داستان:
در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی می کرد که بسیار مهمان نواز بود و شغلش آب فروشی .
روزی پادشاه ساسانی با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد می رود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد .
آن مرد او را با شادی می پذیرد و می گوید : بمان تا بروم و پول در بیاورم. مرد می رود و تا می تواند آب می فروشد و سپس با میوه و خوراک نزد مهمان باز می گردد. پادشاه به مهمان نوازی مرد اطمینان پیدا می کند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.
بنابراین تا قبل از آمدن مرد به دربار رجوع می کند و می گوید : دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.
فردای آن روز مرد آب فروش به پادشاه می گوید که بمان تا بروم و قدری پول در بیاورم. مرد آب فروش هرچه در بازار گشت هیچ کس از او آب نخرید. در آخر مرد آب فروش که دید نمی تواند برای مهمان خویش آب تهیه کند مشک آبش را فروخت و میوه و خوراک خرید ونزد پادشاه آمد.
عذرخواست و گفت :امروز کسی آب نخرید . پادشاه به او گفت: پس تو چگونه پول در آوردی؟ مرد گفت : مشک آب خویش را فروختم. تو نگران نباش و میل کن فردا برای خویش فکری خواهم کرد. پادشاه پس از این واقعه فردای آن روز به دربار رجوع کرد و باز با لباسی مبدل نزد پولدارترین تاجر شهر که از اشراف نیز بود رجوع نمود و گفت من مهمانم و امشب را جا می خواهم . مرد نه تنها پادشاه را نپذیرفت بلکه با ضرب تازیانه او را از منزل بیرون کرد . فردای آن روز پادشاه در حالی که بر تخت سلطتنت نشسته بود آن دو مرد یعنی تاجر و آب فروش را اظهار کرد. هر دوی آنان که دیدند آن مرد شخص شاه شاهان - امپراطوری ایران بوده بسیار هراسیدند.
پادشاه از مرد آب فروش بسیار تشکر و سپاسگزاری کرد و او را به سبب رفتار نیکویش با مهربانی پذیرفت.سپس دستور داد که تمام اموال مرد تاجر را بگیرند و به مرد آب فروش بدهند
تا یاد بگیرد که انسان حتی اگر در اوج تنگدستی و فقر باشد باید شرافت - مردانگی و مهمان نوازی خویش را حفظ کند.















