتي در جريان درمان به

ادامه نوشته

شيوه‏هاى كاهش و حذف رفتارهاى نامطلوب در كودكان

مقدمه

شكى نيست كه كودكان از طريق مشاهده و ساير ادراكات حسى خود از همان اوان كودكى دائما اطلاعات دريافت كرده و آن‏ها را درون‏ريزى مى‏كنند. پس مدتى كوتاه اين اطلاعات دريافت‏شده جزء وجود آن‏ها مى‏شود و رفته رفته براساس همين يافته‏ها شخصيت آن‏ها شكل مى‏گيرد و در آينده نيز براساس آنچه شكل گرفته‏اند، عمل مى‏كنند. چنانچه قرآن كريم مى‏فرمايد: «بگو هر كس به طريقه خويش عمل مى‏كند و پروردگار تو بهتر مى‏داند كه كدام يك به هدايت نزديك‏تر است‏»(اسراء: آيه 84)

بنابراين والدين بايد محيط رشد و شكوفايى فرزندان خويش را به‏گونه‏اى مهيا كنند، تا بذر وجودى آن‏ها در بسترى مناسب رشد كند و به بار بنشيند. از جمله موارد آماده‏سازى محيط، اصلاح رفتار و حركات و سكنات والدين است. زيرا والدين جزو مهم‏ترين افرادى هستند كه در شكل‏گيرى شخصيت كودكان نقش به سزايى دارند. تا جايى كه حتى صداى ضربان قلب مادر، هنگام شيرخوردن نوزادش در آرامش او تاثير دارد. بنابراين وقتى حركات غير ارادى والدين روى فرزندانشان تاثير مى‏گذارد، طبيعى است كه تاثير رفتارهاى ارادى و آگاهانه آن‏هامانند نحوه صحبت كردن، لباس پوشيدن، راه رفتن، برخورد با ديگران، و حتى رفتارهاى هيجانى مثل خنده، گريه،

ادامه نوشته

دخترم تو را تحسين مى ‌كنم

پدراني كه دختر دارند بايد توجه به نكات ويژه‌اي داشته باشند تا روابط ميان آنها و دخترشان و عزت نفس فرزندشان تقويت شود. ما در اين مقاله به 10 نفس فرزندشان تقويت شود. ما در اين مقاله به 10 نكته اشاره مي‌كنيم كه رعايت آنها بسيار مفيد واقع مي‌شود:

1) به دخترتان گوش دهيد. اين مورد از اهميت قابل ملاحظه‌اي برخوردار است. اينكه دخترتان به چه چيزي فكر مي‌كند، به چه اعتقاد دارد، چه احساسي و چه روياهايي دارد و حتي اينكه چه كارهايي مي‌كند بسيار با اهميت‌تر از ظاهر او مي‌باشد. جالب است كه بدانيد رفتار پدران بر نگرش دخترانشان نسبت به خود تاثير زيادي دارد. زماني كه به فرزند دخترتان به دليل آن چيزي كه واقعا هست، ارزش مي دهيد، در واقع به او اطمينان خاطر مي‌دهيد تا بتواند از استعدادهاي خويش به نحو احسن در زندگي استفاده كند.

2) قدرت درك و فهم او را تحسين كنيد. با تشويق و تحسين دخترتان، به او كمك مي كنيد تا تشخيص دادن، مقاومت و غلبه بر موانع و مشكلات را بياموزد. بدين ترتيب او مي تواند به اهدافش دست بيابد و ديگران را نيز در اين راه ياري كند. و در نهايت قوي و دانا باشد.

3) به او احترام بگذاريد. سعي كنيد او خودش را از لحاظ جسمي و شخصيتي دوست داشته باشد. اين واقعيت را با او در ميان بگذاريد كه

الف) دختران در سنين رشد نياز به تغذيه خوب و سالم دارند

ب) رژيم غذايي نامنظم و موقت فايده‌اي ندارد

ج) او بدنش را براي توانايي‌ها و عملكردش نياز دارد نه براي شكل ظاهري آن.

4) او را تشويق كنيد كه فعاليت ورزش كند. دخترتان را به انجام فعاليت‌هاي ورزشي گوناگو تشويق كنيد، حداقل پياده‌روي را فراموش نكنيد! دختراني كه فعاليت جسمي دارند، كمتر به كارهاي خلاف و غير اخلاقي روي مي‌آورند و فعالترين دختران، اصولا پدراني دارند كه در فعاليت‌ها با آنها همراهي مي كنند.

5) با مدرسه او در ارتباط باشيد. سعي كنيد به طور منظم به مدرسه برويد. از برنامه‌ها و سياستهاي مدير مدرسه آگاه شويد و در صورت امكان به طور دواطلبانه در برخي فعاليت‌ها شركت كرده و از اوضاع فرزندتان اطلاع كامل حاصل كنيد.

6) خود را وارد كارهاي او كنيد. سعي كنيد در ورزش، بازي، تفريح و حتي مهماني، حداقل در مسير راهي كه مي‌رود، دوستانه او را همراهي كنيد. او را تشويق كنيد كه كيفيت كارهايش را بالاتر ببرد و به او اطمينان دهيد كه در صورت لزوم، از او حمايت مي كنيد.

7) جهان بهتري براي دختران فراهم كنيد. جهان امروز، خطرات بي‌شماري براى دختران دارد. انزوا و كنترل بيش از حد نيز سودي ندارد زيرا معني آن اين است كه شما به دختران اعتماد نداريد. در عوض، سعي كنيد با همكاري والدين ديگر محدوده امني را براي او فراهم سازيد تا او و دوستانش در آن محدوده آزادانه حركت كند و فكر نكند «پسر بودن»‌ لزوما بهتر از «دختر بودن »است.

8) از دخترتان در كارها كمك بخواهيد. گاهي اوقات براي وي از كارهايتان بگويند، در صورت امكان او را يك روز به محل كار خود ببريد تا از نزديك شاهد زحمات شما باشد. بد نيست كه گاهي اوقات قبوضي را كه ماهيانه پرداخت مي‌كنيد نيز به او نشان دهيد تا مديريت مالي را از همين حال بياموزد و بداند كه شايد لازم باشد او نيز روزي كار كند و هزينه‌هايي را تقبل نمايد، بدين ترتيب او با جهان كار و اقتصاد آشنا مي‌شود.

9) از برنامه‌هاي مثبت استقبال كنيد. برنامه‌هاي شاد و آموزنده و يا علمي را با خانواده تماشا كنيد. فقط جنبه‌هاي منفي برنامه‌هاي تلويزيون، راديو و حتي اينترنت را مطرح نكنيد، مطمئن باشد برنامه‌هاي مثبت بسياري نيز در اين رسانه‌ها وجود دارند كه دخترتان مي‌تواند به آنها بپردازد.

10) از پدران ديگر نيز بياموزيد، همواره تجربه‌هاي گروهي بسيار ارزشمند هستند، پس از ديگران نيز بياموزيد. مي‌توانيد در مسائل مختلف از تجربه تربيتي، آموزشي و يا حتي شغلي ديگر پدران نيز استفاده كرده و اطلاعات خود را افزايش داده و به روز كنيد. بدين ترتيب روابط اجتماعي و رابطه ميان خود و خانواده را استحكام ببخشيد.

منبع :بانک اطلاعاتى مقالات 

وقتى عزيز دُردانه رقيب پيدا مي‌كند

وقتى به فرزند دوم مي‌انديشيد بهتر است درباره داشتن 2 فرزند و مسائل مربوط به آن فكر كنيد. با اين كه شما و همسرتان در اين باره به توافق رسيده‌ايد، ممكن است فرزند اول شما در مقابل رقيب واكنش‌هاي عجيبى نشان دهد.

بازگشت به بچگي

مهمترين واكنش و رفتار فرزند اول برابر تولد نوزاد پسر وى يعنى برگشت به حالت بچگى است بعضى كودكان، بر اثر پسروي، كارها و مهارت‌هايي را كه بتازگى آموخت‌اند، فراموش مي‌كنند. كودكى كه مي‌توانست خود به آسانى بخوابد حالا به قصه گفتن و لالايى پدر يا مادر نياز پيدا مي‌كند. مادر از يك سو با مشاهده ناتواني او احساس دلسوزى مي‌كند و از سوى ديگر از پسروى او عصبانى مي‌شود.

بعضى كودكان با قدمهاى بلندترى به عقب برمي‌گردند و با سرعت بيشتري رفتار بچگانه را از سر مي‌گيرند. گاهى كودك شيوه حرف زدن خود را تغيير مي‌دهد. مثل بچه اى كه تازه زبان باز كرده حرف مي‌زند و گاهى هوس شيشه پستانك را از سر مي‌گيرد. اين پسروى سريع و رفتار بچگانه براى پدر و مادر ناراحت كننده است و هنگامى كه خود را با 2 «نوزاد» روبه رو مي‌بينند، گيج و عصبانى مي‌شوند. در اين شرايط عادي‌ترين واكنش آنها سرزنش كردن كودك و بازداشتن او از اين رفتار است. در اين باره بهتر است والدين، با پسروى كودك پس از شناسايى عوامل آن به طور مثبت برخورد كنند. اول بايد دانست كه پسروى واكنشي عادى و رايج ميان كودكانى است كه با تنش روبه رو مي‌شوند. افراد بالغ نيز گاهى بر اثر تنش و هنگام عصبانيت، رفتار مشابهي از خود نشان مي‌دهند. مثلا وقتى يك فرد بالغ دچار افسردگي مي‌شود يك ليوان شير گرم يا غذايى را كه در كودكى مي‌خورده هوس مي‌كند يا به رختخواب مي‌خزد و لحاف را بر سر خود مي‌كشد؛ بنابراين وقتى افراد بالغ در مقابله با ناگواري‌ها اين رفتار را از خود نشان مي‌دهند، مشاهده آن را از كودك زير فشار عصبى چيز عجيبى نيست.

دوم اين كه وقتى كودك، نوزاد را مركز توجه همه افراد خانواده مي‌بيند، تصور مي‌كند رفتار او براى والدين جالب و دوست داشتنى است و آن گاه رفتار بچگانه‌اى را كه مدتها ترك كرده است براى جلب توجه ديگران از سر مي‌گيرد. كودك از مشاهده آنچه اطراف او مي‌گذرد به رابطه بين علت و معلول پى مي‌برد. وقتى مي‌بيند نوزاد پوشك مي‌پوشد، گريه مى كند. پستانك مي‌مكند و در عين حال نسبت به او رسيدگى زياد مي‌شود، رابطه‌اى بين رفتار بچگانه و جلب توجه پيدا مي‌كند و خود نيز اين رفتار را پيش مي‌گيرد. بهترين راه جلوگيرى از پسروي كودك، پذيرش احساساتى است كه به صورت رفتار بچگانه جلوه مي‌كند. والدين بايد به كودك ياد دهند كه او مي‌تواند با رفتار بجا كه نشانه رشد اوست، بهتر توجه ديگران را به خود جلب كند.

احساسات كودكانه

گاهى كودك بزرگتر نسبت به نوزاد، احساس خشم و حسادت مي‌كند و حتى اين احساس به شكل رتفار خشونت آميزى در مي‌آيد. اين رفتار، طبيعى و قابل پيش‌بينى است، زيرا خشم و حسادت ميان همه افراد و در همه سنين وجود دارد. كودك خشمگين ممكن است خشم خود را با كتك زدن، فرياد و گفتار زشت نشان دهد.

با مشاهده اين رفتار ناپسند، والدين نبايد ريشه مشكل را در وجود نوزاد جستجو كنند، بلكه كودك ممكن است بدون داشتن برادر يا خواهر كوچكتر هم رفتار مشابهي از خود بروز دهد. پدر و مادر نباد او را از نشان دادن اين احساسات منع كنند.

بايد به كودك آموخت كه احساس خشم و غصب طبيعى است ولى نبايد تسليم آن شد و بهتر است با كنترل آن از بدرفتارى خوددارى كرد. وقتي كودك احساس بدى پيدا مي‌كند، غالبا آن را به شكل بچگانه‌اي بروز مي‌دهد. واكنش كودك در اين حالت با گريه، فرياد يا پرتاب كردن اشياء و كتك زدن و چنگ كشيدن به صورت بچه ها و نوزاد ظاهر مي‌شود. اين واكنش به كودك كمك مي‌كند عصبانيت و خشم خود را فرونشاند، ولى از آنجا كه اين واكنش به كودك كمك مى كند عصبانيت و ناراحتى والدين و كودك پس از پايان مشاجره مي‌شود.

وقتى كودك بر اثر عصبانت احساس خود را با رفتار و گفتار زشت نشان مي‌دهد پدر و مادر بايد به او كمك كنند تا او بتواند با حرف زدن، احساس واقعى خود را بيان كند. وقتى كودك مشغول بازى با عروسك يا اسباب بازى است، دوست ندارد كسى مزاحمش شود يا او را وادار به خوابيدن كند. اگر والدين بخواهند كودك را در اين حالت بخوابانند، ممكن است با مخالفت او روبه رو شوند و در صورت پافشاري، كودك با عصبانيت و رفتار و گفتار نامناسب خود پدر و مادر را برنجاند. براى تربيت كودك و آرام كردنش بهتر است مقابل اين رفتار خونسردى و متانت خود را حفظ كنيد و با چشم پوشى از خطاى او احساس وى پاسخ دهيد. حفظ آرامش و متانت برابر كودكى كه كنترل رفتار و گفتار خود را از دست داده، كار دشواري است، ولى اين شيوه تربيتى به او مي‌فهماند كه دادزدن و كج خلقى روش خوبى براى ابراز عصبانيت نيست. اگر والدين هم در مقابل اين برخورد آرامش خود را از دست بدهند، كودك هرگز نخواهد توانست به اعمال و رفتار خود مسلط شود. اگر بتوانيد رفته رفته به كودك بياموزيد كه به جاى تندى و خشونت، عصبانيت خود را به زبان آورد و آن را ابراز كند، پس از مدتى خواهد توانست احساس خود را بهتر بروز دهد و از پرخاشگرى خوددارى كند.

تقويت دوستي ميان فرزندان

كودك به طور طبيعي برابر هر تغييرى كه روند زندگى عادى را مختل كند، واكنش نشان مي‌دهد. بويژه وقتى كودك احساس كند با تولد نوزاد مقدارى از توجه و عشق والدين را از دست داده است. اگر كودك به خاطر اين احساس از خود تندى و درشتى نشان مي‌دهد والدين بايد برابر اين رفتار با مهربانى و نرمى برخورد كنند.

برخورد تند و سرزنش كردن كودك در اين شرايط واكنش منفى او را از ميان نمي‌برد، بلكه از ترس اين كه عشق و توجه والدين را از دست بدهد، احساس خود را پنهان و در فرصت مناسب عصبانيت خود را بر سر نوزاد خالى مي‌كند. در اين شرايط بايد احساس كودك را بپذيرد تا بتواند خود را آرام كند. بهتر است والدين، كودك را تشويق كنند تا احساس خود را به زبان آورد و بيان كند، حتى اگر از كلماتى استفاده كند كه شنيدن آنها خوشايند نباشد. اگر او نمي‌خواهد نوزاد در خانه بماند و اين احساسات را به روشنى بيان مي‌كند بايد با متانت و خونسردي به حرف او توجه كنيد. برابر اين رفتار، با لحن آرام و مهربان با او راه بياييد و ضمن دلدارى به او بگوييد نوزاد براى شما نيز زحمت زيادى درست كرده و باعث شده است نتوانيد وقت زيادى را با هم بگذرانيد. به او اطمينان دهيد او را دوست داريد. لازم نيست براى تولد نوزاد ابراز تاسف و پشيماني كنيد تا واكنش هاى كودك را كاهش دهيد. اگر به راحتي احساسات او را بپذيريد و به او اطمينان دهيد كه هميشه او را دوست داريد، از جانب شما احساس امنيت مي‌كند و واكنش منفي كمترى نسبت به نوزادنشان خواهد داد.

به كارهاي خوبى كه كودك براى نوزاد انجام مي‌دهد دقت كنيد و او را به خاطر مواظبت و رعايت سكوت هنگام خواب نوزاد تشويق كنيد. از اين كه هنگام دويدن در اتاق دقت مي‌كند تا صدمه‌اى به نوزاد نرسد. او را تحسين كنيد. اين تشويق و تحسين به كودك اعتماد به نفس و دلگرمى مي‌دهد و او را ترغيب مي‌كند تا بيشتر مواظب خواهر يا بردار كوچكتر خود باشد . اسباب‌بازي‌هايش را در اختيار او بگذارد. كارهاى خوب او را از هر روز يادآورى و به خاطر آنها ابراز رضايت كنيد. با اين شيوه كودك به شما اعتماد پيدا خواهد كرد و اگر روزى به علت كار اشتباهى از او انتقاد كنيد، اشتباه خود را خواهد پذيرفت.

منبع :جام جم 16/9/83

ارتباط پدر و مادر با كودك

ارتباط پدر و مادر با كودك

محمد حسين فلاح زاده

1- برترى دادن فرزندى بر فرزند ديگر, در هديه دادن , كراهت دارد.(1)

2- اگر يكى از فرزندان داراى خصوصيتى باشد كه سزاوار برترى است چنانچه باعث فساد نشود برترى دادن اودر هديه خوب است .(2)

3- اگر هديه دادن به فرزندى به جهت برترى او بر فرزندان ديگر , باعث تحريك حسادت و كينه سايرين شده و فتنه بر انگيزد حرام است .(3)

4- فرزند نبايد بى اجازه وارد اتاقى شود كه پدرش با همسر خود در آن , خلوت گزيده اند.(4)

تمرين دادن كودك به عبادات و حفظ شخصيت آنها

1- سزاوار است انسان , فرزند خود را پيش از تكليف و پس از آن براى نماز از خواب بيدار كند مگر به جهت بيمارى يا عذر ديگرى , بيدار كردنش باعث آزار يا زيان او شود.(1)

2- تمرين دادن كودك مميز به گرفتن روزه و ساير عبادات مستحب است .(2)

3- براى تمرين كودك هفت ساله ـ دختر يا پسر ـ به روزه و ساير عبادات , مستحب است بر آنها سخت گيرى كنند.(3)

حفظ شخصيت و احترام كودكان

1- غيبت كودك مميز براى مكلفان جايز نيست .(4)

2- دشنام دادن به كودك موجب تعزير است .(5)

3- اگر كودك مميزى بر كسى سلام كند, بنابر احتياط بايد جواب سلامش را بدهد.(6)

4- جواب سلام , واجب كفايى است , پس اگر كسى به گروهى سلام كند و يكى از آنان جواب دهد, كافى است , و اگر آن يك نفر كودك مميز باشد, جوابش كافى است(7) .

تنبيه بدنى كودكان در اسلام

يكى از مسائل مهم و پيچيده تربيتى كه اكثر پدران و مادران در آن دچار ترديدند، چگونگى برخورد با آنان با كارهاى نادرست كودكان است، به طورى كه بيشتر اوقات والدين متحير مى مانند كه در مقابل خطاها و كجروى هاى فرزندانشان و روى برتافتن آنان از توصيه ها و راهنمايى ها چه واكنشى نشان دهند.

اگر در مقابل كارهاى زشت و ناپسند آنان سكوت كنند كودكان بر خطاهاى خود افزوده و جسارت بيشترى پيدا مى كنند، و اگر عكس العمل نشان داده و فرزندان را تنبيه كنند چه بسا كه مشكلات ديگرى هم بيافرينند.

در اين بخش، در پرتو كلام نورانى معصومين عليهم السلام نخست به موارد منع و جواز تنبيه و سپس به بهترين راه حل ها در اين زمينه اشاره مى كنيم و در خاتمه به سيره معصومين عليهم السلام نظر مى افكنيم.

موارد منع تنبيه بدنى كودكان

در روايات به چند مورد اشاره شده كه نبايد در آن موارد كودكان را زد.

ذكر اين مورد، براى آن نيست كه در ساير موارد كتك زدن بى اشكال است، بلكه به طور كلى اصل اساسى و عمومى و اوليه ى اسلامي- كه نقش تربيتى و اصلاحى بس عظيمى دارد – همان تشويق و تحريك مثبت و اشتياق انگيز در كارهاى خوب است. تنبيه جز در موارد خاص – كه به برخى از آنها اشاره خواهد شد –

ادامه نوشته

تنبيه بدنى کودکان و راه حل‏هاى جايگزين

وقتى سخن از«تنبيه‏» به ميان مى آيد، در اکثر ذهن‏ها، «انضباط‏» متبلور مى شود و در نتيجه‏برخى تنبيه را با انضباط و اطاعت کورکورانه مترادف مى دانند. بعضى افراد معتقدندکه انضباط در سايه اطاعت کورکورانه به دست مى آيد و منضبط کسى است که بدون اظهارنظرى، دستور مافوق خود را اجرا نمايد. کسانى که اين گونه فکر مى کنند، چند فرض‏را قبول کرده‏اند که:

ادامه نوشته

مسائلى كه در مورد اتاق كودك بايد در نظر گرفته شود

مسائلى كه در مورد اتاق كودك بايد در نظر گرفته شود

آماده كردن يك اتاق براى كودك نورسيده هميشه بخشى از لذت بچه دار شدن و توسعه يك خانواده است و تولد نوزاد همواره واقعه اى است كه ديگر اعضاى خانواده چند ماه در انتظار آن بوده اند. والدين اغلب با عشق و علاقه فراوان اتاق اولين نوزاد خود را آماده مى كنند و وسايل لازم براى آسايش و راحتى او را تدارك مى بينند. اما در حقيقت نوزادان براى آسايش و زندگى راحت به وسايل و ابزار متعدد و بى شمارى نياز ندارند و اغلب نيازهاى واقعى آنها به چند وسيله ابتدايى محدود مى شود.

در تهيه و تدارك اتاق نوزاد يكى از مهم ترين نكاتى را كه بايد همواره به خاطر داشته باشيم، رشد و تغيير بسيار سريع نوزادان و نيازهايشان است. از اين رو هنگام برنامه ريزى براى دكوراسيون اتاق كودك از رنگ آميزى و پوشش ديوارها و كف اتاق گرفته تا خريد وسايلى مانند تخت و كمد و از اين قبيل چيزها ، بايد اين واقعيت را در نظر داشته باشيم كه اغلب وسايل نوزادان پيش از آنكه فرسوده شوند بى استفاده مى شوند و نوزاد به دليل رشد سريع و تغييرات محسوس در زمانى كمتر از يك سال قادر به استفاده از بسيارى از وسايل اوليه اش نخواهد بود. بنابراين در انتخاب وسايل و رنگ آميزى اتاق نوزاد اين سرعت را به خاطر داشته باشيد و از رنگ هايى بهره بگيريد كه براى چند سال اوليه زندگى كودك مناسب باشند. همچنين وسايلى چون تخت و كمد را به گونه اى انتخاب كنيد كه در چند سال آتى نيز قابل استفاده باشند. بسيارى از تختخواب هايى كه براى نوزادان ساخته مى شوند قابل تغيير بوده و به راحتى به طول تختخواب اضافه مى شود يا نرده هاى كنار تخت در اين تختخواب ها امكان جدا شدن داشته و مى توان به راحتى آنها را كنار گذاشت. به اين ترتيب تخت جوابگوى نياز كودك تا سنين ۸-۶ سالگى خواهد بود و والدين مجبور به صرف هزينه مجدد براى تغيير تخت پس از ۳ سال اول زندگى نيستند و يا كشوهايى كه از سطح رويشان مى توان به عنوان جاى تعويض لباس و پوشك نوزاد استفاده كرد در همه سنين به عنوان كشوهايى كه لوازم گوناگون كودك را در خود جاى مى دهند قابل استفاده هستند.

هنگام برنامه ريزى براى اتاق نوزاد به سيستم گرمايى و نورپردازى اتاق نيز توجه داشته باشيد. دماى اتاق نوزاد بايد همواره بين ۱۹ تا ۲۲ درجه سانتيگراد باشد. از اين رو با توجه به امكانات منزل بايد راهى ايمن براى تامين اين دما در اتاق كودك در نظر گرفته شود.

نور مستقيم و درخشان براى نوزادان مناسب نيست. به همين دليل براى تلطيف نور خورشيد در روز از پرده هاى نازكى كه نور را از خود عبور داده اما از تندى آن مى كاهند براى پنجره هاى اتاق نوزاد استفاده كنيد و در شب براى تأمين نور اتاق از چراغ هايى كه نور را به سقف مى تابانند براى ايجاد نور غيرمستقيم و كافى بهره بگيريد. نور اتاق كودك در طول شب نيز از اهميت ويژه اى برخوردار است چرا كه نوزادان اغلب در طول شب نياز به تغذيه دارند و اتاق نوزاد بايد در شب از ميزانى از نور بهره مند باشد تا ضمن آنكه مادر را به انجام امور معمولى چون تغذيه كودك و يا تعويض پوشك او قادر مى سازد موجب بيدارى كامل و هوشيار شدن نوزاد نيز نشود. استفاده از كليدهاى تايمردار كه مقدار نور را تنظيم مى كنند يكى از بهترين راه هاى

پاسخگويى بر اين نياز است. در غير اين صورت مى توان از چراغ خواب هاى كوچك نيز براى تأمين اين مقدار نور سود برد.

براى پنجره هاى اتاق نوزاد بهتر است علاوه بر پرده اتاق يك آسترى ضخيم نيز در نظر بگيريد تا در مواقع لزوم بتوانيد اتاق را در طول روز نيز تاريك كنيد.

اگرچه اولين انتخابى كه براى پوشش كف اتاق نوزاد به نظر مى رسد يك پوشش نرم و راحت است اما بايد اين امر را نيز در نظر داشته باشيم كه ظرف چند ماه ، نوزاد ما تبديل به كودك نوپايى مى شود كه انواع مايعات و نوشيدنى ها و مواد غذايى گوناگون را به دست گرفته و بر روى زمين اتاق خواهد ريخت. بنابراين پوشش كف اتاق را از نوعى در نظر بگيريد كه ضمن نرمى و لطافت به راحتى تميز شود.

نوزاد علاوه بر تختخواب اصلى ، اغلب به يك تخت چرخدار متحرك و كوچك و يا يك گهواره نيز نياز دارد كه در ماه هاى اوليه تولد، در كنار تخت مادر قرار گرفته و اين امكان را به مادر بدهد تا براى رسيدگى و مراقبت از نوزاد در طول شب مجبور به طى مسافت ميان اتاق ها نباشد. پس از چند ماه اول ، زمانى كه دفعات بيدار شدن نوزاد در شب كاهش مى يابد و مادر نيز توان از دست رفته را باز مى يابد مى توان نوزاد را به اتاق مخصوص و تختخواب اصلى اش انتقال داد.

چنانچه اتاق كودك جاى كافى داشته باشد يك مبل يا صندلى راحت براى مادر در اتاق نوزاد در نظر بگيريد تا مادر جاى راحتى براى نشستن هنگام شيردهى و مراقبت از نوزاد داشته باشد.

ضمن طراحى و برنامه ريزى براى دكوراسيون اتاق كودكان علاوه بر امورى كه ذكر شد توجه به ايمنى نيز نبايد فراموش شود. همواره بايد به وسايلى كه در دسترس نوزاد و يا كودك نوپا قرار دارند از قبيل آنچه از درون تخت براى كودك قابل دسترسى است دقت و توجه داشت. همچنين سطح كف اتاق نبايد از مواد ليز و لغزنده باشد و پريزهاى برق كه در ارتفاع كم نصب شده اند بايد با استفاده از وسايل مخصوص موقتاً مسدود شوند.

منبع: روزنامه مردم سالارى

تنبيه بدنى و مشکلات ناشى از آن

معناى تنبيه

الف) معناى لغوى

در فرهنگ هاى فارسى، به معناى لغوى تنبيه اشاره شده است. در فرهنگ عميد، تنبيه به معنى بيدار کردن، هوشيار کردن و آگاه ساختن بر امرى آمده است. در فرهنگ معين، تنبيه چنين معنى شده است: تنبيه مصدر متعدى است که از نظر لغوى به معناى بيدار کردن و هوشيار کردن است. در لغتنامه دهخدا تنبيه به معناى متفاوتى آمده؛ از جمله بيدار، واقف کردن بر چيزى، بيدارى از خواب، هوشيار کردن و...

ب) معناى اصطلاحى

تنبيه، کاهش در احتمال بروز آتى يک پاسخ است که در نتيجه ارائه، بلافاصله محرکى پس از آن پاسخ حاصل مى شود. همچنين تنبيه يعنى استفاده از روش هاى هوشيار کننده يا هشدار دهنده، توام با ترس و دلهره يا بدون ترس و دلهره که در بعضى موارد به ضرب منتهى مى شود که سبب ترک، يا تضعيف يا تقويت يا تعديل عمل مى شود و فرد را از حالت انحراف منفى، خارج مى سازد.

تنبيه بدنى از ديدگاه اسلام

اسلام به تعليم و تربيت اهميت زياد مى دهد و براى رشد و تربيت صحيح و مطلوب، راه عاقلانه و روش حکيمانه اى توصيه مى کند که فقط از اين طريق، سعادت و خوشبختى انسان فراهم مى آيد. اسلام، تنبيه (بخصوص تنبيه بدنى) را براى تربيت کودکان، روشى حکيمانه نمى داند.

حضرت على(ع) مى فرمايند:

“عاقل از طريق ادب پند مى پذيرد واين چارپايانند که جز با زدن تربيت نمى شوند.”

مردى از رفتار ناپسند فرزند خود به حضرت على شکايت کرد. حضرت فرمود: “او را نزن؛ بلکه از او قهر کن. اما قهر را طولانى نساز.”

البته هدف اسلام اين نيست که کودک در يک فضاى تربيتى ساختگى و بدون دغدغه خاطر تربيت شود و فقط جنبه هاى خوش آيند و شريف زندگى آشنا شود؛ زيرا زندگى واقعى، فراز و نشيب فراوان دارد و کودک را بايد تا اندازه اى با آنها آشنا کرد تا وقتى که بزرگ شد، صبر لازم در مقابل ناملايمات و سختى ها را داشته باشد. اسلام براى نوجوانى که به سن تکليف رسيده، تنبيه را آخرين گام به مثابه عامل بازدارنده، مطرح کرده است؛ يعنى وقتى نمونه هاى عملى و پند واندرزهاى خيرخواهانه، سودى نبخشد، ناچار بايد به اقدام شديدترى دست زد. اسلام سفارش مى کند که پدران و مادران موظفند در تربيت فرزندان خود به مقتضيات زمان نيز توجه داشته باشند و در تربيت آنها، شرايط محيط را در نظر بگيرند تا کودکان بتوانند با مردم اجتماع و زمانه خود به نحو شايسته اى زندگى کنند.

حضرت على(ع) مى فرمايند: “آداب و رسوم زمان خود را با فشار و زور به فرزندان خويش تحميل نکنيد؛ زيرا آنان براى زمان شما آفريده نشده اند.”

تنبيه بدنى از ديدگاه صاحبنظران

با توجه به اينکه روانشناسان، فيلسوفان، جامعه شناسان و محققان همواره به مسئله تنبيه توجه خاصى داشته اند، نظرات بعضى از صاحبنظران را مورد بررسى قرار مى دهيم:

مارتين لوتر عقيده داشت:

“معلم نبايد شلاق به دست باشد؛ او تنها مامور هيئت مديره نيست بلکه مقام مقدسى احراز کرده است.

”ژان ژاک روسو، فيلسوف فرانسوى مى گويد:

“شاگرد را مورد هيچ گونه تنبيهى قرار ندهيد؛ زيرا معنى خطا و اشتباه را نمى داند. هرگز از او نخواهيد که پوزش بطلبد؛ زيرا امکان ندارد به شما توهين کند. چون ارزش اخلاقى اعمالش را نمى داند، نمى تواند کارى انجام دهد که اخلاق بد و در خور تنبيه يا سرزنش باشد.”

جرمى بنتام، فيلسوف انگليسى مى گويد: “درد، شر است واعمال تنبيه نيز ضرورتا شرارت است؛ چرا که پيامد تنبيه چيزى جز درد نيست.”

مشکلات ناشى از تنبيه

تنبيه موقعيت اجتماعى فرد را متزلزل مى کند. برهمين اساس، شاگرد براى حفظ موقعيت اجتماعى خويشتن از اقدام به کارى که سبب اجراى تنبيه درباره وى مى شود، خوددارى مى کند. با اينکه تنبيه اثر فورى دارد و ممکن است شاگرد را از ادامه تخلف باز دارد، اثر آن کم است و ارزش تربيتى ندارد. پرخاشگرى عارضه ديگر تنبيه است. آزمايش در مورد جانوران نشان داده است که وقتى به دو جانور که با هم در صلح و صفا زندگى مى کنند، شوک الکتريکى وارد شود، به جان هم مى افتند و نسبت به هم رفتار خصمانه انجام مى دهند.

با توجه به زيان هاى متعدد ناشى از کاربرد تنبيه و ساير روش هاى تنبيهى بهتر است هرگز از آنها به منزله روش هاى آموزشى استفاده نکنيم.

به طور کلى، تنبيه (بخصوص تنبيه بدنى) باعث ظاهر شدن مشکلات زير در کودک مى شود؛

- بچه را دروغگو بار مى آورد.

- افسردگى و بيمارى هاى عصبى ايجاد مى کند.

- بچه ها را کينه توز مى کند.

- کودک را عاصى، بار مى آورد.

- بچه ها را عبوس بار مى آورد.

- در بچه ها تنفر ايجاد مى کند.

- علاوه بر صدمات جسمى، رنج و تحقير به دنبال مى آورد.

- شادى را در بچه ها سرکوب مى کند.

نکات مهم در امر تنبيه

لازم نيست تنبيه هميشه زبانى باشد؛ گاه يک نگاه ملامت بار يا بى اعتنايى براى کودک آموزنده و سازنده است.

در تنبيه نبايد زياده روى کرد. چون اثر خود را از دست مى دهد.

والدين نبايد امر تنبيه را به فرزند بزرگ تر واگذار کنند؛ چرا که اين امر باعث اختلاف بين فرزندان مى شود.

در تنبيه بايد مشکلات و شرايط جسمى و روحى و روانى کودک را در نظر گرفت.

قبل از تنبيه، بايد ريشه و دليل تخلف را جستجو کرد تا با از ميان بردن آن از تکرار تخلف جلوگيرى به عمل آيد.

پيشنهادها

شايسته است افکار و انديشه هاى صاحبنظران و دانشمندان در زمينه تنبيه مورد توجه و تعمق قرار گيرد.

به مربيان و اوليا توصيه مى شود، امکانات لازم براى تقويت قوه استدلال کودکان فراهم آورند. به مربيان و اوليا توصيه مى شود براى رشد و شکوفايى استعدادهاى نهفته کودکان و تربيت صحيح آنها از روش هاى مناسب تشويق استفاده کنند.

منابع و ماخذ:

1- روانشناسى تربيتى، دکتر رضا نورى، دکتر عليرضا مرادى

2- فرهنگ هاى عميد، معين

3- سايت اينترنتى رشد

4- تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهرى

5- تربيت و سازندگى، دکتر قائمى

6- زمينه هاى تربيت، دکتر قائمى

ضرب المثل بُزك نمير بهار مى آد ، خربزه و خيار مى آد

بُزك نمير بهار مى آد ، خربزه و خيار مى آد

 

حسنى با مادر بزرگش در ده قشنگى زندگى مى كرد . حسنى يك بزغاله داشت و اونو خيلى دوست داشت . روزها بزغاله را به صحرا مى برد تا علف تازه بخورد .

هنوز پاييز شروع نشده بود كه حسنى مريض شد و يك ماه در خانه ماند . مادربزرگ حسنى كاه و يونجه اى كه در انبار داشتند به بزغاله مى داد .

وقتى حال حسنى خوب شده بود ، ديگر علف تازه اى در صحرا نمانده بود . آن سال سرما زود از راه رسيد .

همه جا پر از برف شد و كاه و يونجه ها ى انبار تمام شد . بزغاله از گرسنگى مع مع مى كرد . حسنى كه دلش به حال بزغاله گرسنه مى سوخت اونو دلدارى مى داد و مى گفت : 

صبر كن تا بهار بيايد آنوقت صحرا پر از علف مى شود و تو  كُلى غذا مى خورى . 

مادر بزرگ كه حرفهاى حسنى را شنيد خنده اش گرفت و گفت : تو مرا ياد اين ضرب المثل انداختى كه مى گويند بُزك نمير بهار مياد خربزه و خيار مياد . آخه پسر جان با اين حرفها كه اين بز سير نمى شود .

به خانه همسايه برو و مقدارى كاه از آنها قرض بگير تا وقتى كه بهار آمد قرضت را بدهى .

حسنى از همسايه ها كاه قرض كرد و به بُزك داد و بُزك وقتى سير شد شاد وشنگول ، مشغول بازى شد .

منبع : سايت کودکان

ضرب المثل باد آورده

باد آورده

 

در زمان سلطنت خسرو پرويز بين ايران و روم جنگ شد و در اين جنگ ايرانيها پيروز شدند و قسطنطنيه كه پايتخت روم بود بمحاصره ى ارتش ايران در آمد و سقوط آن نزديك شد .

مردم رم فردى را به نام هرقل به پادشاهى برگزيدند . هرقل چون پايتخت را در خطر مى ديد ، دستور داد كه خزائن جواهرت روم را در چهار كشتى بزرگ نهادند تا از راه دريا به اسكنديه منتقل سازند تا چنانچه پايتخت سقوط كند ،‌گنجينه ى روم بدست ايرانيان نيافتد .

 

 اينكار را هم كردند . ولى كشتيها هنوز مقدارى در مديترانه نرفته بودند كه ناگهان باد مخالف وزيد و چون كشتيها در آن زمان با باد حركت مى كردند ، هرچه ملاحان تلاش كردند نتوانستند كشتيها را به سمت اسكندريه حركت دهند و كشتى ها به سمت ساحل شرقى مديترانه كه در تصرف ايرانيان بود در آمد .

ايرانيان خوشحال شدند و خزائن را به تيسفون پايتخت ساسانى فرستادند .

خسرو پرويز خوشحال شد و چون اين گنج در اثر تغيير مسير باد بدست ايرانيان افتاده بود خسرو پرويز آنرا ( گنج باد آورده ) نام نهاد .

از آنروز به بعد هرگاه ثروت و مالى بدون زحمت نصيب كسى شود ، آنرا بادآورده مى گويند .

منبع: سايت کودکان

ضرب المثل اگر پيش همه شرمنده ام  ، پيش دزده رو سفيدم

اگر پيش همه شرمنده ام  ، پيش دزده رو سفيدم

 

 

 يكي‌ از ثروتمندان‌ ، ميهماني‌ باشكوهي‌ ترتيب‌ داد‌ و از همه‌ي‌ اشراف‌ و مقامات‌ بلندپايه‌ي‌ شهر دعوت‌ كرد تا در ميهماني‌اش‌ شركت‌ كنند.

همه‌ي‌ ميهمانان‌ خوشحال‌ به‌نظر مي‌رسيدند. انواع‌ و اقسام‌ غذاها، ميوه‌ها، نوشيدني‌ها، شيريني‌ها و خوردني‌هاي‌ ، براي‌ پذيرايي‌ از ميهمانان‌ آماده‌ شده‌ بود . خدمتگزاران‌ از ميهمانان‌ پذيرايي‌ مي‌كردند.

يكي‌ از خدمتگزاران‌ بيمار و ضعيف‌ بود و قدرت‌ حركت‌ زيادي‌ نداشت. به‌ همين‌ دليل‌ كارش‌ اين‌ شده‌ بود كه‌ گوشه‌اي‌ بنشيند و كفش‌ ميهمانان‌ را جفت‌ كند.

به‌خاطر بيماري‌ حال‌ و حوصله‌ي‌ خنديدن‌ و خوش‌آمد گفتن‌ هم‌ نداشت. سرش‌ را پايين‌ انداخته‌ بود و كار خودش‌ را مي‌كرد.

 

 ناگهان‌ يكي‌ از ميهمانان‌ با صداي‌ بلندي‌ گفت: "ساعتم! ساعت‌ طلاي‌ گران قيمتم‌ نيست."

ميهمانان‌ دور مردي‌ كه‌ ساعت‌ طلايش‌ گم‌ شده‌ بود، جمع‌ شدند و  هركس‌ حرفي‌ مي‌زد:

مطمئن‌ هستيد كه‌ آن‌ را با خودتان‌ آورده‌ بوديد؟ نكند ساعتتان‌ را توي‌ خانه‌ي‌ خودتان‌ جا گذاشته‌ باشيد. بهتر نيست‌ جيب‌ لباس‌هايتان‌ را يك‌بار ديگر بگرديد؟

شايد كسي‌ ساعت‌ شما را دزديده‌ باشد. آخر اينجا كسي‌ نيست‌ كه‌ اهل‌ دزدي‌ باشد.

بله، راست‌ مي‌گفت. كسي‌ باور نمي‌كرد كه‌ حتي‌ يكي‌ از آن‌ ميهمانان‌ ثروتمند و با شخصيت‌ دزد باشد.

صاحب‌ ساعت‌ گفت: "بله‌ حتماً يك‌نفر آن‌ را دزديده‌ است. من‌ ساعت‌ طلايم‌ را با خودم‌ به‌ اينجا آورده‌ بودم. مطمئنم، همين‌ نيم‌ساعت‌ پيش‌ بود كه‌ به‌ ساعتم‌ نگاه‌ كردم‌ ببينم‌ ساعت‌ چند است."

صاحب‌ ساعت‌ از اين‌كه‌ ساعت‌ با ارزش‌ و طلاي‌ خودش‌ را از دست‌ داده‌ خيلي‌ ناراحت‌ بود. اما ميزبان‌ از او ناراحت‌تر بود. او اصلاً دلش‌ نمي‌خواست‌ ميهماني‌ باشكوهش‌ بهم‌ بخورد و آن‌ همه‌ هزينه‌ و دردسري‌ كه‌ تحمل‌ كرده‌ از بين‌ برود.

ميهماني‌ تقريباً بهم‌ خورد. همه‌ دنبال‌ ساعت‌ طلا مي‌گشتند . اوضاع‌ ناجور ميهماني‌ را فرياد يك‌نفر ناجورتر كرد: "هر كس‌ خواست از باغ‌ خارج‌ شود بگرديد تا شك‌ و ترديدها از بين‌ برود."

اين‌ حرف، توهين‌ بزرگي‌ به‌ آن‌ ميهمانان‌ عاليقدر به‌ حساب‌ مي‌آمد، صداي‌ اعتراض‌ همه‌ بلند شده‌ بود كه‌ ناگهان‌ يكي‌ از ميهمانان‌ رو كرد به‌ بقيه‌ و با صداي‌ بلند گفت:

ما آدم‌هاي‌ با شخصيتي‌ هستيم. مسلماً دزدي‌ ساعت‌ كار هيچ‌ يك‌ از ما نيست. اما من‌ فكر مي‌كنم‌ دزد ساعت‌ را پيدا كرده‌ام.

همه‌ به‌ حرف‌هاي‌ او توجه‌ كردند. او با اطمينان‌ خدمتگزار بيمار و ضعيف‌ را نشان‌ داد و گفت: رفتار او خيلي‌ مشكوك‌ است. حتماً ساعت‌ را او دزديده‌ است.

 پيش‌ از اين‌كه‌ صاحب‌ ميهماني‌ واكنشي‌ از خود نشان‌ بدهد، خدمتگزاران‌ ديگر به‌ سر آن‌ خدمتگزار بيچاره‌ ريختند و تمام‌ سوراخ‌سمبه‌هاي‌ لباسش‌ را جستجو كردند.

خدمتگزار بيچاره‌ كه‌ گناهي‌ نداشت، با ناله‌ گفت:

اگر پيش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پيش‌ دزد رو سفيدم. لااقل‌ يك‌نفر توي‌ اين‌ جمع‌ هست‌ كه‌ به‌ بي‌گناهي‌ من‌ اطمينان‌ دارد. و او كسي‌ جز دزد ساعت‌ طلا نيست.

 نگاه‌ خدمتگزار بيچاره، هنگامي‌ كه‌ اين‌ حرف‌ را مي‌زد، به‌سوي‌ همان‌ كسي‌ بود كه‌ او را متهم‌ به‌ دزدي‌ كرده‌ بود. ناخودآگاه‌ همه‌ متوجه‌ او شدند. ميزبان‌ به‌طرف‌ او رفت‌ و گفت:

چه‌ ناراحت‌ بشوي‌ و چه‌ نشوي‌ بايد تو را بگردم. و پيش‌ از آن‌كه‌ مرد فرصت‌ دفاع‌ از خود را پيدا كند، به‌ جستجوي‌ جيب‌هاي‌ او پرداخت.

خيلي‌ زود ساعت‌ طلا از توي‌ جيب‌ بغل‌ ميهمان‌ ثروتمند پيدا شد. همه‌ فهميدند كه‌ بيهوده‌ به‌ خدمتگزار بيچاره‌ اتهام‌ دزدي‌ زده‌اند. ميهمان‌ با سري‌ افكنده‌ ميهماني‌ را ترك‌ كرد.

از آن‌ به‌ بعد، وقتي‌ آدم‌ بي‌گناهي‌ امكان‌ دفاع‌ از خود را نداشته‌ باشد، مي‌گويد:

اگر پيش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پيش‌ دزد روسفيدم.

به قلم :  مصطفى رحماندوست

منبع: سايت کودکان

ضرب المثل از اين ستون به آن ستون فرج است.

از اين ستون به آن ستون فرج است.

 

مردى به شهرى مسافرت كرد و غريب بود . اتفاقا همان شب فردى به قتل ميرسد . نگهبانان مرد غريب را نزديك محل قتل دستگير مى كنند . و او را نزد قاضى مى برند . و چون مرد ناشناس نتوانست بى گناهى خود را ثابت كند ،‌ قاضى دستور اعدام صادر كرد.

فردا مرد مسافر را به يك ستون بستند تا اعدام كنند . مرد هرچه گفت كه بى گناه است و بعدا از اين كار پشيمان خواهند شد ، جلاد گفت من بايد دستور را اجرا كنم .

جلاد به او گفت كه آخرين خواسته اش چيست .

 

مرد كه ديد مرگ نزديك است گفت : مرا به آن يكى ستون ببنديد و اعدام كنيد .

جلاد فكركرد كه مرد قصد فرار دارد و اين يك بهانه است و به او گفت اين چه خواهش مسخره اى است !

مرد گفت : رسم اين است كه آخرين خواهش يك محكوم به اعدام اگر ضررى براى كسى نداشته باشد اجرا شود .

جلاد با احتياط دست او را باز كرد و به ستون بعدى بست .

در همين هنگام حاكم و سوارانش از آنجا گذشتند و ديدند عده اى از مردم دور ميدان جمع شدند ، علت را پرسيدند گفتند مردى را به دار مى زنند . حاكم پرسيد : چه كسى را ؟ 

جلاد جلو آمد و حكم قاضى را نشان داد .

حاكم گفت : مگر دستور جديد قاضى به شما نرسيده است ؟‌

جلاد گفت : آخرين دستور همين است .

حاكم گفت : اين مرد بى گناه است ، او را آزاد كنيد . قاتل اصلى ديشب به كاخ من آمد و گفت وقتى خبر اعدام اين مرد را شنيده ،‌ ناراحت شده كه خون اين مرد هم به گردن او بيافتد و بااينكه ميترسيده خودش را معرفى كرد . من هم او را نزد قاصى فرستادم و سفارش كردم كه مجازاتش را تخفيف دهد .

مرد مسافر را آزاد كردند و او گفت : اگر مرا از آن ستون به اين ستون نمى بستيد تا حالا ‌مرا اعدام كرده بوديد . اگر خدا بخواهد از اين ستون به آن ستون فرج است .

اين ضرب المثل را هنگامى به كار مى برند كه فردى نااميد است و او را دلدارى مى دهند كه در اندك فرصتى راه چاره پيدا مى شود . ( فرج به معناى گشايش در كار و رفع مشكل )‌

 

منبع: سايت کودکان

ضرب المثل آش نخورده و دهن سوخته

آش نخورده و دهن سوخته

 در زمان‌هاي‌ دور، مردى در بازارچه شهر حجره اى داشت و پارچه مى فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبى بود وليكن كمى خجالتى بود.

مرد تاجر همسرى كدبانو داشت كه دستپخت خوبى داشت و آش هاى خوشمزه او دهان هر كسى را  آب مى انداخت.

روزى مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوى آنرا آب و جاروب كرده بود ولى هر چه منتظر ماند از تاجر خبرى نشد.

 

قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.

 پسرك در دُكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت 

پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتى به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولى همسر تاجر خيلى اصرار كرد و او را براى ناهار به خانه آورد

 همسر تاجر براى ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاى آش را گذاشتند . تاجر براى شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد

پسرك خيلى خجالت مى كشيد و فكر كرد تا بهانه اى بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مى كند. دستش را روى دهانش گذاشتش.

تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوى دهانش گذاشته به او گفت: دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردى ، صبر مى كردى تا آش سرد شود آن وقت مى خوردى ؟

زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفى است كه مى زنى ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهى كرده است ،  از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌ را متهم به گناهى كنند ولى آن فرد گناهى نكرده باشد ، گفته‌ مي‌شود :‌

 

آش نخورده و دهان سوخته

 

چوپان دروغ گو

چوپان دروغگو

روزى روزگارى پسرك چوپانى در ده اى زندگى مى كرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه هاى سبز و خرم نزديك ده مى برد تا گوسفندها علف هاى تازه بخورند.او تقريبا تمام روز را تنها بود.

 يك روز حوصله او خيلى سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در كنار گوسفندان باشد. از بالاى تپه ، چشمش به مردم ده افتاد كه در كنار هم در وسط ده جمع شده بودند. يكدفعه قكرى به ذهنش رسيد و تصميم گرفت كارى جالب بكند تا كمى تفريح كرده باشد. او فرياد كشيد: گرگ، گرگ، گرگ آمد.

مردم ده ، صداى پسرك چوپان را شنيدند. آنها براى كمك به پسرك چوپان و گوسفندهايش به طرف تپه دويدند ولى وقتى با نگرانى و دلهره به بالاى تپه رسيدند ، پسرك را خندان ديدند، او مى خنديد و مى گفت : من سر به سر شما گذاشتم.

مردم از اين كار او ناراحت شدند و با عصبانيت به ده برگشتند.  

از آن ماجرا مدتها گذشت،يك روز پسرك نشسته بود و به گذشته فكر مى كرد به ياد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصميم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند فرياد كشيد: گرگ آمد ، گرگ آمد ، كمك ...

مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هايشان به سمت تپه دويدند ولى باز هم وقتى به تپه رسيدند پسرك را در حال خنديدن ديدند.

مردم از كار او خيلى ناراحت بودند و او را دعوا كردند. هر كسى چيزى مى گفت و از اينكه چوپان به آنها دروغ گفته بود خيلى عصبانى بودند. آنها از تپه پايين آمدند و به مزرعه هايشان برگشتند.

از آن روز چند ماهى گذشت . يكى از روزها گرگ خطرناكى به نزديكى آن ده آمد و وقتى پسرك را با گوسفندان تنها ديد ، بطرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد.

پسرك هر چه فرياد مى زد: گرگ، گرگ آمد، كمك كنيد....

ولى كسى براى كمك نيامد . مردم فكر كردند كه دوباره چوپان دروغ مى گويد و مى خواهد آنها را اذيت كند.

آن روز چوپان نتيجه مهمى در زندگيش گرفت. او فهميد اگر نياز به كمك داشته باشد، مردم به او كمك خواهند كرد به شرط آنكه بدانند او راست مى گويد.

سرگذشت آهوى كوچولو

سرگذشت آهوى كوچولو

واژا پشاولا

  

خيلى زود يتيم شده ام. سرنوشت به من ستم روا داشته و مرا در اول كودكى يتيم كرده است. هنوز پالتو قشنگم با خال هاى سفيدش خيلى نازك است و كركهاى روى آن كوتاه هستند. شاخ ها و دندانهايم همين تازگى ها درآمده و سم هايم هنوز محكم نشده است.

سرگردان راه ميروم. نگاه كنيد چطور پايم را خون آلود كرده ام، وقتيكه از توى دره بطرف آبشار ميرفتم پايم ضرب ديد. دلم از غم و غصه فشرده شده و بدرد آمده است...

مادر بيچاره من! چطور وقتيكه زنده بود مرا نوازش ميكرد، شير ميداد، با ناز بزرگ ميكرد، ازهر گزندى محفوظم ميداشت! حالا كه از من بدبخت نگاهدارى ميكند؟ از وقتيكه بى مادر شدم هميشه از تشنگى رنج مى برم. شبنم هاى صبح و شب را كه روى علفها ريخته اند مى مكم، اما اينهم عطش مرا فرو نمى نشاند.

همه چيز من بى پشت و پناه را مى ترساند و مى لرزاند. بى مقصود راه ميروم و هميشه منتظر مرگ هستم... خدايا ما چقدر دشمن داريم!

كمى پيش از اين افسرده وارد علفزار شدم... به اطراف نگاه كردم، ناگهان صداى موحش پرنده اى را بالاى سر خود شنيدم. پرنده بزرگ خاكسترى رنگى را ديدم كه با منقار باز بالهايش را جمع كرده مستقيماً بطرف من مى آيد. هراسان خود را در انبوهى جنگل انداختم. پرنده منفور هم تأمل نكرد، و خود را درست بهمان محلى كه تازه من آنجا ايستاده بودم پرتاب كرد.

هر وقت منقار كج و ناخنهاى تيز او را بياد مى آوردم بدنم مى لرزد. با چشمهاى زردرنگ و غضبناك خود اطراف را جستجو كرد اما نتوانست مرا پيدا كند، بعد بزحمت خود را از زير توت فرنگيهاى انبوه بيرون كشيده با سرعت و عصبانيت بطرف بالا پريد. من پشت درختها ايستاده قلبم مى طپيد و يك چشمى به او نگاه ميكردم.

اى جنگل عزيز من! تنها تو تاكنون مرا نگاهدارى كرده اى والا خيلى وقت بود كه يك موهم از پالتو پشمى من باقى بمانده بود. قلبم احساس مى كند كه از دست دشمنان خلاص نميشوم.

آخر من هنوز چيزى از زندگى نفهميده ام- رويهمرفته فقط يك هفته با مادرم زندگى كردم. او بمن ياد داد كه چطور بايد دوست را از دشمن تشخيص بدهم. حالا كه بمن ياد خواهد داد؟ شبها خود را زير بوته زارهاى انبوه ميرسانم، اما آنجا هم از دست مگس و پشه را حتى ندارم. با مادرم خوب زندگى مى كرديم، نفس راحت مى كشيديم...

با هم در آن كوه پر جنگل كه بين دو دره قرار دارد بسر ميبرديم. مخصوصاً ساكت ترين نقطه ها را انتخاب مى كرديم. معمولاً مادرم روى تپه دراز مى كشيد و من پهلوى او قرار مى گرفتم. از سه طرف درختها ما را پنهان مى كردند، مادرم هم طرف چهارم را مواظب بود. گاهى هم اعلام خطر مى كرد. منهم بعضى وقتها به او نگاه ميكردم و گوشهاى كوچكم را مانند او تيز ميكردم. سه دفعه ما فريادى غيرعادى شنيديم:

اين صدانه شبيه زمزمه جويبار بود كه من به آن عادت داشتم، نه جيرجير گنجشك جنگلى، نه جرنگ جرنگ سينه سرخ، نه ترق تروق شاخه هاى خشك كه از درخت مى افتاد، نه خش خش برگهائى كه از باد تكان ميخوردند... ديدم همينكه مدرم اين سروصداى غريب و نامأنوس را شنيد يكدفعه از جا پريد و با اضطراب بگوشم گفت:«طفلك عزيزم! زود پشت سر من بيا!» و ما با تمام قوا شروع بدويدن كرديم. من آنوقت نمى فهميدم كه مادرم از كه اينطور ميترسد. اما حالا اين را خوب مى فهمم!

چقدر ما دشمن داريم! اى انسان! چرا تو به من كوچولو رحم نميكني؟ چرا مرا از اين خوشبختى محروم ميكنى كه آزادانه روى علفهاى سبز و قشنگ راه بروم، راحت روى تخته سنگها بايستم و از وزش نسيم شبانه لذت ببرم؟

من ميل ندارم جنگل را ترك كنم. اگر تصادفاً از جنگل خارج شوم گوئى كه عمرم از ترس نصف ميشود. هميشه بايد مواظب باشم. به اطراف نگاه مى كنم، پشت درختها و تخته سنگها پنهان مى شوم، در ميان بوته زارهاى انبوه مى ايستم و حتى موقعيكه علف ميخورم از ترس مثل مرده ميشوم!... اى انسان من چه گناهى پيش تو كرده ام؟! بگو چه كرده ام؟ و يا مادرم چه تقصيرى در حق تو كرده بود؟ مگر نان و آب تو را از دستت گرفته بود؟ چرا او را كشتى و مرا يتيم و بى پشت و پناه گذاشتي؟

اى مردم! شما چابك و نيرومند هستيد اما بما هيچ رحم نمى كنيد! شما درك نمى كنيد كه ما هم آزادى را دوست داريم، دل بيرحم تان حس نمى كند كه ما هم حيات و طبيعت، خش خش برگها، زمزمه جويبارى را كه من هميشه نفس خود را حبس كرده بدان گوش مى كنم و صداى علفها را دوست داريم و ما هم ميل داريم با حيوانات جنگلى با هم تفريح و بازى كنيم.

اما تو اى انسان، با چشمان خون آلود خود من و هزاران امثال من ضعيف و بى پشت و پناه را تعقيب ميكنى... پنهان و بى صدا نزديك مى آئى، در دستت سلاح كشنده است و گلوله خائنت زندگى ما را از دستمان ميگيرد.

بله، چطور نترسم؟ آخر فقط كمى بيش از يك هفته است كه پا به اين دنيا گذاشته ام و در اينمدت چقدر وحشت و غم و غصه تحمل كرده ام!

چندى پيش يك روز بارانى بود. مادرم كه آنوقت هنوز زنده بود خوش و خرم زير درختهاى جنگل ايستاده با اشتهاى تمام علف ميخورد. منهم خوشحال و بى خيال پهلوى او ايستاده نه از دشمنان انديشه ميكردم نه از مرگ. قطرات شفاف باران آهسته روى برگهاى كلفت جارى بودند. من سرم را زير اين قطرات گرفته از طراوت آنها لذت ميبردم.

مادرم از من پرسيد:- دختركم خوشت مى آيد؟

من سرم را تكان دادم، دورو بر او جست و خيز كردم و پوزه ام را بسينه اش زدم. نزديك ما درخت خشكيده اى بود، سينه سرخى از تنه آن بالا رفته و منقارش را جرنگ جرنگ به آن ميزد.

  

من تعجب ميكردم كه چطور اين پرنده كوچك در جنگ سروصد راه مى اندازد ولى مادرم به اين بزرگى نميتواند چنين كارى بكند؟ سينه سرخ اطراف تنه درخت حركت كرده، با چنگالش آنرا خراش ميداد و با منقارش بدور و بر آن ميزد. من با خوشحالى شيطنت سينه سرخ را تماشا ميكردم، در اينموقع ناگهان صداى چق چقى شنيدم. سرم را برگرداندم: پرنده اى را ديدم كه بالاى سر ما دور ميزند. مادرم گفت:- پشت سر من قايم شو، زود مخفى شو! اين كلاغ جنگلى است، چشمهايت را درمى آورد!

من حرف مادرم را گوش كردم و مادرم با سرش اين حيون منفور را از من دور ميكرد. كلاغ آنقدر در حمله بمن سماجت كرد كه آخر خودش خسته شد. با بيچارگى روى شاخه درخت نشست و هق هق ميكرد، مثل من از ته دل گريه ميكرد.

مادرم با خنده گفت: اين كلاغ خيلى مكار است، خودت ر از او حفظ كن! هميشه به آهوهاى كوچك مثل تو حمله كرده همينطور گريه و زارى ميكند. اگر تصادفاً در آن نزديكى بچه احمق و بى تجربه اى پيدا شود و بداد و فرياد او گوش دهد، همين كافى است كه پائين بيايد و چشمهاى او را در بياورد!...

از صحبتهاى مادرم بدنم لرزيد.

- هرگز گول او را نخواهم خورد، الان قايم ميشوم!

- بلى دختركم، همين كار را بكن! تا وقتيكه مادرت زنده است از هيچ چيز نترس، ولى وقتيكه من نبودم از همه چيز احتياط كن!

آه، من بدبخت هنوز بايد چقدر چيزها را بدانم!...

چند روز پيش هوا خيلى گرم بود. مادرم ازجاى خود برخاست و مرا كنار آب برد. از تپه كم درختى گذشتيم و از نيزارى عبور كرده وارد دره عميقى شديم كه حتى نور آفتاب به آنجا نمى تابيد.

درختهاى دو طرف ايندره خم شده و سر شاخه هايشان بهم پيچيد بود. در انتهاى سرازيرى، در پاى درختان، بوته هاى تمشك روئيده بودند و سر قرمز خود را بيرون آورده و در طول جوى آب صف كشيده بودند. جويبار خنك و شفافى كه جارى بود از روى تخته سنگها گذشته در بعضى جاها بصورت بركه هاى كوچك ايستاده بود. مادرم به طرف جوى آب رفته مستقيماً داخل يكى از اين بركه ها گرديد. من در طول سنگهاى تيز ساحلى بزحمت پشت سر و حركت ميكردم و سمهايم درد گرفته بود.

- دختركم نزديكتر بيا و توى آب بايست، در اين گرماى سوزان توى آب مطبوع است. من نزديك رفتم. اول يك پايم را با احتياط در آب گذاشتم. اما از شدت سردى آب طاقت نياوردم، و خود را عقب كشيدم.

- اوه چقدر سرد است، نميتوانم!...

- دخترك، هيچ طور نخواهى شد، بايد از بچگى عادت كني!

كمى در آب ايستاديم، و بعد درآمديم. از بالا، از طرف زمين باز جنگل همهمه اى شنيده ميشد.

مادرم گفت:- اينها آدم هستند، ما از آنها ترسى نداريم. يك زن با بچه اش آنجاست. دشمنان ما اينطور سر و صدا نميكنند. ولى با اين همه بايستى احتياط كنيم. از اين كوره راه بالا برويم و از علفزار عبور كنيم كه ما را نبينند.

مادرم جلو رفت. من نتوانستم خوددارى كنم و به صحرا نگاه كردم. همينكه سرم را از پشت بوته درآوردم صدائى شنيدم كه ميگويد:

- اوه مادر جان، گرگ است! مادر، گرگ!

زن گفت:

- نترس عزيزم، نترس. نشان بده، ببينم كجاست؟

پسر بچه با چشمهاى پر از اشك مرا با انگشت نشان داده گفت: - آنجاست، نمى بيني؟ گوشهايش را از پشت درخت درآورده.

- بچه عزيزم، چه ميگوئي؟ اين گرگ نيست، آهوى كوچكى است، ببين چقدر قشنگ است!

بچه گفت:- مادر جان او را بگيريم. و ميخواست بطرف من بدود. مادرش گفت:- نه، پسر جان، بيچاره است. آخر آهو هم مادر دارد و براى او غصه ميخورد.

من نفسم را حبس كرده گوش ميدادم. بالاخره كلمات خيرى درباره خودمان شنيدم. ميخواستم باز هم اين كلمات را بشنوم، اما مادرم پى من آمد و با اضطراب گفت:

- اوه، تو چقدر احمق هستي! حرفهاى آنها را باور كردى (گوشهاى خودش را تيز كرد.) زود پشت سر من بيا! آنها بمنزل خود برميگردند و براى شكارچى ها تعريف مى كنند كه ما را ديده اند. آنوقت بايد از زندگى خود وداع كني!

مادر بيچاره ام مثل اينكه قبلاً حس ميكرد كه چه اتفاقى خواهد افتاد.

مادرم خيز بزرگى زد و كنار رفت. من هم مثل او جستى زدم و هر دومان راست از كوه بالا رفتيم. در همين موقع شنيدم كه كسى پشت سرما فرياد زد: «اوه، مثل اينكه مادرش هم اينجاست!»

  

وارد بوته زار انبوهى شديم و پنهانى از سراشيبى كه روى آن نيشكر سبز شده بود گذشتيم.

ريشه هاى نيشكر با آب خنك چشمه ها سيراب مى شدند. روى زمين همه جا اثر سم آهوهاى كوچكى مثل من ديده مى شد. هوا فوق العاده گرم بود. ما از شدت گرما بيحال شده در نيزار دراز كشيديم. برگهاى پهن ما را از اشعه سوزان آفتاب حفظ ميكردند.

ناگهان از پشت كوهها ابرهاى سياه بالا آمده جمع شدند. آسمان غريد و برق زد. ستونهاى كج باران روى كوههاى دور دست فرو ميريخت و قطرات بزرگ آن بسرعت به برگها خورده صدا ميكرد. چنان غرشى برخاست مثل اينكه كوهها خراب شده جنگلها از هم ميريزند. همه جانداران ساكت بودند: پرنده ها ديگر بازى و جيك جيك نميكردند. كلاغ منفور كه كمى پيش آنقدر مرا ترسانده بود، حالا بهيچوجه بنظرم وحشتناك نمى آمد. روى شاخه هاى بيد نشسته و چشمهايش را بسته بود، از منقارش جوى آب جريان داشت و بالهاى خيسش بوضع اسف انگيزى آويزان شده بود. پهلوى او سينه سرخ نجيب و بى آزار نشسته و پلكهاى چشمش را بطرز مخمورى بسته بود. بعد گنجشك جنگلى بطرف پائين پريد و «جيرجير» كرد. كلاغ از صداى او چنان ترسيد كه چشمهايش از حدقه بيرو آمد. هراسان به شاخه نگاه كرده فرياد ميزد: «چخى، چخي!» من خنده ام گرفت، چه فكر ميكردم كه او از همه قوى تر است. اما حالا چه از آب درآمده بود!

رعد و برق تمام شد. يكدفعه همه جا اطراف ما بصدا درآمد. برگها و علفها اشك زلال شادى ميريختند.

مادرم هميشه دوست داشت بعد از باران گردش كند. مقدار زيادى روى چمن ها راه رفت و مرا همراه خود برد. اين دفعه هم بالاى كوه رفتيم.

صداى دلنواز نى شنيده مى شد. در پاى كوه گله بزرگى مى چريد. گوسفندها علفهائى را كه از باران شسته و مرطوب شده بود ميكندند و با لذت ميخوردند. نصف قرص خورشيد در پشت كوهها پنهان شده اشعه رنگ پريده آن با سر كوهها و درختها وداع ميكردند.

در انتهاى دره چوپانى كه خود را به كپنگ پيچيده بود نشسته نى ميزد. پهلوى او سگ پشمالوئى خوابيده و سر موحش خود را روى پاهايش گذاشته بود. با دقت تمام گوسفندان ر ميپائيد و گاهگاه نگاه باوفائى به صاحب خود ميكرد.

مادرم گفت:

- اينجا جاى بديست. چوپان اسحله ندارد و براى ما خطرناك نيست. اما ممكن است سگ بفهمد و به ما حمله كند. برگرد و مواظب باش: اگر بطرف ما آمد من سعى ميكنم سر او را گرم كنم و تو از موقع استفاده كرده توى علفها مخفى شو. گوسفندها فهميدند ما آنجا هستيم و با اضطراب سر خود را بطرف ما برگرداندند. من داخل بوته زارهاى انبوه خود وحشى شدم و بى آنكه چشم هم بزنم، سگ موش بادم پشمالو و گرد را تعقيب ميكردم. سگ ناراحتى گله را حس كرد و گوشهايش تيز شد. شروع بجست و خيز و عوعو كرد.

چوپان فريادى زد. بدنم از ترس لرزيد. سگ مادرم را ديد و بطرف او پريد. مادرم كنار جست و بسرعت مخفى شد. چشمهايم را اشك پر كرد و قلبم از حركت ايستاد. واى بر من اگر اين سگ لعنتى مادرم را بگيرد!

تا مدتى بعد از آن هم صداى پا و گرمب گرمب سنگهائى را كه به دره مى افتادند مى شنيدم.

آه، اگر اين اژدها بتواند مادرم را بگيرد و او را با دندانهاى تيز خود پاره كند، چه خواهد شد؟

هوا تاريك شد. چوپان سو زد و گوسفندان را جمع كرده و به آغلشان برد. من لرزان و هراسان ميديدم كه چطور چوپان گوسفندان بدبخت را با چوبدستى خود ميراند و به آنها سنگ مى اندازد. خود را با سنگ بروى بره كوچولوئى مثل من انداخت. بره بدبخت بزمين افتاد و پاهاى كوچكش ضرب ديد. چوپان سر كوه رفت و كورشيا سگ خود را صدا كرد. كمى بعد ديدم كه كورشيان زبان سرخ درازش را درآورده بالاى تپه پهلوى صاحبش راه ميرود. ترس مرا فرا گرفت: نكند كه اين پوزه موحش با خون مادر من رنگين شده باشد؟ تاريكى و سكوت همه جا را فرا گرفت. مادرم كجا رفت؟ آيا او زنده است؟ اگر مرا پيدا نكند چه به سرم خواهد آمد؟ در همين موقع صداى بع بع كه خيلى شبيه صداى مادرم بود شنيدم. من همه به او جواب دادم. مادر بدبختم كف كره و خيس عرق خود را بطرف من انداخت.

- كوچولوى من، تو اينجا هستي؟ نترس، مادرت زنده است. سگ و گرگ هيچوقت نميتواند مرا بگيرند. بعد از من پرسيد:- تو در اينجا چه بسرت آمد؟

گفتم:

- هيچ اتفاقى براى من نيفتاده.

مرا ناز كرد.

آه، پيش كه بروم و اشك بريزم؟ از كه خواهش كنم؟ كه ميتواند به من كمك كند كه اگر يك دفعه هم باشد باز چشمان مادرم را ببينم؟ كه نوازش او را به من برميگرداند؟

چطور اين غم و غصه را تحمل كنم؟ آه، چرا اين دشمن خونخوار يكباره مرا هم با او نكشت؟ چرا من بايد در دنيا رنج بكشم؟

همين ديروز به مادر زرنگ و قشنگم نگاه ميكردم و لذت ميبردم. هيچ ميتوانستم فكر كنم كه امروز او را براى هميشه از دست خواهم داد؟...

تمام شب روى چمن ها راه رفتم و چيزى را حتى ما را بهم نزد. بعد وارد جوزارى شديم و شكم سير علف هاى تر و تازه خورديم. همينكه هوا روشن شد. بجنگل برگشتيم.

لعنت بر اين سپيده صبح!

روى صحرائى كه راه ميرفتيم علف پرپشتى روئيده بود. چند درخت آلبالوى كوچك نيز آنجا ديده ميشد. دسته هاى پرندگان بالاى درختان حركت مى كردند و غلغله شادى آنها از دور به گوش ميرسيد. بعضى از آنها نزديك مى شدند و بعضى ديگر با منقارشان دانه براى بچه هاى خود ميبردند.

مادرم مرا متوجه كرد كه بايد بهر دو طرف نگاه كنم: در اينموقع راه رفتن خطرناكست، دشمن بعد از باران ما را بارد تازه پاهايمان دنبال ميكند. اين آخرين هشيار باشى بود كه از مادرم شنيدم. او مضطرب بود، مثل اينكه چيز بدى احساس كرده بود، برگى از درخت ميكند و ساكت گوش ميداد...

جلو ما بوته زار انبوهى بود كه چند چنار كوچك آنجا سبز شده بود. يكدفعه صدائى شبيه غرش رعد شنيده شد. غلغله در كوهها و تپه ها افتاد، برگهاى درختان بجنبش آمد و گلها تكان خوردند. دود به داخل علفهاى پر شبنم نفوذ كرد.

مادرم ناله اى كرد و با سنگينى روى دستهايش نشست و بزمين غلطيد. آه، مصيبت بر من وارد شد!

من سرجايم خشك شده ديدم چطور سر مادرم خم شد و بزمين افتاد و رد پهن قرمزى روى علفها باقى گذاشت.

جوانى با چوخاى خاكسترى رنگ از ميان بيشه چنار بيرون جست.

فرياد زد:- اوه، موفق شدم! او بسرعت بطرف مادرم دويد مادر بدبختم چند بار سعى كرد بلند شود، اما زانوهايش خم شد و دوباره بزمين افتاد و بتدريج غلطيده دورتر رفت. وقتيكه ديدم شكارچى منفور خنجر براق خود را بيرون كشيد و به گردن مادرم زد، بدنم از وحشت سرد شد. خون او جهيد و درختان را آبيارى كرد.

آه، مصيبت، مصيبت بر من! من همه اينها را ميديدم و نميتوانستم هيچ كمكى به او بكنم. جوان بار ديگر خنجر را به سينه مادرم، به همان سينه اى كه من ميمكيدم، فرو برد و آنرا شكافت. بعد مادرم را روى شانه اش انداخت و برد.

من از شدت گريه بزمين افتادم. چشمانم سياهى رفت.

از آن زمان من نه زنده هستم و نه مرده. هميشه گريه ميكنم و فقط گريه مرا تسكين ميدهد. راه ميروم و به درختها، كوهها و تخته سنگها شكايت ميكنم، به چشمه ها و علف ها شكايت ميكنم. ولى مادرم نيست. ديگر مادرم را نمى بينم. يتيم ماندم و نميدانم فردا بدست كه خواهم افتاد، طعمه كه ميشوم و چه كس دستش را بخون من رنگين ميكند.

  

بعد از باران

بعد از باران

ماكسيم گوركى

  

اسبى قهوهاى رنگ تاخت كنان بطرف تپههائى كه روى آنها انارهاى وحشى گل داده است ميتازد و آنجا ميايستد. پسرى وسط علفزار با بادبادك ايستاده است تا باد بيايد و باد نيامده است. پسر از آمدن باد نااميد ميشود و بطرف جاده حركت ميكند.

با دوچرخه خيالى كه كرايه كردهام از علفزار بشهر ميروم. ابتا شيروانيها، شيروانيها، شيروانيهاى كوچك و پست، بعد شيروانيهاى بلند و شيروانيهاى بلندتر، آنتن.

وارد يك خيابان خالى ميشوم. سه نفر ساززن كور به چهارراه نزديك ميشوند. براى آنها زنگ ميزنم. آنها كنار نميروند و همچنان ميزنند و چهارراه از صدا گيچ ميشود. داد ميزنم: كنار! آنها كنار نميروند.

زمين ميخورم. صداى ساز زدن قطع ميشود. آنها به سفتى زمين گوش ميدهند و آواز زمينهاى حاصلخيز را ميخوانند.

بلند ميشوم و دوچرخهام را برميدارم. دوچرخه ميگويد:

«خيابانى كه كاج دارد»، و لحظهاى بعد با دوچرخه از روى درختان كاجى كه از باران خيس شده بال ميزنم. باغ سبز و مرطوب خود را به آفتاب سپرده است. دوچرخه ميگويد:«باد ميايد، باد»

و دخترى كه وسط باغ روى صندلى نشسته است، ژاكتى از گلهاى بنفشه ميبافد و هر لحظه سرش را بلند ميكند. و بلند ميشود و دور حوض روى علفهاى خيس دستهايش را تكان ميدهد، و صورتش را پشت موها مخفى ميكند. كبوتران از كنار او طورى پرواز ميكنند كه صورتش را ببينند، اما اين كار ميسر نيست.

  

روى تخت دراز كشيدهام و پنجرهها همچنان باز است و باد ميآيد. و من سوار بر دوچرخه بهرجائيكه بخواهم ميروم. دوچرخه داد ميزند: «پيرمرد، پيرمرد». دوچرخه را كنار ساختمانى كهنه تكيه ميدهم و در ميزنم. پيرمردى كه در زندگيش كار انجام نشدهاى ندارد در را باز ميكند، وارد ميشوم.

«سلام»

كلاهش را برميدارد و ميگويد:«سلام» و چند دقيقه صبر ميكند. ميبينم ديگر حرفى ندارد كه بزند.

بيرون هوا خوب است. به دوچرخه ميگويم كه مرا بخانه دخترم ببرد. حوصلهام سر رفته است. ميخواهم كسى را ببينم. دخترم حالا نوشتن يك نامه را تكرار و تجربه ميكند. جلو پنجره چند بار زنگ ميزنم. پرده كنار نميرود. دوچرخه ميگويد: «نيستند.» سوار ميشوم.

دوچرخه ميداند كه مرا بكجا ميبرد. به باغى ميبرد كه بيرون شهر است و هميشه روى زمين آن مه نشسته است و درختان آن براى مردن كسى مينالند. با دوچرخه روى مه خط مياندازم و با مدادى كه آوردهام تمام اندازههاى درختان را نقاشى ميكنم. و مه مرا ميپوشاند. و دوچرخه احساس رضايت ميكند.

با دوچرخه بطرفى ميروم كه در انتهاى فضاى خالى آن يك گل است- بنفش رنگ- كه گلبرگهاى مساوى دارد و در انتهاى خيابان است كه پشت درختان و مه قرار دارد. ساقه آن از يك متر بيشتر نميشود. عطارها ريشه آنرا ميخرند و ميگويند براى درمان خوب است. گل كاستنى ريشهاى دراز دارد.

 و يك زن زير باران، در يك دست گل، از شهر خارج ميشود. من و دوچرخه تعجب ميكنيم كه آيا سردش نميشود؟ و چه خانههائى، مثل جعبه كبريت. مزارع سبزى كه در خود اسبى را چرا ميدهند همچنان باز و ساكت نشستهاند، و بنظر ميآيد كه همه جا علفزار است. حتى سقف خانهها هم علفزار است و دنيا علفزار است. به دوچرخه ميگويم برنگردد، اما دوچرخه برميگردد.

كارمندها پشت پنجره نشستهاند و زير ميز كمربند سيمى ميبافند. بعضى جلو پنجره خميازه ميكشند، و كارمندى هست كه طرز پرورش گل ميمون را به دوستاران ياد ميدهد. و هميشه ميگويد:«تخم گلها خمپارههاى خوشحالى هستند.»

و همه جا از زنگ دوچرخه و صداى خنده خالى است. پرندهى ادارهها كلاغ است.

با دوچرخه از مجسمهاى كه وسط ميدان است بالا ميروم و به ابر آويزان ميشوم سازدهنى را هم آوردهام. روى چهارپايه مينشينم و كمى ساز ميزنم تا باران بگيرد. باران روى «مسجد قندي» و كوچه آن ميريزد. و مردم پنجرهها را باز ميكنند.

تمام آنهائى كه چتر ندارند زير طاقى ايستادهاند و با نگرانى به آسمان نگاه ميكنند. و آنوقت من با سازدهنى سرود پرچم را ميزنم و ابرها باز ميشوند و قيافه مردم باز ميشود و پرندگان به شهر سرازير ميشوند و بچهها زير ناودانها صورت خود را ميشويند و همه ناگهان ميخندند.

از مجسمه پائين ميآيم. پنجرهها بازند. پنجرهها را ميبندم و روى تخت با نهايت راحتى دراز ميكشم و فكر ميكنم به اين كه:

چيزى را جا نگذاشتهام؟

ابر صورتى

ابر صورتى

  

آن صبح سرد سوم دى 1360، فقط دوست داشتم به تكه ابرى كه در لحظه‌ى طلوع صورتى شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اى بالا مى رفتيم و من به بالا نگاه مى كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روى سينه ام گذشت. من به پشت روى زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه، ‌در حالى كه هنوز به ابر نارنجى و صورتى نگاه مى كردم، مُردم.

هيچ وقت كسى را كه از پشت صخره‌هاى بالاى تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازى بيست ساله بود، چون اگر كمى تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمى كرد. پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما شايد من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهى كتاب مى خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مى شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براى هميشه به هم وفادار باشيم. پروانه موهاى نارنجى قشنگى داشت و هميشه رژ مسى براق مى زد.

سال سوم دبيرستان وقتى براى اولين و آخرين بار بعد از ظهرى يواشكى به خانه‌شان رفته بودم، موهايش را ديدم. هنوز شيشه عطر كادو شده‌اى را كه سر راه خريده بودم و نامه اى را كه در نه ماه حبس خانگى نوشتنش را تمرين كرده بودم، به پروانه نداده بودم كه گشتى هاى داوطلب؛ ما را گرفتند. تا وقتى ما را عقب استيشن سوار مى كردند، هنوز نفهميده بودم چه اتفاقى افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه مى كردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد. او را با سر و صدا تحويل خانواده اش دادند و مرا به بازداشتگاهى بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نمى فهميدم كجاست. وقتى پروانه را جلوى خانه شان از استيشن پياده كردند، يكى از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مى كرد. تا وقتى راه افتاديم هنوز آنجا بود.

داخل سلولم قلب بزرگى را با چيزى نوك تيز روى ديوار كنده بودند. يك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهايم را دراز كرده بودم و به در نگاه مى كردم. بالاخره آمدند و مرا به پاسگاهى بيرون شهر بردند. پاسگاه ديوارهاى آجرى داشت كه بالاى سرشان سيم خاردار كشيده بودند. آنجا با عده‌ى زيادى كه سرهايشان را تراشيده بودند سوار اتوبوس شديم و به پادگان آموزشى رفتيم. شانزده ساعت بعد كه جلوى دروازه‌ى پادگان پياده شديم، گروهبانى ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا يك هفته بعد مى لنگيدم. همه سربازان فرارى بوديم. شب بعد از اينكه آبگوشت رقيقى به ما دادند، دوباره به خط‌مان كردند و لباس هايى بين همه تقسيم كردند كه مثل كيسه گشاد بود. آخرين بارى كه پدر و مادرم را ديدم، لحظه‌اى بود كه اتوبوس ما دور ميدان آزادى مى چرخيد تا به طرف پادگان آموزشى برويم. آن دو كنار يكى از باغچه هاى دور ميدان ايستاده بودند و وقتى مرا ديدند برايم دست تكان دادند. سربازهاى ديگر هم با سرهاى تراشيده از پشت شيشه براى آن دو دست تكان دادند. پدر و مادرم خنديدند و جلوتر آمدند و براى همه‌ى ما دست تكان دادند.

ما هم از جايمان نيم خيز شديم و براى پدر و مادرم دست تكان داديم. نمى دانم از كجا مى دانستند اتوبوس ما آن ساعت از ميدان آزادى مى گذرد. پنج ماه بعد كه گلوله ها سينه ام را سوراخ كردند. نامه اى كه نه ماه براى نوشتنش فكر مى كردم، هنوز توى جيب شلوارم بود. شيشه‌ى كادو شده عطر را همان موقع در بازداشتگاه گرفته بودند. من ساعت ها كنار بوته‌ى خشكى كه شبيه سر اسب بود و سنگ بزرگى كه رنگ سبز عجيبى داشت، ماندم. ابر صورتى كم كم نارنجى و زرد شد و بعد به كلى ازميان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را گم كرده بود و وقتى رگبار گلوله ها شليك شد، هيچ كس نتوانست مرا با خود عقب ببرد. بعد از ظهر عراقى ها آمدند و مرا با استيشن به سردخانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جايم را گشتند. حتما مرا با جاسوس يا كس ديگرى اشتباه گرفته بودند، چون تصميم گرفتند دفنم نكنند. چهار هفته داخل كشوى فلزى بزرگى كه سقفش لامپ مهتابى داشت، ماندم. هر بار كشو را بيرون مى كشيدند لامپ روشن مى شد. بارها چند نفر را آوردند تا مرا ببينند. بعضى ها دستبند داشتند و بعضى ها هم دست هايشان آزاد بود. اما از آخر هيچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان مى دادند و مى رفتند. روزهاى آخر بود كه دو نفر ديگر را آوردند و داخل كشوهاى كنارى گذاشتند. ناخن هاى دست هر دوشان را كشيده بودند و پوست شان پر از لكه هاى آبى سوختگى بود. سه روز بعد هر سه‌ى ما را با آمبولانسى كه شيشه هايش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتى بردند. هيچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جاى ما از قبل آماده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسير ايرانى كه لباس زرد تن‌شان بود، رويم خاك ريختند. بعد كپه‌ى خاكى به اندازه‌ى قدم درست كردند كه كنار كپه هاى بى شمار ديگرى بود.

هيچ يك از كپه هاى خاكى اسم نداشت. فقط يك پلاك سبز كه رويش شماره هاى سفيدى حك شده بود، بالاى هر كپه فرو كرده بودند. درامتداد قبرهاى بى نام، رديفى از درختان اوكاليپپتوس سايه مى انداختند. برادرم در نامه هايى كه مى فرستاد هميشه مى نوشت، استراليا پر از درختان اوكاليپپتوس است و هيچ ايرانى ديگرى اينجا نيست. آن طرف درختان باريك اوكاليپتوس يك ساختمان دو طبقه سيمانى بود. كسانى كه گاهى از پنجره هاى ساختمان سرك مى كشيدند، احتمالاً‌ مى توانستند پلاك هاى سبز روى هر كپه ى خاكى را ببينند. آن سوى ديگر گورستان مزرعه‌ى بزرگى بود كه در دور دست هايش، خط باريك و درازى از سيم هاى خاردار حريم آن را نشان مي‌داد. صبح ها عده اى را با تريلر مى آوردند تا روى مزرعه كار كنند و بعد از ظهرها كه از كنار گورستان مى گذشتند جمله هاى فارسى بريده بريده اى شنيده مى شد. غروب هشتاد و هفتمين روز كه سايه‌ى اوكاليپتوس ها تا انتهاى گورستان مى رسيد، سه نفر كه براى كندن قبرهاى تازه آمده بودند، پنهانى سر قبر من آمدند و يك پياز لاله را كنار پلاك فلزى كاشتند. معلوم نبود آن پياز را از كجا آورده اند، اما مسلماً مرا با كس ديگرى اشتباه گرفته بودند

. آدمى كه حتماً خيلى مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضايت و افتخار مى كردند. از فردا اسيرانى كه با لباس هاى زرد به مزرعه مي‌رفتند، به كپه‌ى خاكى من خيره مى شدند و با حركت آرام تريلر سرهايش با هم به اين سو مى چرخيد. پياز لاله آرام آرام ريشه دواند و ساقه اش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد، سه افسر عراقى كه بند پوتين هايش را دور ساق شلوارشان گره زده بودند، آمدند و بالاى كپه‌ى خاك ايستادند. آنها پياز گل و حتا پلاك سبز را از خاك بيرون كشيدند. شايد براى پاك كردن اثر پرستشگاه اسيران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اوكاليپتوس را هم از ريشه در آوردند. بيل آهنى حتى ما را هم از خاك بيرون كشيد و روى هم ريخت. در تمام اين مدت از سمت ساختمان سيمانى صداى فريادهاى فارسى و عربى كه از هم بلندتر مى شدند، شنيده مى شد. از آخر ما را با بيل مكانيكى پشت چند كاميون ريختند. وقتى كاميون راه افتاد، هنوز صداى حركت ماشين هايى كه آرامگاه ما را صاف مى كردند، شنيده مى شد.

انگشتان دست چيم براى هميشه آنجا زير خاك ها باقى ماند . كاميون ها تا بعد از ظهر يكسره مى رفتند، قبل از غروب به جايى رسيديم كه كوه هاى بلندى داشت. كاميون ها در حياط پاسگاه دور افتاده اى پارك كردند ديوارهاى حياط را با دوغآب سفيد كرده بودند. آفتاب غروب از دروازه ى پاسگاه داخل مى تابيد و مربع سرخى روى ديوار حياط درست كرده بود. دو روز همانجا مانديم و مربع سرخ هر غروب روى ديوار پاسگاه نقش مي‌بست. صبح روز سوم دوباره راه افتاديم. جاده پرشيب و سنگلاخى بود و ما گاهى از الاغ هايى كه از كنار جاده مى گذشتند، عقب مى مانديم. نزديك ظهر به دره‌ى عميقى رسيديم كه ميان كوه هاى جنگلى محصور بود. آنجا ما را داخل گودال درازى كه شبيه كانال بود ريختند. گودال از پيش آماده شده بود. عصر همان روز كاميون هاى ديگرى آمدند و عده اى را كه تازه تير باران شده بودند روى ما ريختند.

لباس هاى گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضى ها هنوز خون تازه بيرون مى زد. بعد بولدوزرها آمدند و كانال را با خاك پوشاندند. درست روى گردنم سر زنى افتاده بود كه موهاى خرمايى بلندش دور صورتش پيچيده بود و چشمانش را مى پوشاند. پاهاى لاغر و سفيد مردى روى سينه ام افتاده بود و دهان باز يكى ديگر به شكمم چسبيده بود. من هم با كمر روى سينه ى مردى افتاده بودم كه استخوان هاى دنده اش خورد شده بود. اين آشفتگى خيلى طول نكشيد. شصت و پنج روز بعد گروهى سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جاى ما را پيدا كنند. آنها كه دستمال هايى دور دهانشان بسته بودند، همه را به سرعت پشت كاميون ها ريختند. شايد كسى آنجا را به سازمانى لو داده بود و حالا بايد اثرش پاك مى شد. راه كه افتاديم سربازها داشتند گودال دراز و خالى را با تايرهاى كهنه پر مى كردند و رويش را با خاك مى پوشاندند. آن شب كه كاميون ها از جاده هاى كوهستانى مى گذشتند. بوى خوبى مى آمد. چوپان شبگردى در دامنه ى كوه آتش روشن كرده بود، جلوتر رديف كندوهاى چوبى در دامنه ى ديگرى زير نور مهتاب بودند. هوا پر از بوى گياهان وحشى و حشرات بود.

اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمى خوابيديم. روى تختى كه ملافه هاى تميز داشته باشد. دراز مى كشيديم و به سوسك هاى شب تابى نگاه مى كرديم كه از پنجره ى باز توى اتاق مى آيند و خاموش روشن مى شوند. كمى بعد هوا ابرى شد و باران گرفت. من روى بقيه بودم و استخوان هايم خيس شد. صبح وقتى شفق از پشت درختان نوك كوه بالا مى آمد به جايى كه منتظرمان بودند، رسيديم. كاميون از تپه اى پايين پيچيد و دشت در نور كمرنگ آسمان پيدا شد. دشت با سوراخ هاى بى شمارى كه در آن كنده بودند، شبيه شانه ى عسل بود. آفتاب كه بالا مى آمد، مردانى كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ريختند. از اينكه به ما دست بزنند نفرت داشتند، بيل هاى درازى داشتند و ما را هل مى دانند تا توى يك قبر بيفتيم.

  

داخل قبر من دست ديگرى را هم انداختند كه دور انگشتريش حلقه اى زنگ زده بود. دندان هاى مصنوعى مردى كه در كاميون كنارم بود، از دهانش بيرون افتاده بود. يكى از سربازها كه به سرعت مى گذشت با نوك پا آن را توى قبر من انداخت. دندان ها سياه شده بودند و رويشان خون خشك شده چسبيده بود. ناخن‌هاى دستى كه حلقه داشت كبود بود. كمى بعد استخوان دراز ساق پاى كس ديگرى را هم پايين انداختند. وسط ساق، بر آمدگى كوچكى وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتماً قبلاً پايش شكسته بوده، اما من هيچ جايم نشكسته است، چون مادرم وسواس داشت و از بچگى مواظب بود بازى هاى خطرناك نكنم. پيدا بود قبرها را شتابزده كنده اند. ديوار قبر من كاملاً كج در آمده بود و كف آن بر آمدگى داشت.

اگر زمين را دو سه بيل عميق تر كنده بودند، حتماً گورستان باستانى را كه فقط دو وجب پايين تر بود كشف مى كردند. درست زير قبر من، گور شاهزاده اى آشورى بود كه شمشير دراز مفرغى اش را با دو دست روى سينه اش گرفته بود و اگر آن را كمى بالا مى آورد نوك شمشير ميان دو استخوان لگنم فرو مى رفت . مثل بار اولى كه دفن شدم، روى قبرم كپه خاكى به اندازه ى قدم درست كردند و روى آن پلاكى با چند شماره ى سفيد فرو كردند. روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمين سبز شد. علف هاى وحشى بارها خشك شدند و فرو ريختند و دوباره سبز شدند. دو هزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ريشه هاى گياهان وحشى از ديواره‌ى قبر آويزان شده بودند و شاهزاده ى آشورى همچنان شمشيرش را دو دستى گرفته بود. يك روز باز هم عده اى با بيل هايشان آمدند و قبرها را باز كردند و ما را داخل كيسه هاى سفيد ريختند. روى هر كيسه شماره اى مى چسباندند. كيسه ها را بار كاميون زردى كردند و تا شب مى راندند. ما بر مى گشتيم. هنوز در خاك دشمن بوديم ولى در دور دست ها آسمان ايران ديده مى شد. وقتى به مرز رسيديم هوا تاريك شده بود. در پاسگاهى كه داخل خاك ايران بود، چند كاميون بزرگ زير نور افكن هاى بلند منتظرمان بودند.

اگر پدر و مادر يا پروانه مى دانستند، برگشته ام حتماً آنجا منتظرم بودند. اما هيچ كس نبود. مثل چهار شنبه سورى سالى بود كه از دو روز پيش براى آتش بازى چوب جمع مى كرديم، اما عصر باران گرفت و چوب ها خيس شدند. همه به خانه‌هايشان برگشتند و هيچ كس نماند.

ما را داخل كاميون ها چيدند و به فرودگاه بردند، آنجا مرا با همه‌ ى بار اضافه اى كه از استخوان هاى بيگانه داشتم سوار هواپيما كردند و پرواز كرديم. وقتى در تهران به زمين نشستيم هوا ابرى بود. آنها ما را داخل يكى از انبارهاى بزرگ فرودگاه مهر آباد بردند. همان جايى كه وقتى ديپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كيسه هاى شماره دار، بيرون آوردند. كف انبار پر از تابوت هاى يك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها مى چيدند. بعضى ها دورتر ايستاده بودند و گريه مي‌كردند. وقتى كارشان تمام شد، روى هر تابوت پرچم بزرگى انداختند و جلوى آن يك عكس چسباندند. روى تابوت من عكس جوانى را چسبانده بودند كه سبيل نازك داشت. من در عمرم هيچ وقت سبيل نداشتم، پيدا بود كه جايى در خاك دشمن شماره‌ى من اشتباه شده است. سربازهايى كه لباس هايشان گشاد نبود و واكسيل هاى سرخ از شانه شان آويزان بود، تابوت ها را يكى يكى بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بيرون انبار چيدند. جمعيت زيادى اطراف محوطه جمع شده بود. خيلى هايشان گريه مى كردند و بعضى ها عكس قاب گرفته ى جوانى را سر دست شان بلند كرده بودند.

پدر و مادرم بين آنها نبودند. اثرى هم از پروانه نبود. اگر چهره اى داشتم، شايد كسى پيدا مى شد كه مرا بشناسد. فيلم بردارهاى زيادى داخل محوطه كه سربازها آن را محاصره كرده بودند، مى آمدند و از همه چيز فيلم مى گرفتند. كسى هم پشت تابوت ها بر جايگاه بلندى ايستاده بود و براى مردم سخنرانى مى كرد. وسط جمعيت يك چهره‌ى آشنا بود. عكس جوانى بود كه موهاى خرمايى داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود. پير‌زنى كه رو‌سرى قهوه‌اى داشت آن را بالاى سرش گرفته بود. مادرم بود. خودش بود. خيلى پير شده بود. پدر نبود، آنها وقتى دور ميدان آزادى برايم دست تكان مى دادند با هم بودند. مادر كوچك شده بود. حتماً پدر مرده، اگر نه نمى گذاشت مادر تنها بيايد. بعد از آنكه سخنرانى و فيلم بردارى تمام شد. هر عكس را سوار استيشن كردند و از محوطه بيرون رفتند. وقتى دور ميدان آزادى مى چرخيديم، مردم گاهى كنار باغچه ها مى ايستاند و به رديف ماشين‌هاى استيشن نگاه مى كردند. مرا به خانه‌اى قديمى بردند كه حياط و حوض داشت.

آنجا تختى از قبل برايم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعدانى چيده بودند كه زنبورها را گيج مى كرد. تا شب عده‌اى مى آمدند، پيشانى شان را به تابوت مى چسباندند، گريه مى كردند و مى رفتند. تمام مدت فقط پيرزنى مانده بود. بينى بزرگ پير زن از گريه سرخ شده بود. بى شباهت به مادرم وقتى گريه مى كرد، نبود. شايد هم همه‌ى آدم ها وقتى گريه مى كنند شبيه هم مي‌شوند. هر پنج دقيقه يكبار بلند مى شد و گوشه اى از تابوتم را مى بوسيد. اما هر بار مى خواست در تابوت را باز كند،‌ چند نفر مى گرفتندش و دوباره روى صندلى چرمى سياه مي‌نشاندند. صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استيشن گذاشتند و بالاى تپه زيبايى خارج شهر بردند.

اطراف تپه پر از درخت هاى قديمى بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه براى ما كنده بودند. وقتى مى خواستند مرا سر جايم بگذارند در تابوت را باز كردند. هنوز هم چند نفر پير زن را گرفته بودند اما احتياجى نبود، او اصلاً تكان نمى خورد. به حلقه ى زنگ زده اى كه دور استخوان انگشت آن دست ديگر بود، خيره نگاه مى كرد. او حتى گريه هم نمى كرد. آنها مرا با دقت دفن كردند، سنگ سياه زيبايى كه هم قد خودم بود، روى قبر گذاشتند و بالاى آن عكس جوان سبيل نازك را نصب كردند. پيرزن هنوز به سنگ خيره مانده بود. برايش صندلى اى گذاشته بودند كه بنشيند، حتماً روماتيسم داشت. مثل ديروز عده ى زيادى جمع شده بودند و فيلم بردارها از همه چيز فيلم مى گرفتند. آنجا هم سكويى گذاشته بودند و كسى سخنرانى مى كرد. هوا ابرى بود و فلاش دوربين ها مثل برق در آسمان مى درخشيد. بعد همه رفتند و پير زن را هم با خودشان بردند. از اين بالا تهران تا دور دست ها پيداست.

آن قدر دور است كه نمى توانم خانه ى پروانه را پيدا كنم. نامه اى كه نه ماه براى نوشتنش تمرين مى كردم شايد هنوز جايى در بايگانى هاى عراق باشد. شيشه ى عطر هم حتماً با زباله ها دفن شده است. اگر پروانه يك روز براى هوا خورى اين اطراف بيايد، مى فهمم هنوز از همان رژ مسى براق مى زند يا نه. فصل خوبى ست. هوا گاهى آفتابى مى شود و گاهى باران مي‌گيرد. در آسمان تكه ابر بزرگى ست كه بالاى آن صورتى شده است. پروانه اى نارنجى روى علف هايى كه گل هاى زرد دارند نشسته است. حالا بلند مى شود و به طرف درخت هاى قديمى مى رود.

  

همين الان ببخش

همين الان ببخش

سيد عبدالجواد عسکرى

مدتها بود هروقت او را ميديدم خاطراتى تلخ و شيرين در ذهنم رژه ميرفت، گاهى احساس شرم ميکردم و گاهى حق را به خودم ميدادم ، سالها پيش وقتى نوجوان بودم پدرم راديوى جيبى بسيار زيبايى خريده بود که من با ان سرگرم بودم و شده بود ابزار پز دادن من پيش همسالانم، عصرها راديو را روشن ميکردم و به درخت انجير ميان حياط مان آويزان ميکردم و به آهنگهايش گوش ميدادم، در ذهنم دنيايى داشتم پر از تصويرپردازى از سادگى ها ،يک روز ظهر جمعه مجرى راديو با قصه شيرينش مرا خواباند و وقتى چشم باز کردم اثرى از راديو نبود، مطلع شدم که او يواشکى راديوام را برداشته، اسمش شهيد بود ولى خودش پسر خوبى نبود با پدرمان به منزلشان رفتيم از من اصرار از ايشان انکار، چنان قيافه حق بجانبى گرفته بود که انگار نه انگار راديو را دزديده ،کسى او را ديده بود و من مطمئن بودم که کار اوست، آنروز پدرش سيلى محکمى به گوش من زد و گفت:بدون مدرک حق ندارى به مردم تهمت بزنى، با اين که ميدانستم حق با من است سکوت کردم ،اکنون 30 سال از آن ماجرا گذشته اما هنوز نتوانستم ثابت کنم که من راست ميگفتم، و روزى که براى فاتحه به مزار شهداى شهر فريدونکنار رفته بودم ديدم، دلم برايش سوخت، چقدر تلاش ميکرد که خود را بيگناه نشان دهد. - آخر بيگناهى خوب است- همه چيز يکباره بيادم امد با خودم گفتم: آقا شهيد من ترا بخشيدم و ديگر از تو ناراحت نيستم پدرت را هم بخشيدم با اينکه سوزش سيلى اش را هنوز زير گوشم احساس مى کنم ، ناخوداگاه نگاهى از روى محبت و ترحم به او انداختم و لبخند رضايتمندى زدم . دلم آرام شده بود اما به محض اينکه افکار گذشته به ذهنم خطور ميکرد، ديدم او به طرف من نزديک شد دستش را دراز کرد بدون مقدمه بغلم کرد و گفت سيد حلالم کن! من حاضرم ده برابر پول راديو را الان به شما بدهم . چون او را بخشيده بودم لبخند زدم گفتم: بى خيالش، و به زور مبلغى به من داد و رفت، به قول دوستم پيام نگاههاى صميمانه سريعتر از مُورس* به مقصد ميرسد. متحير بودم که چقدر هر دوى ما در يک لحظه رفتارهاى عجيبى از خود نشان داديم . نکند اين اثر بخشى از قلب من بوده ،آيا از دل من به دل او راهى است و پيامى رد و بدل شده بود، نميدانم ولى فهميدم اگر ميخواهى مشکلاتت برطرف شود ببخش همين الان ببخش .

پاورقى:
*مُورس- روشى براى انتقال پيام و اطلاعات است که در آن از يک رشته نشانه‌هاى بلند و کوتاه استاندارد به نام خط و نقطه استفاده مي‌شود.

گربه ی صورتی

گربه

على باباجانى

توى سايه خوابيده بودم که چند تا پسر به طرف من آمدند. يکى از آنها که موهايش مثل تاج خروس بود، دويد طرفم و مرا از روى زمين برداشت. خواستم فرار کنم، ولى آنقدر محکم مرا توى سينه‌اش چسبانده بود که کارى نمى توانستم بکنم. چهار تا پسر بودند. همه‌س‌شان لباس صورتى داشتند. شده بودند مثل پلنگ صورتى! اولى که تپل بود، يک کبوتر صورتى توى دستش بود. آن يکى يک طناب صورتى داشت که سگ صورتى به آن بسته شده بود. سومى هم سر و صورتش رنگ صورتى بود. من هم توى دست پسر چهارمى بودم.

نمى دانستم مى خواهند چه بلايى سرم بياورند. با هم به راه افتادند و به مغازه‌ى رنگ فروشى رفتند. پسر چهارمى گفت: «آقا يک رنگ صورتى مى خواهم.» مرد يک قوطى رنگ صورتى آورد. پسر قوطى را برداشت و آمديم بيرون. بعد يک جاى خلوت گير آورد. مى خواستم فرار کنم؛ اما سه تا پسر مرا محکم گرفتند و روى زمين خواباندند. سر و صداى من فايده‌اى نداشت. چنگال‌هايم تيز نبود که آنها بترسند. پسر، در قوطى را باز کرد و تمام رنگ را به سر و صورتم و بدنم ماليد. پسر گفت: «حالا شد! من هم يک گربه‌ى صورتى دارم.»

سگ و کبوتر داشتند به من مى خنديدند. داشتم عصبانى مى شدم. گفتم: «مسخره‌ها، چرا مى خنديد؟»

کبوتر گفت: «واى بق بقو! خيلى خنده‌دار شدى.»

گفتم: «هه هه. نه اينکه شما خنده‌دار نشديد! من کبوتر سفيد و سياه ديدم؛ اما کبوتر صورتى نديدم.»

سگ گفت: «ولش کن! اين گربه زود جوش مى کند.»

گفتم: «خودت زود جوش مى کنى. سگ‌ها وقتى جوش مى کنند صورتى مى شوند. حالا تو يک سگ جوشى هستى.»

سگ عصبانى شد و پريد طرف من؛ اما صاحبش طناب صورتى را کشيد و سگ به گوشه‌اى پرت شد. من براى سگ زبان درآوردم.

از ماشين پياده شديم. به جايى که رسيديم خيلى شلوغ بود. آدم‌هاى زيادى آمده بودند. يک عده پرچم و لباس صورتى داشتند و بعضى ها هم لباس و پرچم خرمايى. سرو صداى جمعيت زياد بود. صاحب من، يعنى همان پسر که اسمش کوروش بود، نشست و مرا توى يک پلاستيک گذاشت. رنگ بدنم خشک شده بود. بعد مرا گذاشت توى ساکش که خيلى تاريک بود. کلى چيز هم ريخت روى من؛ لباس، غذا، نوشابه و... داشتم سر و صدا مى کردم که کوروش گفت: «فقط ده دقيقه خفه شو! رفتيم تو، درت مى آورم.»

خيلى سخت بود. انگار توى چاه افتاده بودم. از هر طرف به من فشار وارد مى شد. به هر زحمتى بود تحمل کردم. يک دفعه زيب کيف باز شد. از ساک پريدم بيرون و رفتم توى جمعيت. چقدر شلوغ بود. گوشه‌اى ايستادم و نفس بلندى کشيدم.

از دست کوروش راحت شده بودم. آدم‌ها تمام نمى شدند که من از آن‌جا بروم بيرون. صحبت از فوتبال بود، يکى مى گفت تيم صورتي، آن يکى مى گفت تيم خرماى. فهميدم که اينجا ورزشگاه است. من هم خواستم بروم فوتبال ببينم که يک‌دفعه کوروش از راه رسيد و مرا بغل کرد. اى داد بى داد! از دست او فرار کرده بودم، اما گير افتادم. کوروش مرا توى سينه‌اش فشار داد و گفت: «آفرين گربه‌ى زرنگ‌تر من!» بعد به دوستش که سگ داشت: «گربه‌ى من از سگ تو زرنگ‌تر است. مى دانى که اجازه نمى دهند سگ را بياورى توى ورزشگاه. اگر گربه‌ى من هم فرار نمى کرد، الآن مى گرفتنش.» کبوتر هم نگاه کرد و خنديد. پرسيدم: «چى شده؟»

گفت: «هيچي، مأمورها سگ ايرج را گرفتند و نگذاشتند بيايد تو.»

بچه‌ها روى صندلى نشستند. يک طرف ورزشگاه خرمايى رنگ بود و يک طرف صورتى. سر و صدا وحشتناک بود. بازى که شروع شد پدرم درآمد؛ چون کوروش همه‌اش مرا توى سينه‌اش فشار مى داد. وقتى تيمش گل نمى زد، محکم مى زد توى سرم. يک بار هم عصبانى شد و مرا پرت کرد زير پايش. همه جاى بدنم درد گرفت. کوروش مرا بغل کرد و گفت: «ببخشيد! حواسم نبود.» مرا در سينه‌اش نگه داشت. يک دفعه همه‌ى صورتى ها بلند شدند. تيم‌شان حمله کرده بود. تا اينکه گل زد. وقتى گل شد، سر و صدا بلند شد. کوروش مرا پرت کرد هوا. توى هوا معلق خوردم، چرخيدم و چرخيدم تا افتادم روى سر جلويى که يک مرد هيکلى بود. مرد با ديدن من، به عقب برگشت و گفت: «اين گربه مال کيه؟»

کوروش که بالا و پايين مى پريد، گفت: «ا... مال منه. بغل شما چه کار مى کنه!» مرد هيکلى که مرا توى دستش نگه داشته بود، چند بار چرخاند و پرتم کرد طرف کوروش و بعد گفت: «خجالت نمى کشى گربه به طرفم پرت مى کنى. بزنم داغونت کنم!»

کورش گفت: « چرا گربه‌ام را به طرفم پرت مى کنى! با اين زبان‌بسته چه کار دارى!»

يک دفعه دعوا شروع شد آنها با هم در افتادند و من زيردست و پا افتادم. براى اينکه از دست دعوا راحت شوم، از روى سر و کله‌ى مردم پريدم و رفتم وسط زمين سبز. آنجا خواستم استراحت کنم که يک مردمشکى پوش آمد و مرا انداخت بيرون. خلاصه آن روز خيلى درد کشيدم. از آنجا فرار کردم و تصميم گرفتم ديگر به ورزشگاه نروم.

منبع : سايت کودکان

روز برفی

روز برفى

در آن كوه بزرگ خانه كوچك مك بامبل قرار داشت. او به تنهايى در خانه ى خيلى كوچكى در ميانه راه بالائى كوه بن مكديو در اسكاتلند زندگى مى كرد. خانه كوچك او بيرون از جنگل كاج ساخته شده بود و  او مى توانست هر چه را كه لازم دارد از جنگل يا هر قسمتى از كوه بدست آورد . او قد بلندى نداشت ولى خيلى پير و عاقل بود. او ريش نارنجى رنگ بلندى داشت  و يك كلاه خيلى بامزه و دامن اسكاتلندى را حتى در زمستان مى پوشيد . با اينكه تنها زندگى مى كرد هنوز هم دوستان زيادى داشت. همه حيوانات  و پرندگان دوستانش بودند . او تقريبا براى همه آنها اسمى گذاشته بود.

هوا سرد مى شد و پرندگان به مناطق گرمسير جنوب پرواز مى كردند. زمستان نزديك بود. برگهاى زرد رنگ از درختان روى زمين را پوشانده بود و كوه به نظر غمگين مى آمد. برخى از حيوانات كه مجبور بودند در جنگل بمانند در بدنشان براى مدت دراز غذا ذخيره مى كردند و به زودى به خواب زمستانى مى رفتند تا اينكه بهار برسد .

اين داستان درباره يكى از اين حيوانات است كه در اين جنگل زندگى مى كرد. صبح يكى از روزهاى اواسط دسامبر، روباه در جستجوى يافتن صبحانه اى ميان جنگل آهسته قدم مى زد . هوا بد بود، برف زمين را پوشانده بود و باد هر لحظه شديدتر مى شد. در اين موقع از سال غذا به سختى گير مى آمد بنابراين روباه مجبور بود مسافت بيشترى را نسبت به گذشته براى يافتن غذا  جستجو كند . برف و باد شكار كردن را خيلى سخت مى كرد. باد هر لحظه شديدتر مى شد. روباه مى خواست به لانه اش برگردد اما پيش خودش گفت "يك كم ديگر هم مى گردم، آخه خيلى گرسنه هستم و نمى توانم بودن غذا برگردم."

در يك لحظه صداى زوزه شديد باد در ميان درختان پيچيد . روباه كه از چيزى خبر نداشت در زير يك درخت فرسوده كه ريشه محكمى نداشت در حال راه رفتن بود كه صداى شكستن مداوم چيزى را شنيد، همانطور كه به اطراف برمى گشت كه بفهمد اين صدا از كجا مى آيد يك درخت شكسته سياه بزرگى را ديد كه به روى او مى افتاد. شروع به دويدن كرد تا آنجائيكه مى توانست سريع مى دويد، اما پنجه هايش در داخل برفهاى عميق گير مى كردند. وقتى كه درخت شكسته كنار او روى زمين افتاد او فكر كرد كه از اين حادثه رهايى پيدا كرد . اما در همان لحظه اى كه او مى خواست بپرد تا از آن وضعيت رهايى يابد، تنه ى درخت به آهستگى چرخيد و روى دم او افتاد.

روباه بيچاره، گرسنه بود و كلى از خانه اش دور بود و دمش هم در زير درخت بزرگى گير كرده بود. هر چند خوشبختانه برف آرام مى باريد و او هم صدمه جدى نديده بود اما او ابدا خوشحال نبود. كم كم شدت بارش برف بيشتر شد . روباه به اين دردسر بزرگ فكر مى كرد، اگر برف همينطور ببارد بعد از مدتى حتى روى سرش را هم مى پوشاند و ديگر قادر به نفس كشيدن نبود. حالا او خيلى نگران بود.

آن روز صبح مك بامبل مثل هميشه صبح زود براى قدم زدن در ميان جنگل از خانه بيرون آمد. راه زيادى نرفته بود كه فكر كرد صدايى مى شنود. او با خودش زمزمه مى كرد آن صداى چه چيزى مى تواند باشد؟ اما پيش خودش فرض كرد كه آن صداى باد است و به پياده روى خودش ادامه داد. باز هم آن صدا را شنيد ، به اطراف نگاه كرد تا ببيند آيا مى تواند محل آن صدا را پيدا كند. دوباره صدا را شنيد و اين بار توانست بفهمد كه صدا از طرفى مى آيد كه درختى افتاده است.

تا آنجا كه پاهاى پيرش مى توانست وزن او را تحمل كند در ميان برف سريع به آن سمت دويد. وقتيكه كنار درخت شكسته رسيد هيچكسى را نديد تا اينكه به آن طرف درخت رفت و در آنجا يك روباه كوچولو ديد كه از باد و برف در خودش فرو رفته و خودش را جمع كرده است. مك بامبل او را شناخت و پرسيد: اينجا چيكار مى كنى ؟ روباه كوچولو با صداى بغض آلود ماجرا را تعريف كرد. او خيلى سردش بود و گفت: من ساعتهاست كه اينجا گير افتادم و سطح برف آهسته آهسته بالاتر آمده است ديگه خيلى خسته ام ، خيلى تلاش كردم تا از اين وضعيت رها شوم اما هنوز دم من گير است. پيرمرد گفت:

من سعى خواهم كرد كه درخت را تكان دهم تا تو رها شوى. اما آقاى بامبل آنقدر قوى نبود و هر قدر تلاش كرد نتوانست تنه درخت را حركت دهد.

وقتى آقاى بامبل موفق به تكان دادن تنه درخت نشد. به فكر فرو رفت و در انتها گفت: حالا فهميدم كه چه بايد بكنم . او در سطح جنگل به دنبال چيزى مى گشت تا اينكه با يك شاخه درخت ديگر برگشت . او تلاش كرد با آن چوب، تنه درخت بزرگ را كمى بالاتر ببرد اما او به اندازه كافى قوى نبود. او يك قدم به عقب رفت و با دقت به تنه درخت نگاه كرد. او يك نگاهى به برف كرد كه همه اطرافش را پوشانده  بود و سپس نگاهى به آسمان انداخت. به نظر مى رسيد كه بارش برف براى مدت طولانى ادامه خواهد داشت و آنها مجبورند كه سريعتر كارى كنند.

آقاى بامبل فكرى كرد. او با سرعت به كلبه اش برگشت وقتيكه به آنجا رسيد به سراغ ابزار كارش رفت و با سرعت برگشت در حاليكه يك اره بزرگ را با خود حمل مى كرد.

وقتى به جنگل برمى گشت ، اميدوار بود كه مسير را بخاطر بياورد . زيرا بارش برف ردپاى او را پوشانده بود. همانطور كه از ميان برفها عبور مى كرد، مى انديشيد ، خدا كند به اندازه كافى سريع عمل كرده باشم و برف روى روباه بيچاره را نپوشانده باشد. بارش برف سنگين تر شده بود و باد شديدتر مى وزيد اما آقاى بامبل به راهش ادامه داد. او به محلى رسيد كه روباه آنجا بود اما تمام آنچه كه او مى توانست ببيند تنه درخت و برفى بود كه تمام زمين را پوشانيده بود. او فكر كرد كه دير رسيده است اما او يك بينى قهو ه اى در ميان برف ديد . او با سرعت هر چه بيشتر با دستهايش شروع به خالى كردن برفهائى كرد كه دور روباه را پوشانده بودند. اوه او هنوز زنده بود.

نقشه او كاملا زيركانه بود . او شروع به اره كردن درخت كرد اما نه به دو نيمه، بلكه به سه قسمت. دو قسمت كه بلندتر بودند در هر انتها و يك قسمت كوچكتر در وسط، يعنى همان جائى كه دم روباه گير كرده بود . اين تكه كوچك خيلى سنگين نبود بنابراين به راحتى قابل جابجا كردن بود. و اين دقيقا همان كار بود كه پيرمرد انجام داد. وقتى كار به انتها رسيد او كاملا خسته بود اما او قادر بود كه تكه وسط را  كه روى دم روباه بود ، بچرخاند . او روباه را بلند كرد و در پتويى كه از كلبه اش آورده بود پيچاند.

پيرمرد به آهستگى در حاليكه روباه را بغل كرده بود به كلبه اش برگشت. آتش خوبى را روشن كرد و يك سوپ خوشمزه براى خودشان درست كرد. آن دو، روز سختى را گذرانده بودند و خيلى خسته بودند روباه روى كفپوش كنار شومينه و پيرمرد روى صندلى مورد علاقه اش بخواب رفتند. وقتيكه صبح از خواب برخاستند هر دو مايل بوند كه روباه در تمام طول زمستان كنار پيرمرد بماند و اين دقيقا همان اتفاقى بود كه رخ داد.

منبع : سايت کودکان

شنل قرمزی

شنل قرمزى

روزى روزگار ، دختر كوچكى در دهكده اي  نزديك جنگل زندگى مى كرد . دخترك هرگاه بيرون مى رفت يك شنل با كلاه قرمز به تن مى كرد ، براى همين مردم دهكده  او را شنل قرمزى صدا مى كردند .

يك روز صبح شنل قرمزى از مادرش خواست كه اگر ممكن است به او اجازه دهد تا به ديدن مادر بزرگش برود چون خيلى وقت بود كه آنها همديگر را نديده بودند . مادرش گفت : فكر خوبى است . سپس آنها يك سبد زيبا از خوراكى درست كردند تا شنل قرمزى آنرا براى مادر بزرگش ببرد 

وقتى سبد آماده شد ، دخترك شنل قرمزش را پوشيد و مادرش را بوسيد و از او خداحافظى كرد .

مادرش گفت : عزيزم يكراست خانه مادربرگ برو و وقتت را تلف نكن  در ضمن با غريبه ها حرف نزن . در جنگل خطرهاى فراوانى وجود دارد

شنل قرمزى گفت : مادرجون ، نگران نباش . من دقت مى كنم

 

اما وقتى در جنگل ، چشم او به گلهاى زيبا و  دوست داشتنى افتاد ، نصيحتهاى مادرش را فراموش كرد .

او تعدادى گل چيد و به پرواز پروانه ها نگاه كرد و به صداى قورباغه ها گوش داد .

شنل قرمزى از اين روز گرم تابستانى خيلى لذت مى برد و متوجه نزديك شدن سايه سياهى كه  پشت سرش  بود ، نشد .

ناگهان يك گرگ جلوى او ظاهر شد:

گرگ با لحن مهربانى گفت : دختر كوچولو ، چيكار مى كنى ؟

شنل قرمزى گفت :  مى خواهم به ديدن مادر بزرگم بروم . او در ميان جنگل ، نزديك نهر زندگى مى كند

شنل قرمزى متوجه شد كه خيلى دير كرده است و از گشتن صرف نظر كرد و با عجله بطرف خانه مادربزرگ  براه افتاد .

در همان وقت ، گرگ از راه ميان بر دويد و به منزل مادر بزرگ رسيد و آهسته در زد

مادربزرگ تصور كرد ،  كسى كه  در مى زند  ، نوه اش است . گفت : اوه عزيزم ! بيا تو . بيا تو . من نگران بودم كه اتفاقى در جنگل برايت رخ داده باشد

گرگ داخل شدو بطرف مادر بزرگ دويد  .

مادربزرگ بيچاره دويد و داخل يك كمد شد و درش را بست . گرگ هركار كرد نتواست در كمد را باز كند .

گرگ  صداى پاى شنل قرمزى را شنيد ، به سمت تخت مادر بزرگ دويد لباس خواب مادربزرگ را بر تن كرد و  كلاه خواب چين دارى را به سر كرد و چند لحظه بعد ، شنل قرمزى در زد .

گرگ به رختخواب پريد و پتو را تا نوك دماغش  بالا كشيد و با صدايى لرزان پرسيد : كيه ؟

شنل قرمزى گفت : منم

گرگ گفت : اوه چطورى عزيزم . بيا تو

وقتى شنل قرمزى وارد كلبه شد ، از ديدن مادربرزگش تعجب كرد 

 شنل قرمزى پرسيد : مادر بزرگ چرا صداتون  اينقدر كلفت شده آيا مشكلى پيش آمده ؟

گرگ ناقلا گفت : من كمى سرما خورده ام و در آخر حرفهايش  چند سرفه كرد تا شنل قرمزى شك نكند .

شنل قرمزى به تخت نزديكتر شد و گفت : اما مادربزرگ ! چه گوشهاى بزرگى داريد .

گرگ گفت : عزيزم با آن بهتر صداى تو را مى شنوم

شنل قرمزى گفت : اما مادربزرگ ! چه چشمهاى بزرگى داريد .

گرگ گفت : چه بهتر عزيزم با آن بهتر تو را مى بينيم .

در حاليكه شنل قرمزى صدايش مى لرزيد گفت : اما مادربرزگ چه دندانهاى بزرگى داريد ؟

گرگ گفت : براى اينكه تو را بهتر بخورم عزيزم . گرگ از تخت بيرون پريد و دنبال شنل قرمزى دويد.

شنل قرمزى خيلى دير متوجه شده بود ، آن شخصى كه در تخت بود مادربرزگش نيست بلكه يك گرگ گرسنه است .

 

او بطرف در دويد و با صداى بلند فرياد كشيد : كمك ! گرگ !

مرد جنگلبانى كه آن نزديكى ها هيزم مى شكست صداى او را شنيد و تا آنجاى كه در توان داشت با سرعت بطرف كلبه دويد .

مادربزرگ وقتى صداى نوه اش را شنيد و فهميد  او در خطر است از كمد بيرون آمد و ملحفه تخت را روى گرگ انداخت با يك چتر كه در داخل كمد گير آورده بود به سر گرگ كوبيد

در همين موقع جنگلبان رسيد و به مادر بزرگ كمك كرد و گرگ را اسير كردند 

شنل قرمزى بغل مادر بزرگش پريد و در حاليكه خوشحال بود گفت : اوه مادربزرگ من اشتباه كردم ديگر با هيچ غريبه اى صحبت نمى كنم .

جنگلبان گفت : شما بچه ها بايد اين نكته مهم را هيچوقت فراموش نكنيد .

مرد جنگلبان گرگ را از خانه بيرون آورد  و به قسمتهاى دور جنگل  برد ، جائيكه ديگر او نتواند كسى را اذيت كند .

شنل قرمزى و مادربزرگش يك ناهار خوشمزه خوردند و با هم حرف زدند .

منبع : سايت کودکان

چشمه ى سحرآميز

چشمه ى سحرآميز

 

روزى روزگاري  در يک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوى زندگى مى کرد. يک روز، خرگوش کنجکاو درحال دويدن و بازى کردن بود که به چشمه اى سحر آميز رسيد.

خرگوش مى خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبورى خود را به خرگوش رساند و به او گفت: از اين چشمه آب ننوش. هر كه از اين آب بنوشد كوچك مى شود.

اما خرگوش به حرف زنبور گوش نکرد و از آب چشمه نوشيد.  خرگوش به اندازه ى يک مورچه، كوچك شد.

خرگوش خيلى ناراحت شد و از زنبور پرسيد: حالا چکار کنم؟ خواهش مى کنم به من کمک کن تا دوباره مثل قبل شوم .

زنبورگفت: من به تو گفتم از اين چشمه، آب نخور ولى تو توجه نكردى.

خرگوش پرسيد: حالا چه کار کنم؟

 زنبورگفت : توبايد به کوه جادو بروى تا راز چشمه را کشف کنى. خرگوش و زنبور رفتند و رفتند تا به کوه جادو رسيدند.

خرگوش پرسيد: حالا بايد چکار کنم ؟

زنبور گفت : تو بايد جواب معمايى را که روى کوه جادو نوشته شده پيدا کنى.

خرگوش شروع به خواندن معما کرد .

معماى اول اين بود: آن چيست که گريه مى کند اما چشم ندارد ؟

خرگوش نشست و فکر کرد. ناگهان فرياد زد و گفت: فهميدم، فهميدم، آن ابر است .

با گفتن اين حرف خرگوش ، سنگى که معما روى آن نوشته شده بود كنار رفت و آنها داخل يك راهرو شدند ولى اتنهاى راهرو هم بسته بود و معماى ديگرى روى ديوار نوشته شده بود .

معما اين بود: آن چيست که جان ندارد ولى دنبال جاندار مى گردد؟

خرگوش باز هم فکرکرد و گفت: فهميدم تفنگ است.

با گفتن جواب معما، سنگ دوم هم كنار رفت و غارى در برابر خرگوش ظاهر شد .زنبور به خرگوش گفت : تو بايد به درون غار بروى . خرگوش به درون غار رفت و در آنجا چشمه اى ديد که شبيه چشمه جادويى بود.

زنبور به خرگوش گفت که تو بايد از اين آب بنوشى. خرگوش از آب چشمه نوشيد و دوباره به شکل عادى خود برگشت و از زنبور تشکر کرد.

زنبور گفت حالا راز چشمه را فهميدى ؟

خرگوش گفت: بله. من بايد به تو اعتماد مى کردم و چون مرا آگاه كرده بودى نبايد از آب چشمه مى نوشيدم .

من ياد گرفتم كه به نصيحت دلسوزانه بزرگتران توجه كنم و به حرف آنها اعتماد كنم تا دچار مشكلى نشوم .

آرى راز چشمه اعتماد بود .

منبع : سايت کودکان

صیاد مگس ها


صیاد مگس ها

صیاد مگسها گیاهی است که دارای  برگهای گوشتی می باشد  که این برگهای گوشتی  مایع چسبناکی از خود ترشح می کنند و حشراتی که روی آنها می ایستند را جذب کرده و این حشرات نمی توانند خود را از آن نجات دهند مخصوصا  مگس ها که طعمه لذیذی برای این گیاهان می باشند.
این گیاهان بیشتر در زمینهای خشک در او روپا و آ مریکا ی شمالی یافت می شوند.



دو طفلان مسلم

دو طفلان مسلم

دو گل از گلشن دولت دميده                    
دو سرو از باغ خوبى سر كشيده              
دو ماه از برج خوبى رخ نموده                    
ز ديده چشمه باران گشوده  
يكى مانند مهر از دلربائى                               
يكى چون آب خضر از جانفزائى
گل رخسارشان زير كلاله                               
شده از گريه خونين همچو لاله
لب آن گشته خشك از آتش غم                         
رخ اين مانده‏تر از اشگ ماتم

بيداد مكن بر اين يتيمان
لطفى بنماى چون كريمان
اين‏ها به فراق مبتلايند
در شهر غريب و بى نوايند
بگذر ز سر جفاى ايشان
 پرهيز كن از دعاى ايشان
نفرين يتيم محنت آلود
 آتش به جهان در افكند زودر


نوجوان کربلا (قاسم)

نوجوان کربلا (قاسم)

می گویند که شب عاشورا، در کربلا، قاسم در آغاز نوجوانی بود.
آن شب او درمیان جمع مردان حاضر، به آخرین حرف های امام حسین علیه السلام گوش می داد. آن شب امام حسین علیه السلام به یارانش گفت که لشکریان ابن زیاد فقط با او کار دارند، گفت که من عهد و بیعتم را را بر می دارم، شما می توانید از تاریکی شب استفاده کنید و شبانه از اینجا بروید.
اول کسی که جواب داد، برادر شجاع ایشان بود. او گفت و بقیه هم گفتند که زندگی بعد از او، برای آن ها زندگی نیست.
زنده ماندنی زشت است که خدا نصیبشان نکند.
یکی از یاران گفت که اگر قرار بود هفتاد بار کشته شوم و سوزانده شوم، باز هم تنهایت نمی گذاشتم؛ چه رسد به اینکه این اتفاق فقط یک بار می افتد.
دیگری گفت که ای کاش می شد هزار بار کشته شوم و باز زنده شوم و دوباره کشته شوم؛ ولی این بلا از تو و جوانانت دور می گشت.

گفتند و گفتند تا روشن شود که حتی یک نفر هم از آن جمعامام حسین علیه السلامرا رها نمی کنند.
اما در آن جمع یک نفر تردید داشت. تردیدی متفاوت، تردیدی نوجوانانه، تردیدی که نه از سر ترس که از سر دلیری و بی باکی بود.
آن شب قاسم سیزده ساله تردید داشت که آنچه عمویش گفته، شامل حال او هم می شود یا فقط برای بزرگ تر هاست؟
قاسم طاقت نداشت تردیدش را پنهان کند و رازش را در دلش پنهان کند.
وقتی امام حسین علیه السلام به آن جمع فرمودند که فردا همگی آن ها به شهادت می رسند، قاسم از امام پرسید که آیا او هم در شمار شهیدان خواهد بود؟
او در زمان شهادت پدرش امام حسن علیه السلام خیلی کوچک بود از این رو نزدامام حسین علیه السلام بزرگ شده بود.
قاسم برای امام حسین علیه اسلام خیلی عزیز بود، به همین خاطر، آن شب جواب دادن به سؤالش برای امام سخت بود.
شاید امام می خواستند از آنچه در دل قاسم می گذشت خاطر جمع شوند برای همین هم از او پرسید چنین مرگی را چگونه می بینی؟

قاسم که می ترسید به خاطر کمی سن و نوجوان بودن از میدان مبارزه کنار گذاشته شود، قاطعانه گفت: چنین مرگی از عسل هم برایم شرین تر است.
انگار می خواست جوابی بدهد که برای همیشه در گوش تاریخ بماند.
او که جوابش را به امام داد،امام حسین علیه السلام فرمود: آری، تو نیز در میان شهیدان خواهی بود.
می گویند بعد از شهادت علی اکبر، قاسم نزدامام حسین علیه السلام رفت تا از ایشان اجاز بگیرد، اما امام هربار رفتن او را به تأخیر می انداخت، تا این که بالاخره در برابر اصرار زیاد او اجازه داد و به جمع شهیدان کربلا پیوست.


فریاد سه ساله

فریاد سه ساله

یک لحظه ببند چشم خود را
تا قصه ای آشنا ببینی
پایان قشنگ کربلا را
از دختر کربلا ببینی

پس خوب ببین که دختر آنجاست
بالای سر پدر نشسته
از لرزش شانه هاش پیداست
بغضی که به حنجرش شکسته
گقتی که چقدر کوچک است او
افتاده به خاک از غم و درد
ای کاش کسی می آمد او را
از روی زمین بلند می کرد

حالا تو ببین ادامه اش را
پایان قشنگ قصه اینجاست
او نیز ادامه ی حسین است
دیدی که خودش چگونه برخاست

برخاست به جنگ دشمنان رفت
این بار خودش بدون بابا
برخاست به دیگران بگوید
فریاد بلند کربلا را







علی اصغر حسین

علی اصغر حسین

کودکی که پر کشید و رفت
خالی است جای کوچکش
خاک کربلا همیشه ماند
تشنه‌ی صدای کوچکش
داشت غربتی همیشگی
چشم آشنای کوچکش
توی ذهن کربلا هنوز
مانده ردّپای کوچکش
حرف‌های او بزرگ بود
مثل دست‌های کوچکش
ناخدای قلب‌های ماست
قلب با خدای کوچکش

برگرفته از کتاب بهار ماندنی / سروده یحیی علوی فرد






بوی محرم

بوی محرم

غربت و غم می باره از آسمون
قد تموم دونه های بارون
تو کوچه ها بوی محرم می یاد
ادور دورا حضرت آدم می یاد
یکی یکی میان به دنبال هم
فرشته ها برای سوگ و ماتم
نشسه غم رو سینه های مردم
آتیش گرفته خوشه های گندم
پرچمای سیاه هوایی شدن
عشقای ساده هم خدایی شدن
هرکی می بینی یا حسین می خونه
امام حسینو از خودش می دونه
نام حسین هنوز چقد غریبه
هرچی بگی امام حسین نجیبه
غریبی امام حسین ساده نیس
هرکی با او نباشه آزاده نیس
کربلا رو با آب و تاب شناختیم
با گریه و قحطی آب شناختیم
امام حسین تشنه دریا نبود
عباس او فقط یه سقا نبود
دس بزنه به هرچی دریا می شه
تموم درهای خدا وا می شه

 


لالایی عاشورا

لالایی عاشورا

مدینه بود و بتها بود        
اسیر دیو و ددها بود
محمد (ص) سر زد از مکه                          
که او خورشید دلها بود
خدیجه (س) همسر او بود             
زنی خندان و خوشخو بود
برای شادی و غم ها                                            
خدیجه (س) یار خوشرو بود
خدایا یک دختر زیبا                                  
به اسم فاطمه زهرا (س)
امید مادر و بابا                                        
به آنها داد، لا لا
علی (ع) از بعد پیغمبر (ص)                                  
بود از هر کسی بهتر
برای فاطمه (س) همسر                           
برای مؤمنان رهبر
علی (ع) شیر خدا، لالا                            
علی (ع) مشگل گشا، لالا
شب تاریک نان می برد                            
برای بچه ها، لالا
حسن (ع) فرزند آنها بود                           
حسن (ع) مانند بابا بود
شهید زهر دشمن شد                             
حسن (ع) مظلوم و تنها بود
لالایی محسنم، لالا                                 
شهید مادرم، لا لا
ز آتش ها و ضرب در                                 
لالایی غنچه ام، لالا
گل پر پر حسینم (ع) کو؟                          
گل سرخ و گل شب بو
کنار رود لب تشنه                                    
تمام لالاهایش کو؟
علی (ع) فرزند دیگر داشت                        
جوانی ماه پیکر داشت
همیشه حضرت عباس (ع)                        
اطاعت از برادر داشت
لالایی وهبم، لالا                                     
دو طفل مسلمم، لالا
لالا عبدالهم، لا لا                                    
لالایی قاسمم، لا لا
علی اصغرم، لالا                                     
شکوفه پر پرم، لالا
قشنگ و کوچکم، لالا                   
گلوی نازکم، لا لا
ز چه قنداقه ات رنگین                   
به تیر حرمله خونین
ربابه مادرت گوید                         
لالا، نازک بدن، لالا
سکینه تشنه است، لالا                           
دو کودک گم شده، لالا
همه مظلوم و آواره                                   
فراری گشته اند، لالا
به صحرا زینب (س) و کلثوم (س)               
بجستند کودکان، معصوم
که جان دادند در صحرا                              
کنار یکدگر مظلوم
کجایی عمه جان زینب (س)                      
پدر در خواب دیدم امشب
به شام و کربلا دیدم                                 
مصیبت ها به روز و شب
لالا لالا، گل لاله                                      
نکن گریه، نکن ناله
شبی سرد است و مهتابی                       
چرا گریان و بی تابی
برایت قصه ها گفتم                      
چرا امشب نمی خوابی
لالا، جانان من، لالا                                  
گل باران من، لالا

مصطفی رحماندوست (با دخل و تصرف)



 


 




 

این کشته ی فتاده به هامون حسین تست

این کشته ی فتاده به هامون حسین تست

...

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یکباره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که با کفن خون چکان ز خاک

آن علی چو شعله ی آتش عَلَم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان ِ اهل بیت

گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقـّـع کنند باز

آن نا کسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد  نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه بر آمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه

ابری به بارش آمد و بگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی قرار

عرش آنچنان به لرزه در آمد که چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز بار مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

گشتند بی عماری و محمل شتر سوار

با آن که سر زد آن عمل  از امّت نبی

روح الامین ز روی نبی گشت شرمسار

وآنگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

هر جا که بود آهویی از دشت پا کشید

هر جا که بود طائری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگام فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم های کاری تیر و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین از او

سر زد چنان که آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعة الرَّسول

رو در مدینه کرد که یا ایـّــُها الرُّسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین تست

وین صید دست و پا زده در خون حسین تست

...

محتشم کاشانی

قسمتی از نامه حضرت علی (ع) به مالک اشتر (مالک نامه)

قسمتی از نامه حضرت علی (ع) به مالک اشتر (مالک نامه)

بپرهیز از خونها و خونریزیهای بناحق.زیرا هیچ چیز، بیش از خونریزی بناحق، موجب کیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نکشد و رشته عمر را نبرد. خداوند سبحان، چون در روز حساب به داوری در میان مردم‌پردازد، نخستین داوری او درباره خونهایی است که مردم از یکدیگر ریخته‌اند.پس‌مباد که حکومت‌خود را با ریختن خون حرام تقویت کنی، زیرا ریختن چنان خونی‌نه تنها حکومت را ناتوان و سست‌سازد، بلکه آن را از میان برمی‌دارد یا به دیگران‌می‌سپارد.

دهم محرم

شب عاشورا است و در اين شب جناب سيد الشهداء اصحاب خود را جمع كرد و خطبه اى خواند و كلماتى با آنها فرمود كه حاصلش آنكه من بيعت خود را از شما برداشتم و شما را باختيار خودتان گذاشتم تا بهر جانب كه خواهيد كوچ دهيد و اكنون پرده شب ، شما را فرو گرفته . شب رامطيه رهوار خود قرار دهيد و بهر سو كه خواهيد برويد. اهل بيتش عرض كردند: براى چه اين كار بكنيم آيا براى اينكه بعد از تو زندگى كنيم . خداوند هرگز نگذارد كه ما اين كار نا شايسته را ديدار كنيم و اصحاب نيز هر يك باين نحو كلماتى گفتند و شهادت در خدمت آن حضرت را بر زندگى دنيا اختيار نمودند.
از جناب على بن الحسين علیه السلام روايت است كه فرمود: در آن شبى كه پدرم در صباح آن شهيد شد من بحالت مرض ‍ نشسته بودم و عمه ام زينب پرستارى من مى كرد و كه ناگاه ديدم ، پدرم كناره گرفت و بخيمه خود رفت و با آن جناب بود جون آزاد كرده ابوذر و شمشير آنجناب را اصلاح مى نمود. پدرم مى گفت : يادهر اف لك من خليل الخ . و اين ابيات را دو دفعه يا سه مرتبه انشاد فرمود و من حفظ كردم . پس چون دانستم كه از خواندن آنها چه اراده كرده ، گريه گلويم را گرفت ، بر آن صبر نمودم و اظهار جزع ننمودم و لكن عمه ام زينب چون اين كلمات را بشنيد خويشتن دارى نتوانست كرد، چه زنها را حالت رقت و جزع بيشتر است .
پس برخاست و بيخودانه با سر و پاى برهنه بجانب آنحضرت شتافت و گفت : اي كاش مرگ ، مرا نابود ساختى و اين زندگى از من برداشتى . اين وقت زمانى را ماند كه مادرم و پدرم على و برادرم حسن از دنيا رفته ، چه اى برادر! تو جانشين گذشتگان و فريادرس بازماندگانى .
حضرت بجانب او نظر كرد و فرمود: ايخواهر نگران مباش كه شيطان حلم ترا نربايد و اشگ در چشمهاى مباركش ‍ بگشت و باين مثل تمثل جست :
لو ترك القطا لنام : يعنى اگر صياد، مرغ قطا را بحال خود گذاشتى ، آن حيوان در آشيانه خود، شاد بخفتى .
زينب گفت : يا ويلتاه ، آيا به ستم جان شريفت گرفته خواهد شد. پس اين مطلب بيشتر دل مرا مجروح خواهد كرد و غصه آن بر من سخت تر اثر خواهد نمود. پس لطمه بر صورت خود زد و بر رو افتاد و غش كرد.
پس جناب امام حسين ع آب بر صورت او بپاشيد تا بهوش آمد و او را بكلماتى چند تسليت داد. پس از آن فرمود: اى خواهر من ! ترا قسم مى دهم و بايد كه بقسم من عمل كنى . گاهى كه من كشته شوم ، گريبان در مرگ من چاك مزنى و چهره خويش را بناخن نخراشى و از براى شهادت من بويل و ثبور فرياد نكنى . پس سيد سجاد ع فرمود كه پدرم عمه ام را آورد و در نزد من نشانيد.
روايت است كه حضرت امام حسين عليه السلام در آن شب فرمود كه خيمه هاى حرم محترم را بيكديگر متصل كردند و بر دور آنها خندقى حفر كردند و از هيزم پر كردند كه جنگ از يكطرف باشد و دشمن نتواند متعرض خيام حرم شود.
خدا داند كه آن خداپرستان در آن شب آخر عمرشان چه زحمتها كشيدند از حفر خندق و جمع كردند هيزم و تحصيل آب براى وضو و غسل و شستن جامه هاى خويش كه كفنهاى ايشان بود و چه عبادتها و تضرعات و مناجات با قاضى الحاجات كه در آن شب بجا آوردند و پيوسته صداى تلاوت و عبادت از عسكر سعادت اثر آن نور ديده خيرالبشر بلند بود و شايسته است كه شيعيان بآن سعادتمندان تاءسى كنند و اين شب را بعبادت و تلاوت و گريه و اندوه احياء دارند.
سيد در اقبال از براى اين شب ، دعا و نمازهاى بسيار با فضيلت هاى بسيار نقل كرده و از جمله ، چهار ركعت نماز است در هر ركعت حمد و پنجاه مرتبه توحيد و اين نماز مطابق است با نماز امير المؤ منين ع كه فضيلت بسيار دارد و بعد از نماز فرموده ذكر خدا بسيار كند و صلوات بفرستد بر رسولخداص و لعن كند بر دشمنان ايشان ، آنچه ميتواند.
در فضيلت احياى اين شب ، روايت كرده كه مثل آنست كه عبادت كرده باشد خدا را بعبادت جميع ملائكه و اگر كسى را توفيق شامل حال شود و در اين شب در كربلا باشد و زيارت امام حسين ع كند و بيتوته نزد آن جناب نمايد تا صبح ، خدا او را محشور فرمايد در جمله شهداء و ملطخ بخون سيد الشهداءع چنانچه شيخ مفيد فرموده .
در روايت جناب صادق عليه السلام است كه :
من بات عند قبر الحسين عليه السلام ليلة عاشوراء لقى الله يوم القيمه ملطخا بدمه و كانما قتل معه فى عرصه كربلا.
بدانكه در همان شب قتل امام حسين عليه السلام ، اعمش و عمر بن عبدالعزيز و هشام بن عروه و زهرى و قتاده متولد شدند.
در شب عاشورا، سنه 361، سلطان محمود سبكتكين نيز متولد شد.
1ـ چند نماز براي اين شب در روايات آمده است كه يكي از آنها چنين است:
چهار ركعت نماز كه در هر ركعت بعد از سوره‌ي حمد، 50 بار سوره‌ي اخلاص خوانده مي‌شود. پس از پايان نماز، 70 بار «سبحان الله و الحمدالله و لا اله الاّ الله و الله اكبر و لا حول و لا قوة الاّ بالله العليّ العظيم» خوانده شود.
2ـ احياي اين شب كنار قبر امام حسين(ع).
3ـ دعا و نيايش.


ادامه نوشته

کلمات قصار امام حسین (ع)

کلمات قصار امام حسین (ع) :

:: هر کس خدا را بپرستد و خق بندگی او را بجای آورد , خداوند به او بیش از آنچه می خواهد می رساند .
:: اگر سه چیز نبود , هرگز فرزند آدم سر تسلیم فرو نمی آورد : فقر و نیازمندی , بیماری و مرگ .
:: اسقاط تدریجی خدا بر بنده خود , این است که تمام نعمتها را بر او می بخشد و شکر و سپاس را از او می گیرد.
:: بخیل کسی است که در سلام کردن بخل ورزد. نيز می فرمایند : به کسی که سلام نداده اجازه صحبت ندهید.
:: کسی از نظر مقام و منزلت بزرگوارتر است که به زرق و برق دنیا در دست هر که باشد ارزش قائل نشود.
:: هر کس از کار فرو ماند و راه تدبیر بر او بسته شود , کلیدش مداراست.
:: بپرهیز از کاری که برای آن ناچار به عذرخواهی شوی . زیرا مومن نه بدی کند و نه پوزش طلبد ولی منافق هر روز بدی می کند و عذر می خواهد .
:: خداوندا مرا با احسان خود , فزون طلب منما و با بلا و گرفتاری ادب مکن.